سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

بدذات

میگن شرایط خوبی نداره هواشو داشته باش ولی اون تو بدترین شرایطشم بدجنسه..

نمیدونم من چه هیزم تری بهش فروختم که اینقدر اذیتم میکنه..

خیلی تحت فشار میذاره منو..

مریض اخری رو هم انداختن به من..

خسته و کلافه بودم..

رفتم تو دستشویی به حال خودم گریه کردم..

همون موقع  صدام میکردن که برم بالاسر مریضم..

منم با تاخیر رفتم با هیشکی حرف نزدم و کلافه و عصبانی کارای مریضو انجام دادم..

همه فهمیدن ولی اون بدذاتی که باید بفهمه نمیفهمه.. در واقع خودشو به نفهمی میزنه..

کاش برم از این خرابشده

کاش جایی پیدا کنم برای رفتن..





مدارا

مسئولمون تو شرایط خوبی نیست..

مادرش کنسر داره و شدیدا بهم ریخته س..

قبلا هم بداخلاق بود حالا بدتر شده..

سعی میکنم باهاش مدارا کنم..

دوست قدیمیم بعد از مدتها برگشته و شکست عشقی هم خورده و هر روز آه و ناله میکنه..

سعی میکنم آرومش کنم..

اما..

اما..

خسته شدم..


+ دلم میخواست امروز یه نفرو اینجا میدیدم ولی نشد..

+ولی من هنوز امیدوارم به روزهای خوب پیش رو


جور دیگری

در وجودم حس فقدانی ست که قادر به بیان آن نیستم.. گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد..

این جمله استاتوس واتساپ یکی از دوستامه که حس کردم چقدر بهم نزدیکه..

گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد..

کاش میتونستم به گذشته برگردم..

به اون زمان که توی دبیرستان میخواستم‌ انتخاب رشته کنم..

آره اشتباه من از همونجا شروع شد..

بعدش شهر محل دانشگاهم..

شهری که طرح گذروندم..

بیمارستانی که بعد از طرح مشغول به کار شدم..

آدمایی که دوست خودم تصور میکردم..

اعتماد بیجا..

نداشتن حتی یه دونه دوست پسر 

دیدن خواستگارای مختلف از اقشار مختلف..

حرف زدن در مورد تصمیماتی که قطعی نشدن

ترسو بودن و نقطه ضعف دادن در مقابل آدمهای حسود..








تمرین سکوت

راستش دیروز برام روز خیلی خوبی بود با اینکه حسااابی شلوغ بود و خیلی خسته شدم ولی دو تا اتفاق خوب افتاد که حس میکنم زمینه ساز اتفاقات خیلی بهترن..

اما مامانم بعد از یه خوشحالی کوتاه گفت نکنه فلان بشه.. کنسل بشه .. نکنه فلانی چوب لای چرخت بذاره..

میدونم از نگرانیشه از محبتشه ولی من اصلا نمیخواستم به چیزای منفی فکر کنم..

و الان واقعا حالم گرفته شده و ذهنم درگیر مسائل جانبیه..

پانیذ همیشه میگه تا اهدافتون محقق نشدن در بارشون پیش کسی حرف نزنید، ممکنه انرژیشون با شما هم سو نباشه و روش تاثیر منفی بذارن..

ولی من فکر میکردم تنها کسی که همیشه انرژی مثبت به سمت آرزوهام میفرسته مامانمه که اونم این بار اینجوری کرد..

نتیجه: تمرین سکوت

وبینار مسخره

تو یه وبینار با موضوع "دیگه نه ای در کار نیست" شرکت کردم..

برگزار کننده آقایی بود به اسم فرجام که دوستم بهم ‌معرفی کرده بود..

تو کامنتای پیجش همه نوشته بودن تو عالی هستی مسیر زندگیمو عوض کردی و .. 

منم مشتاق شدم صحبتاشو بشنوم..

دو ساعت گوش کردم.. دریغ از یه نکته ی به درد بخور..

آخر سر بعد از خدافظی وقتی هنوز بسته نشده بود یه خانم کنارش گفت کامنتاشون همه مثبته راضین یه چند نفر فقط  "..شر" گفتن!! 

حقیقتا عصر جمعمو خراب کردم..

با خانواده م نرفتم بیرون که چرت و پرتای این یارو که همش تبلیغ کلاسای بالای ۷ میلیونش بود رو گوش کنم.. 


+ یه نکته ی مسخره هم ارائه داد که میگفت نکته ی طلاییشه! این بود که اگه تو مهمونی خواستی مخ پسری رو بزنی برو کنارش سرتو ببر نزدیک سرش و یه هایی آهی نفس عمیقی بکش که صداشو بشنوه و وانمود کن میخواستی پشه رو از کنارش دور کنی !! بعد اون پسره دیگه ول کنت نیس! اون شب همش بهت فکر میکنه.. تازه میگفت دلم‌ میسوزه هیشکی تو ایران این چیزا رو به بچه های ما یاد نداده!