سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

فردای رهایی

یه انیمیشن دیدم به اسم آملی کوچولو..

دنیا رو از دید یه خردسال نشون میداد .. قشنگ، متفاوت و فکرشده بود..

اولش به خاطر فرانسوی زبان بودنش  و اون رنگ ها و چند بعدی بودن نقاشی ها دانلودش کردم  و بعد به خاطرمفهومش و روند آروم و دوست داشتنیش  از دیدنش لذت بردم..

الانم نمیدونم چیکار کنم.. یه فیلم دیگه دانلود کنم ببینم؟ برم سازمو بیارم چن تا قطعه جدید تمرین کنم؟ برم یه کم آشپزی کنم ، پروتئین بار درست کنم؟ اممم یا بیام این دور و بر رو سر و سامون بدم و مرتب کنم؟ شایدم نیم ساعتی یوگا کنم یا پیلاتس.. اصن از این کش لوپ استفاده نکردم هنوز.. آره برم با این ورزش کنم..

فعلا که روی زمین افتادم و چاووشی گوش میکنم..

تو پلی لیستم یه موزیک شاد از معین پلی شد.. قبل از این اوضاع اگه این موزیک پلی میشد پا میشدم قر میدادم ولی خب الان هر اقدام شادی گونه غمگینترم میکنه..

میدونی حس و حالم چجوریه؟ شبیه دوران کودکی و نوجوانی که میگفتن امروز شهادت فلان امامه و اگه شادی کنی گناهه ..

آره احساس گناه دارم.. فکر میکنم هر سال این موقع بابت شاد بودنم احساس گناه کنم.. 

کاش اینهمه غم، اینهمه خون بیهوده نباشن..

ببین هر چقدرم تلاش کنم خودمو سرگرم کنم، بگم و بخندم بازم میفهمم یه چیزی کمه و حل نشده و برای لحظاتی دوباره توی خودم میرم..

شبیه اولین باری که شکست عاطفی خوردم.. میخواستم قوی باشم .. بگم اصصصنم درد نداشت.. یادمه یه عااالمه پارچه ی نمدی گرفته بودم باهاشون کیف و عروسک درست میکردم .. میخواستم سرگرم باشم..

 موزیک میذاشتم و هی قر میدادم..

بعدشم زور اون احساسات غم آلود به تمام تلاشهام برای بیخیالی میچربید و اشکهام سرازیر میشد..

شین میگفت : یه دور میرقصی و یه نیم ساعت گریه میکنی؟ چجوری؟ 

الانم شبیه همون روزهام.. 

ای خدا..  پی ام اس هم  هستم و دیگه بدتر..

راستی میخواستم یه کمی هم از دست همخونه غر بزنم اینجا.. تو دلم نمونه..

درسته من برای فرار از اون پانسیون چرک و سلطان وحشی به این دوست قدیمی که خونه ای مناسب با هزینه ی مناسب شرایط من داشت پناه آوردم و صدبار از اون وضع بهتره ولی خب

همخونه هیییچ گونه نظم و قانونی توی زندگیش نداره و این واقعا آزار دهنده س.. و نمیتونم هی تذکر بدم.. چون موارد خیلی زیادن..

البته بگذریم از مودی بودنش..

ف که مدتی باهاش همکار بودپرسید: هنوز با اون دختر دوستی؟ خیییلی اخلاقش خاص و مودیه..

حالا مودی بودن رو میتونم تحمل کنم چون سالهاست میشناسمش و قلقش دستمه ولی این همه بی نظمی کلافه م کرده..

چن روزی نبودم وقتی برگشتم سینک پر از ظرف و بوی گند.. آشغالا تو این چن روز خالی نشده بودن و خونه بوی کثافت میداد..

درمورد خریدای خونه و مواد غذایی و آشپزی هم به بهونه ی سلیقه و رژیم غذایی متفاوت ازش خواستم که تو این موارد مستقل از هم باشیم..

در واقع بی خاطر تنبلی و بی مسئولیتیش اینو گفتم چون نه خرید میکردنه آشپزی و اوایل حس میکردم به سرپرستی گرفتمش..

از وقتی آشپزی نکردم براش ندیدم درست غذا بخوره.. همش هله هوله 

یا میاد با حالت سردرگم میگه ای وای تخم مرغم ندارم ، نونم ندارم .. حالا چی درست کنم بخورم؟ 

دوباره همون شد که.. 

واقعا با شرایط اقتصادی الان و فکرهایی که برای آینده م دارم ‌نمیتونم خرج کسی دیگه رو بدم..  و الانم حساب شده خرج میکنم و مراقبم برای موارد مختلف پول کنار بذارم..

اگه بخوام به کسی کمک کنم خانواده م واجبترن که الان تو مضیقه ن..

نه یه آدم تنبل و بی مسئولیت که هدف و برنامه ی خاصی هم برای آینده ش نداره..

ببین همین الان با یه نگاه دیدم نه روغن داره، نه تخم مرغ ، نه پیاز و سیب زمینی ..فقط چن تا نون از اسنپ سفارش داده گذاشته تو فیریزر..

خیلی بیخیاله و واقعا تو کتم نمیره یه آدم اینجوری..

حالا بگذریم از حواس پرتیاش و ضرباتی که چن بار با بی توجهی  به سازم زده.. سازم مثه جونمه..توی اون گروه  کلی چشم دنبالش بود و همه میگفتن چقدر خوش صداس.. حالا توی این خونه یه گوشه ی مثلا دنج براش پیدا کردم گه نه رطوبت باشه نه گرما و نه دور و برش چیزی باشه و به همخونه ی سربه هوا تاکید کردم  هر کاری میکنی فقط حواست باشه نخوری به سازم.. ظریفه .. آسیب میبینه..

گفت من چیکار دارم به این .. یه گوشه گذاشتیش دیگه.. بعد پتوشو محکم میکوبه بهش و میره .. کیفشو میزنه بهش و میره..  

هووووف خیلی حرصم‌ میده ..

ولی .. ولییییی

چون میدونم از قصد نیس و از سر به هواییشه بیشتر از سلطان بدجنس میتونم ‌تحملش کنم..

وقتی میام خونه و هستش یا وقتی از در تو میاد دیدنش حس بدی بهم نمیده..

با همه ی این کاراش و حرص هایی که از دستش میخورم ،  دوسش دارم..

تو یه پست دیگه از ویژگیهای خوبشم میگم..

خیلی مهمه با کسایی هم خونه باشی که محبت بینتون وجود داشته باشه با تمام کم و کاستی ها..

برخلاف زمانی که سلطانو میدیدم..

واای خدایا من چجوری اون همه سال سلطانو تحمل کردم..

همکارا میگن ما تو یه شیفت به سختی تحملش میکردیم

تو چجوری خسته کوفته میرفتی پانسیون با این؟! 

خیلی صبور بودم...

خب دیگه غرامو زدم آرومترم..

برم به کارام برسم..







اینم از مصاحبه

خب مصاحبه م تموم شد و آزاد شدم..

بیشتر از همه خوشحالم ک تموم شد .. یه درگیری ذهنی بود فقط..

سوالات اختصاصی رو کامل و عالی جواب دادم ولی در مورد روانشناسی نظر خاصی ندارم..

هر چی به ذهنم‌میرسید میپروندم.. تا حایی که خانمه گفت خیلی خب کااافیه..

یه آقایی هم اونجا بود از اولش با چسب ور میرفت .. هی غیژ غیژ صدای اون لامصبو در می آورد.. منم میسوفونیا دارم .. صداهای این شکلی رو مخم‌ میره.. میخواستم بگم میشه دست بردارین؟! ولی خودمو کنترل کردم..

فکر میکنم اینم بخشی از تست بود.. میخواستن ببینن حواسم پرت میشه یا نه.. نمیدونستن دارم تو دلم فحش ناموسی میدم بهشون.‌.

خلاصه که انقدر براشون حرف زدم که دهنم‌ کف کرد..

دیگه نمیدونم نتیجه چی بشه..

هر چه باداباد..

فقط خوشحالم که تموم شد..

قبلا فکر میکردم بعد از مصاحبه میرم عشق و حال..

ولی دیگه حالی نمونده..

بعد از مصاحبه با ف رفتیم یه جا غذا بخوریم..

ساعت ۴ و نیم بود همه میگفتن ۶ به بعد غذا داریم..

رسیدیم ‌یه برگری..یه پسر بیست و دو سه ساله صاحبش بود.. گفتیم الان غذا دارین؟ 

گفت بله که داریممم... خودشم پاشد برامون غذا رو آماده کرد.. دستاشو نگاه گردم موقع کارت کشیدن ،‌پره زخم بود.. حس میکنم تو اعتراضات آسیب دیده بود.. 

چهره هامون خیلی خسته و رنگ‌ پریده بود..اونم سنگ تموم گذاشت و انصافا غذاشم‌خوب بود ..  آخرش گفت راضی بودین؟ ما که چشامون تازه باز شده بود گفتیم عاالی .. انقد ذوق کرد که نگو.. 

برگشتنی تو مترو یه بچه صداشو انداخته بود تو سرش و بلند بلند انگیسی خرف میزد..ایستگاهها رو نعرفی میکرد.. چرت و مرتم‌میگفت..

اولش همه لبخند زدن.. ذوقشو کردن..

ولی دیدیم دیگه دست برنمیداره..

صداش عین مته عمل میکرد..

یه خانم اومد جلو دهنشو گرفت ولی تاثیری نداشت..

زدم رو شونه ش گفتم سیت دَون اند بی کوآیِت! 

گفت اووووکی.. رو به پدربزرگش گفت میگه بشین ساکت باش! 

ولی دوباره پاشد نعره زد..

موقع پیاده شدن گفت خب ما رفتیم خدافظ همگی! 

فک کن خسته و کوفته از سرکار بیای بعد این بچه ت باشه..

واقعا سخته..

الانم اومدن خونه و بی اندازه خسته م ..

خوبه که فردا آفم میتونم خوب استراحت کنم‌‌..

همزمان که مینویسم دارم ویسای کلاس زبانمو گوش میکنم.. چقد دلم تنگ ‌شده.. 

کاش دوباره برگردیم سر کلاسامون.. اونقدر خوب پیش برم که بشه مثل زبون مادری..بعدم برم جایی که همه به اون زبان حرف میزنن و هیچ وقت برنگردم..

با تمام ‌دلبستگی ها و دلتنگی ها ، با تمام خون دل خوردن ها و غم از دست دادن ها ، جمع کنم و برم.‌‌. 

میخواستم استخدام‌ بشم تا یه مدت پول جمع کنم واسه رفتن.. 

دیگه نمیدونم ‌چی پیش بیاد..

یکی میگفت موندن دلیل میخواد! دیگه ندارم..


+کاش یه سایت پیدا کنم واسه دانلود فیلم.. حالا که درس ندارم دلم میخواد فیلمای خوب ببینم‌.. اگه پیشنهادی دارین بهم بگین .. ممنون 


شمارش معکوس

یه اپ روی گوشیم دارم نویز سفید داره و یه سری صداهای طبیعت..

جدیدا ب این صداها بیشتر گرایش دارم تا به موسیقی و صدای خواننده ها..

یه صدای ریز و ملایم پیانو هم قاطی صدای بارون شده و بهم حس اون کلبه ی گرررم وسط یه شب بارونی تو یه جنگل تاریک میده..

امشب تنهام و از این بابت خوشحالم..

چون فردا روز مصاحبه س و میخوام تا هر وقت که تونستم یه چیزایی رو مرور کنم..

امم نمیدونم شایدم بهتر باشه بخوابم تا با انرژی بیشتری برم واسه مصاحبه..

*لطفا اگه اینجایی برام انرژی مثبت بفرس تا از پسش خوب بربیام..*

خوب ک فکرشو میکنم بهتره بخوابم..

با همین صدای بارون ساختگی و پیانوی آروم و کوچولو..







گریه کنیم؟

 بابا پای تلویزیون بود

منم حالم از تی وی بهم میخوره 

میدونم بابا هم بدش میاد ولی گهگاهی  مجبوری نگاه میکنه..

گفتم قیمت م.اهو.اره چنده بابا؟ 

جواب نداد..

بلند تر پرسیدم..

بازم جواب نداد..

بلند گفتم باباااا .. با اکراه و چهره ی درهم همیشگیش گفت بللله چته..

آروم گفتم صدامو نمیشنیدی؟ با لحن خشک و بی حوصله گفت سرم تو تلویزیون بود .. چیه؟ 

یه لحظه با خودم گفتم آخه چرا؟ چرا همیشه انقد تو همی؟ چرا همیشه با اکراه جواب بچتو میدی؟ چرا یه ذره محبت تو حرف زدن و نگاهت نیس؟ 

دوباره گفت چیه؟ 

گفتم هیچی.. 

صدای تلویزیونو کم کرد با لحن جدی گفت داشتم اینو گوش میکردم چی میگی؟ 

گفتم چرا اینجوری حرف میزنی؟ مگه من یه آدم‌ غریبه م؟ 

گفت من جدیم.. اهل خاله بازی نیستم.. حالا سوالتو بپرس..

دلم نمیخواس حرفی بزنم..

دفتر دستکمو جمع کردم و اومدم پایین که ب درسام برسم..

بغضم ‌گرفت..

 درسته این روزا به خاطر اتفاقاتی که افتاده ،

 اخبار ناراحت کننده ای که از گوشه و کنار میشنوم،

 وضع مملکت و ..

شکننده تر از همیشه م و تحملم کم تر شده 

و از طرفی  این رفتار بابام چیز جدیدی نیس، 

 ولی با خودم ‌فکر میکنم چرا؟ چرا من نباید مورد مهر و محبت پدرم قر ار بگیرم؟ میدونم قلبا به ما مهر داره ولی هیچ وقت ابراز نکرده.. و من همیشه تو این زمینه احساس خلاء داشتم و دارم..

حتی مامانمم‌ اهل ابراز محبت نیس..

کلا جو خونه مون اینطوری بوده همیشه..

تا حالا لی لی به لالام نذاشتن، نازمو نخریدن..

 میخواستن مرد بار بیارن؟ 

والا که مرد هم احساس داره .. 

ولی من واقعا  به این چیزا نیاز داشتم و سرکوب شد..

نمیدونم با وجود اینهمه سرکوب چرا انقد احساسی و زودرنجم؟ 

شایدم به مرور اینطوری شدم..

چن تا خبرم در مورد جوونای پرپر شده مون شنیدم که حالمو خیلی بد کرد.. 

واای ب روزی ک اینترنتا کامل وصل بشه و دونه دونه عکساشونو ببینم..

مگه دیگه آدمای قبلی میشیم؟ هیچوقت..

الانم مسئول زنگ زد که میتونه فردا صبحمو آف کنه بشینم درس بخونم..

خدا خیرش بده.. حالا بیشتر وقت دارم.. 

 آخی خوب شد یه کم‌ گریه کردم دلم آرومتر شد..  

+میدونم بی پولی ، حوادث اخیر، بد رفتاری داداشم و .. روی اخلاق  بابام بی تاثیر نیستن.. ولی خب ۹۰ درصد موارد همینه 




سوشال مدیا وصلین شما؟

از صبح خواهرم نتش وصل شده

من فقط اس ام اسام وصل شدن

نمیدونم‌ چرا اینجوریه؟! 

ده بار گوشی رو ری استارت کردم، فلایت مد گذاشتم فایده نداشت

همشم ب خاطر این کانال تلگرامی که محتوای درسیم‌ داخلشه  سعی کردم..

ولی نشدکه نشد

دیگه اعصابم خرد شد اومدم اینجا یه کم وبلاگ گردی کردم ( به جای درس خوندن!) 

یه چن مورد دیدم که خوب بودن از این مواردی ک  وب خودم میان.. 

یکی دو موردم دیدم مخم سوت کشید.. ما تو چه فازی هستیم و اونا چی...

واقعا درک نمیکنم.. یه سری مریض ج.ن.س.ی  و بعضیام که این روزا زیادی خوش بحالشون بوده انقد به به و چه چه میکنن..

+ ب خواهرم گفتم از این نون خوبا که برا خونه میگیرین چن تام برا من بگیرین ببرم ، نمیرسم برم نونوایی.. گفت تو ب اندازه کافی وقتتو تلف میکنی، منم بیکار نیستم واست تو صف وایسم.. حقیقتا محبت مووووج میزنه..

+گلی ب گوشه ی جمال بابام ک گفت برو درستو بخون لباساتو من میشورم.. خودم شستم ولی همین ک گفت دنیایی می ارزید..

+داداشم دوباره مهربون شد.. چون باید قسط وام بده پول نداره.. کلا وام میگیره که ما قسط بدیم.. جالبه