سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

پایان

اینجا حرفای دلم و روزمره هامو مینوشتم 

و لی از این به بعد نمینویسم..

آخه با اینکه مسئول پخش ساندیس نیستم ، یه عده پاشون به اینجا باز شده ..

 واقعا حالم ازشون بهم‌میخوره و دوس ندارم جایی بنویسم که این احمقا میخونن..






بهش فک کن

صبح یکی از همکارای بیمارستان قبلی رو دیدم.. میخواستم‌به روی خودم‌نیارم که دیدمش ولی خیلی ضایع بودتوی تاکسی دقیقا کنار هم‌نشستیم! یهو صدام‌زد منم وانمود کردم که تازه دیدمش گفتم عههه سلااااممم.. راستش حوصله ی سوال و جواب نداشتم.. بعد از یه سلام علیک کوچولو ، چشمامو بستم ینی که خوابم..

دوماه اونجا بودم ولی خیلی جو فضولی داشت.. تا مینشستن کنارم سوالات شخصی میپرسیدن و من نه دوس داشتم جواب بدم و نه دوس داشتم دروغ بگم.. فقط میپیچوندم.. امروزم تقریبا پیچوندم..

امروز حال روحیم خیلی بهتر بود.. چیه این هورمون که همه چی بهش بستگی داره.. با اینکه دلم خیلی دردمیکرد ولی حال روحیم بهتر بود..و تازه توی جمع بچه ها کمی حرف زدم و پای صحبتای مسئول نشستم..

مسئول در مورد حال و هوای اینروزام باهام صحبت کرد..

 گفت تو داری بار عاطفی خیلی سنگینی رو تحمل میکنی انگار که ترومای جمعیت یکجا بهت وارد شده..

برا حفظ روحیت چن تا کار انجام بده..مثلا ناخن بکار اجازه دارین برا عید اینکارو انجام بدین..

یه لحظه ذوق کردم و گفتم‌ همیشه دلم‌میخواست ناخن بکارم ! 

گفت آفرین  بکار برا روحیتم خوبه..

بعد فک کردم بکارم که چی بشه؟ مگه جایی میرم؟ مگه حس و حالی مونده؟ 

دلم برا آدمی که قبلا بودم تنگ‌شده.. وقنایی که تیپ‌میزدم و عطرای خوب و اکسسوری و بیرون رفتن با دوستام..

توی تاکسی یه دختره با موهای براشینگ شده ی زیبا و بوی عطری که قبلا استفاده میکردم کنارم نشست و  منو یاد خودم انداخت.. خوده قبلیم و دلم حساااابی تنگ‌شده..

ف نشست پیشم گفت بیا فک کنیم همه چی درست میشه..

بابای مهربون میادو  بچه گربه رو نجات میده..

بعدش لباسای خوشکل میپوشیم و میریم بیرون..

تو اتاق عمل دیگه کسی مقنعه نمیپوشه

با ذوق به حرفتش گوش کردم و توی ذهنم مجسمش کردم و گفتم وقتی بابا بیاد دوس دارم برم استقبالش..

گفت آره منمممم بعدش راحت میریم سفرای خارجی ..مثلا تو میری پاریس.. خودتو تصور کن.. دوس داری بری مگه نه؟ 

گفتم عکسشو توی ویژن بوردم چسبوندم که از یه پنجره کنار یارم به برج ایفل نگاه میکنیم..

از وقتی کتابای جوجو مویز رو خوندم عاشق پاریس شدم..

اخیرا هم یه انیمیشن به اسم دیلیلی در پاریس میبینم..

سریال امیلی در پاریس رو هم دانلود کردم و یه قسمتشو دیدم.. دوسش دارم..

رویایی که ف ازش حرف میزد و تصویری که برام ساخت برای لحظاتی منو از این فضای غم و ناامیدی  دور کرد..

وقتی به اون بابای مهربون که سالهاست داره تلاش میکنه بیاد پیش بچه گربه فکر میکنم دلم آروم میگیره..

برام مهم نیس چپیا و عرعرزشیا چی میگن.. من واقعا دوسش دارم و منتظرشم..

خوشحالم که این مدل آدما رو تو نزدیکانم ندارم.. واقعا سخته تحمل حرفاشون..

داشتم به ف میگفتم چقدر خوبه من چن سال پیش ازدواج نکردمااا

اون موقع نمیفهمیدم تحمل تفاوت عقاید سیاسی چقدر میتونه سخت باشه.. فک  میکردم میشه به عقاید سیاسی هم احترام گذاشت و منعطف بود و زندگی خوبی ساخت..

ولی الان میدونم که حتی یه دقیقه هم نمیتونم با کسی که موضعش با من فرق داره کنار بیام..

فک کن من با شین ازدواج کرده بودم.. یا مثلا ح.ر 

حتما کار به طلاق میکشید..

ایزد دانا یه چیزی میدونسته که هیچکدومشون نشدن..

+دیروز رفتیم تو یه جاده ی خلوت از روستاهای اطراف و من با تمام وجود جیغ کشیدم.. انقدری که حس میکنم تارای صوتیم آسیب دیدن ولی یه کمی خالی شدم..

+بهش فک کن










نور

شیفت خوبی نبود .. خیلی خسته شدم..

قبلا جلو در بیمارستان اسنپ میگرفتم، توی راه میخوابیدم و جلو در خونه پیاده میشدم و به ادامه ی خوابم میرسیدم ..

الان با مترو و تاکسی و پیاده روی دیگه خواب از سرم‌میپره..

صبح‌که میخواستم شیفتو به نیروی جدید تحویل بدم گفتم برم زودتر به مترو برسم.. گفت کجا میری ؟ متعجب گفتم کجا برم؟ خونمون دیگه.. گفت اونجا رو که با اسنپ‌ میرفتی..

چن لحظه مکث کردم.. چقدر من همه چیمو میگم‌که نیروی جدیدم در جریان هس! 

ولی هنوز به همکارا نگفتم که میرم خونه خودمون.. فک میکنن هنوز پیش دوستم‌ هستم.. اونا که در جریان اتفاقات نبودن.‌ یه عده شون هم که با همخونه همسو هستن ..

بگذریم..

تو تاکسی خانمه میگفت ببین هنوز بانکا رو درست نکردن.. نوچ نوچ..

راننده آهی کشید و گفت :  نگران بانکایی؟ اونا که بالاخره درست میشن ولی..انگار که بغضشو قورت داد..

سر خیابون  پیاده شدم آش سبزی  گرفتم و اومدم خونه..

بقیه صبحونه خورده بودن.. منم تا مرز ترکیدن خوردم..

و الان توی اتاق لش کردم .. پنجره رو باز کردم.. باد خنک.. صدای گنجیشکا .. صدای قمری..و چشمم به آسمون آبی..

مامان گفته استراحت کن عصری بریم تو باغچه سیب زمینی بکاریم..

تعداد زیادی از اون خونه آوردم..اونجا که بودم کلی خریده بودم و آوردم اینجا که استفاده  بشن.. همشون سبز شده بودن..

مامان میگه هر کدومشون یه کیلو سیب زمینی میدن.. 

بریم بکاریم ببینیم چی میشه..

‌ از کاشتن خیلی لذت میبرم ولی به شرطی که بدونم قراره محصولی دریافت کنم.. هر روز میام‌ بهش سر میزنم.. جوونه شو میبینم.. و از لحظه به لحظه ی رشدش لذت میبرم..

چقد دلم میخواد اون بذری که کاشتیم به زودی ثمر بده.. 

به امید اون روز..

نور پیروز است..


+امشب اگه به آسمون نگاه کنی و حتی یه ستاره ببینی، یاد این پیام بیفت: نورهای کوچیک، شب‌های بزرگ رو قابل‌تحمل می‌کنن


شیفت شب

شیفت شبم و اینبار فرستادنم بخش جراحی..

مریضا خوابن و هیچ صدایی نیس جز این هواسازا..

داشتم ویدئوهای یه بچه رو میدیدم که جنایتکارا زندگیشو ازش گرفتن .. همه جا یه لباس تنش بوده..‌ بمیرم براش.. 

سوپروایزر چشمای قرمزمو دید و گفت خواب بودی؟ 

گفتم آره..

خوش بحالت که هیچی برات مهم نیس..

همینجوری که توی اینستا میچرخیدم پیج یکی از بچه های دانشگاهو دیدم و با باز کردنش ساجست ها رو دیدم  .. بقیه ی بچه ها..

چقدر همشون عوض شده بودن..

خیلیها توی بیو پرچم کشورای دیگه رو زده بودن، خیلیا حلقه، جراحی و کارای زیبایی کرده بودن، ادامه تحصیل داده بودن و .. خلاصه کلی تغییرات..

و منی که تمام این سالها فقط کار کردم و هیچ پیشرفت خاصی نداشتم..

درواقع اگه یکی از این هم دانشگاهیا رو جایی ببینم و بخوام از خودم‌براش بگم تقریبا چیز خاصی ندارم..

سراغ خیلی چیزا رفتم ولی همه رو نصفه نیمه رها کردم.. یا بهتره بگم به جای خاصی نرسوندم..

مثلا توی موسیقی باید به جاهای بالاتری میرسیدم، توی اون گروه میموندم و یه خودی نشون میدادم..

یا با اون گروه پتینه ساختمانی قرارداد میبستم و با تیمشون جاهای مختلف میرفتم و کار میکردم و حسابی پول در می آوردم..

زبان آلمانی رو مصرانه یاد میگرفتم و از اینجا میرفتم و حتما تا الان اونجا حسابی جا افتاده بودم..

ارشد آی سی یو میخوندم و مثل ف.الف وارد حیطه ی آموزش میشدم..

اون سالی که قصد خرید ماشین داشتم و پولشم داشتم میخریدم و دست دست نمیکردم..

یا مثلا ۱۰ سال پیش به اون پسر عاشق پیشه فرصت میدادم و صبر میکردم‌ تا سربازیشو تموم کنه و ازدواج کنیم..

میدونم که نباید مقایسه کنم و هرکسی مسیر خاص خودشو داره.. 

ولی گهگداری این کارو میکنم..

واسه منم اینطوری پیش رفت دیگه ..

ینی اون زمان حس میکردم دارم کار درستی انجام میدم..

بگذریم..

برم تا اوضاع آرومه یه کم‌زبان بخونم..

تصمیم گرفتم هر موقعیتی پیش اومد زبان بخونم.. مخصوصا توی مسیرهای رفت و آمد که معطلی زیاده ..

امیدوارم این رو خوب به سرانجام برسونم ..

یه جوری که چن سال دیگه بگم چه خوب که اون موقع شروعش کردم و انجامش دادم..




هر چیزی هم حدی داره

صبح یه مریض کوچولو داشتم که سی پی (فلج مغزی) بود ولی خب یه چیزایی میفهمید.. جوری که نگاهم‌ میکرد ، اون‌معصومیت و عشقی که توی چشمهاش بود خیلی بهم انرژی مثبت داد.. وقتی میخواستیم ببریمش داخل بغلش کردم یه جوری سفت منو گرفته بود که نمیتونستم بذارمش روی تخت..

آخر سرم  مامانش بهش گفت بوس بفرس.. جوری که با تمام وجودش اینکارو میکرد واقعا روزمو ساخت..

روز خیلی شلوغی بود .. خیلی دویدم.. یه نیروی جدید  تازه کار پرمدعای اسلو هم گذاشتن کنارم.. بهش گفتم اگه داداشم بودی یه فصل کتکت زده بودم.. حداقل گوش کن ببین چی بهت میگم بچه! 

منم وقتی تازه کار بودم شوت بودم ولی وقتی چیزی بهم یاد میدادن مقاومت نمیکردم.. اونم گفت بیچاره دو.. روش نشد بگه دوس پسرت گفت نامزدت..

با همه ی اینا ولی خوب پیش رفت..

و رفت و آمد راحتی داشتم.. برگشتنی واسه خودم‌ یه مشت خوراکی خریدم.. چون فردا صبح قرار نیس صبح زود بیدار شم گفتم امشب فیلم ببینم..

فیلمه ماجرای خاصی نداشت ولی سرگرم‌کننده بود و فضاش دوس داشتنی بود..اسمش people we meet on vacation بود .. زیر نویسش هم‌پیدا نکردم فقط یدونه فرانسوی بود که گفتم بد نیس یه کمی هم به تقویت زبانم‌کمک میکنه..

ساعت ۹ دیدم دوباره صدای تیر و ترقه میاد.. کولاک‌کرده بودن با آتیش بازی و حدودا ۱۰ نفری داشتن خودشونو با گفتن الله اکبر پاره میکردن..

از تو مسجد نزدیک خونه صدای نحسشون میومد..

اونا نعره میزدن و من فحش میدادم.. همزمان دیدم از تمام محله شعارهای ضد این عوضیا به گوش میرسید.. ماهم بهشون پیوستیم..

حالم بهترتر شد..

بچه ی ۸ ساله ی همسایه میگفت ببینم امشب سرمونو به باد میدین؟! گفتم تو که کوچولویی میشه یه دعایی بکنی؟ شاید به حرفای تو شد.. 

بگو خدایا اینا رو به سزای کاراشون برسون.. 

آهی کشید ، به آسمون‌نگاه کرد و  گفت خدا حسابشونو میرسه هر چیزی هم ‌حدی داره..

میگفت بچه ی سه ساله ی فامیلشون که باباش  تیر خورد و رفت تو آسمونا خیلی گریه میکنه و دلش برای باباش تنگ‌ میشه منم هواشو دارم و آرومش میکنم..

دلم‌میسوزه که یه بچه ی ۸ ساله باید به این چیزا فکر کنه ..

باز خوبه ما بچگی خوبی داشتیم.. خوب در حد خاورمیانه البته..

این فیلمه رو که میدیدم .. آزادیشون .. لذت بردن از لحظاتشون .. با خودم گفتم چی میشد ما هم‌ مثل اینا اینجوری عشق و حال میکردیم..

پوشیدن لباسای راحت،‌بی قضاوت و بی شرم بدن، شادی آزدانه، درآمد از شغلهایی که اینجا به جایی نمیرسن، بوسیدن معشوقت بدون ترس هرجایی که خواستی، خودِ خودت بودن بدون ترس..

با همه ی این حرفها امروز یه کمی امیدوارترم..

نمیدونم چرا..

حس میکنم بالاخره نوبت ماهم میشه..


+دارم‌کم‌کم به اینکه هرشب توی خونه ی خودمون سرمو روی بالش بذازم‌عادت میکنم.. بعد از ۱۰ سال