سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

بازگشت

همینجوری اتفاقی چک کردم ببینم باز میشه و شد..

سریع رفتم‌سراغ دوستای وبلاگی و دیدم همشون آخرین پستشون‌۲۲ اسفنده

دلم‌گرفت..

و یادم‌اومد چه روزای رو گذروندیم‌‌‌‌‌..

وقتی اینجا نبود همش به دوستای خوبی که پیدا کرده بودم ‌فک میکردم و خیلی ناراحت بودم که هیچ راه ارتباطی باهاشون ندارم

کاش بیاین بچه ها.. دلخوشیم به بودن هم..

نه بابا توقع چیه؟

خب حدس بزنین چی شد؟ 

خانوم‌میم نگفت خرت به چند فلانی بدو بدو رفت ..

فقط یه لحظه برگشت رو به من و گفت ببین عزیزم‌من‌بچه هام‌توماشینن میخوام‌برم‌براشون لباس بخرم‌ اگه چیزی شد بهم‌ زنگ‌بزن باشه؟! 

من: باشه 

ولی زننن تو آنکال بودی نباید دور میشدی..

آره خلاصه منم یه ساعت نشستم تو ایستگاه اتوبوس بد هم ‌نبود داشتم‌سریالمو میدیدم که یه دیوونه نشست کنارم گفت حاش خانممم برام‌یه پاکت سیگار میخری؟  

قبلنا میگفتن‌پول بده، غذا بخر برام.. 

اولین بار بود همچین‌درخواستی ازم‌میشد.. یه نه محکم گفتم و رفتم..

از دکه ی روبروی مترو یه چیپس خریدم و رفتم داخل بقیه ی سریالمو دیدم و یواشکی از توی کیفم چیپس برداشتم‌ خوردم..

بد نبود فقط چون‌خیلی قطار اومد‌و رفت حس کردم یه جورایی تابلو شدم ‌این‌مامورای مترو هم دو سهونفری ‌ اومدن یه جوری نگام‌کردن و رفتن..

واقعا نمیدونم‌شاید من الکی به خودم میگیرم شاید اصن هیشکی حواسشم‌به من‌نیس..

کاشکی نباشه..

دقیقا اول صبح هم یه اتفاقی ‌افتاد که همش با خودم‌میگم‌کاش تصورات من اشتباه بوده باشه.. خواستم در موردش بنویسم ولی نتونستم..

آره خلاصه از مترو اومدم‌بیرون و الان ‌رو یکی از نیمکتای کنار خیابون نشستم.. اینجا بهتره آفتاب گرم و باد سرد و منه تنها و یه موزیک‌آروم..

فعلا اوکیم.. دلمم آروم‌ گرفته یه کم.. 

فقط این‌کوله ی جنگیم‌سنگینه زیاد نمیتونم‌باهاش راه برم ..

‌ ترجیح میدم یه ساعتم اینجا بشینم‌

بعدش احتمالا خواهرم‌ میرسه..

بمونیم تا زمان شیفت تموم بشه و تازه بابا رو ببریم دکتر..


+یه جا خوندم : یه روز میفهمی که هیشکی واقعا نگات نمیکرد و تو هرکاری میخواستی میتونستی انجام‌بدی ..

+یاداوری: از هیشکی توقع نداشته باش لطفی در حقت بکنه..



ساده بگم !

یهویی یادم‌افتاد به یه موزیک از کسری احمدی 

دانشجو بودم که این آهنگو خوند..

یادمه دختر داییم تعریفشو کرده بود و من دانلودش کردم..

و شنیدن این‌موزیک  مصادف شد با اعتراف عشقی یه پسر مغرور..

و خب اولین باری بود که یه نفر اینجوری حسشو بهم میگفت 

با اینکه به جایی نرسید ولی اون موزیک همیشه بهم حس خواسته شدن و احساسات ناب و صادقانه رو القا میکرد.. نمیدونم اگه الانم‌گوشش کنم همون حسو بگیرم یا نه؟ 

ای بابا این روزا چرا هممون یاد خاطرات عشقیمون‌میفتیم؟! 

اومدم دانلودش کنم ولی هر چی با این گردوپلاس مسخره سرچ کردم یافت نشد.. عصبی شدم.. 

حتی اسم اهنگو درست یادم ‌نیست نوشتم اهنگهای کسرا احمدی هیچی نیومد! 

ریتمش خوب تو ذهنمه و یه چیزی تو این مایه ها بود: 

ساده بگم،  ساده بگم ،دوستت دارم..

راستی هم شیفتیه فردام ‌خانوم‌میم هس که میگن چون خونه خواهرش خیلی نزدیکه میره اونجا آنکال بمونه..

اگه خیلی تعارف کرد باهاش میرم.. چی میشه مگه..

یادمه یه بار تراپیستم بهم‌ گفت ادم برای نجات زندگیش یه جاهایی باید خجالتو کنار بذاره..

امیدوارم خیلی اصرار کنه 




آوارگی

الان میفهمم چقدر به ماشین نیاز دارم..

همیشه با اسنپ و بابا برسونه خواهر برسونه کارم راه می افتاد ولی الان دیگه نه..

مخصوصا با این اوضاع کاری.. 

مامان پرتقال به مسئول گفته دیگه تحمل ندارم و ممکنه نیام..

اونم گفته فقط یدونه شیفت دیگه بیا..

بعد مسئول گفت احتمالا دیگه اون نیس که کنارت باشه..

اگه اون نباشه من تنهایی برم کجا؟ 

گفتم میرم‌تو اورژانس میشینم اگه صدایی اومد میپرم‌بیرون..

خواهرم میگه میام خودم کنارت میشینم تو همون بلواره تا شیفتت تموم بشه.. ولی خب چند تا شیفت بکشونمش ؟! 

من این شغل رو قبول کردم اون چرا بخواد استرسش رو تحمل کنه و وقتشو بذاره.. اگه خودم‌ماشین داشتم میرفتم تو ماشین مینشستم تنهایی..ولی حالا واقعا نمیدونم چیکار کنم..

با ف حرف میزدم‌ گفتم روزی که تنها بودی و نتونستی ماشینتو بیاری چیکار‌کردی؟ 

گفت یه ساعت ‌تو اورژانس موندم.. یه ساعت تو مترو..‌یه کم تو خیابون روبرویی پیاده رفتم.. ولی  خیلی سخت بود واقعا حس آواره بودن داشتم و دیگه بدون ماشین نمیرم اون سمتا..

از دست خودم ناراحتم.. چرا تا الان ماشین نخریدم؟! 

اصن آدما طلا رو میخرن‌برا چی؟ برا اینکه وقتی پول لازم‌بودن بفروشن بزنن به زخمشون دیگه.. زخم‌منم ماشین نداشتن بود دیگه.. کاش خریده بودم..

از ف پرسیدم میم.خ چیکار میکنه؟ اونم ماشین نداره با هیشکیم اوکی نیس.. گفت گویا خونه دوس پسرش نزدیک بیمارستانه میره اونجا و اگه چیزی شد دوس پسرش سریع میرسوندش بیمارستان..

و اون لحظه از ذهنم گذشت که کاش یه دوس پسر داشتم که خونه ش نزدیک بیمارستان بود! 

البته اون نزدیکا همش صدای انفجار بلنده و زمین میلرزه..

پس فردا شیفتم و قراره مثل بیخانمان ها باشم..

شایدم‌برم‌تو اورژانس بشینم.. یه تعداد از آقایون اونجا می مونن.. هر وقت اونا خواستن فرار کنن منم‌فرار میکنم دیگه.. 

حالا وضع بیمارستان ما اینجوریه ولی خبر دارم گه بیمارستانای دیگه تمام عمل های غیر اورژانسشون داره انجام میشه و حقوق و مزایاشون سرجاشه..

حالا ما:

استرس، آوارگی، فرار .. تازه از حقوق هم خبری نیس..

خیلی خوبه.. خدایا شششکرت


+با خواهرم رفتیم واسه خونه خرید کنیم .. بنا بر اتفاقاتی سوییچ تو ماشین موند و در قفل شد!  تقصیر من بودالبته..خیلیا اومدن کمک.. یه پسر جوون رسید و گفت چی شده؟ خواهرم گفت ۴ نفریم و نتونستیم بازش کنیم.. معلومه هیچکدوم دزد خوبی نمیشدیم.. گفت بذار من امتحان کنم.. امتحان کرد و باز شد.. بعدش رو به همه با خنده گفت من دزدم!! خیلی خندیدیم.. به خواهرم‌گفتم‌خوشت اومد حال و هواتو عوض کردم؟! 



خدا که میبینه

صبح امروزم مثل بقیه ی شیفتها روبروی بیمارستان و آنکال بودیم.. من و مامان پرتقال بازم باهم شیفت بودیم.. مسئول گفت شما رو باهم‌میذارم که هوای همو داشته باشین ..

به محضی که پامونو بیرون گذاشتیم  چن تا انفجار اتفاق افتاد و دود سیاه توی آسمون پخش شد..

واقعا فک نمیکردم یه روزی این صحنه ها رو زندگی‌کنم.. شبیه فیلمای جنگ ایران و عراق که بچگیام ‌میدیدم..

یه روزی به بچم ‌میگم‌ اون موقع ها که تو نبودی حتی باباتم نبود من‌میرفتم‌ جبهه..آره خلاصه..

ولی خب خدا رو شکر مجروحی نداشتیم.. در حد موج انفجار که نیاز به من‌و مامان پرتقال نشد..

ما همچنان نشستیم اون روبرو توی بلوار روی اون زیر انداز و خب مسلما نمیتونستیم همینجوری خشک و خالی بشینیم که ..یه کم میوه و مغزیجات و .. داشتیم و میخوردیم..

یه پیرزنه رد شد گفت دخترم اینجا نشینین خطرناکه پاشین برین دورتر .. گفتیم ما از یه جای خطرناکتری اومدیم .. نمیتونیم دورتر بریم فعلا.. کلی دعای خیر کرد و رفت..

یکی دیگه اومد‌گفت ای بابااا چه دل خوشی دارین اومدین اینجا نشستین مثلا جنگه هاااا..

گفتیم باشه شما درست میگین! 

آخرسرم‌ یه پیرزن دیگه اومد و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما و میوه و تنقلات جلومون انداخت و یه مثال زد با این‌ جمله ی طلایی که خدا میبینه گناهتونو! و در ادامه گفت فک کنین من‌ ندیدم خدا که میبینه اینجوری گناه میکنین! 

ببین حتی با دین خودشم ‌میخواستم‌ حساب کنم خودش گناه بزرگی کرد و اون قضاوت بود.. مامان پرتقال بارداره.. اصن  تو اگه یه مسلمون باشی طبق دینت اجازه نداری به یه خانم ‌بگی چرا روزه نمیگیری چون عذرهای موجهی براش وجود دارن..حالا چون خودش یائسه س و همه روزه ها رو میتونه بگیره دلیل نمیشه از بقیه توقع داشته باشه.. تازه من‌ اینو براساس دین خودش گفتم..

وگرنه که نه من و نه مامان پرتقال اعتقادی به روزه و دینشون نداریم.. 

تا امثال اینا و اونایی که از سانروفشون پرچم‌بیرون آوردن و نوحه با صدای بلند پخش میکنن وجود دارن ما به جایی نمیرسیم..


+راستی  حالا چی شده این بارون بند نمیاد؟ از اون شنبه ۹ ام..

یادمه میگفتن علت خشکسالی و بی بارونی، گناه و فساد و خانمای بیحجابن..

چی شد که از اون‌شنبه هر روز بارونه؟ 


+ نوبت از دکتر خوبه ی خودمون  واسه بابا گرفتم .. قرار شد شنبه ببرمش.. یه کمی اون محدوده هم حساسه.. امیدوارم ب خوبی بگذره..


+دلم ‌میخواد زوده زووووود همش‌تموم ‌بشه.. همه ی استرسام..

همون پیچ سختی که دکی میگفتاا همون دیگه تموم بشه برسیم به مسیر صاف و هموار و بعد ‌برسیم‌به مقصد.. 


+صبح که میخواستم برم‌ شیفت انقد هوا قشنگ بود.. دوس داشتم میرفتم‌ پیاده روی.. انقدرام‌سرد نبود حتی میتونستم ‌برم دوچرخه سواری..

کی بشه برم تو یکی از دهکده های سوئیس تو یه جاده ی سرسبز با دوچرخه م‌ برم و هوای خنک و باد بین موهام و یه خیااال تخت..


+چاووشی چی بلغور میکنه حالا؟