الان میفهمم چقدر به ماشین نیاز دارم..
همیشه با اسنپ و بابا برسونه خواهر برسونه کارم راه می افتاد ولی الان دیگه نه..
مخصوصا با این اوضاع کاری..
مامان پرتقال به مسئول گفته دیگه تحمل ندارم و ممکنه نیام..
اونم گفته فقط یدونه شیفت دیگه بیا..
بعد مسئول گفت احتمالا دیگه اون نیس که کنارت باشه..
اگه اون نباشه من تنهایی برم کجا؟
گفتم میرمتو اورژانس میشینم اگه صدایی اومد میپرمبیرون..
خواهرم میگه میام خودم کنارت میشینم تو همون بلواره تا شیفتت تموم بشه.. ولی خب چند تا شیفت بکشونمش ؟!
من این شغل رو قبول کردم اون چرا بخواد استرسش رو تحمل کنه و وقتشو بذاره.. اگه خودمماشین داشتم میرفتم تو ماشین مینشستم تنهایی..ولی حالا واقعا نمیدونم چیکار کنم..
با ف حرف میزدم گفتم روزی که تنها بودی و نتونستی ماشینتو بیاری چیکارکردی؟
گفت یه ساعت تو اورژانس موندم.. یه ساعت تو مترو..یه کم تو خیابون روبرویی پیاده رفتم.. ولی خیلی سخت بود واقعا حس آواره بودن داشتم و دیگه بدون ماشین نمیرم اون سمتا..
از دست خودم ناراحتم.. چرا تا الان ماشین نخریدم؟!
اصن آدما طلا رو میخرنبرا چی؟ برا اینکه وقتی پول لازمبودن بفروشن بزنن به زخمشون دیگه.. زخممنم ماشین نداشتن بود دیگه.. کاش خریده بودم..
از ف پرسیدم میم.خ چیکار میکنه؟ اونم ماشین نداره با هیشکیم اوکی نیس.. گفت گویا خونه دوس پسرش نزدیک بیمارستانه میره اونجا و اگه چیزی شد دوس پسرش سریع میرسوندش بیمارستان..
و اون لحظه از ذهنم گذشت که کاش یه دوس پسر داشتم که خونه ش نزدیک بیمارستان بود!
البته اون نزدیکا همش صدای انفجار بلنده و زمین میلرزه..
پس فردا شیفتم و قراره مثل بیخانمان ها باشم..
شایدمبرمتو اورژانس بشینم.. یه تعداد از آقایون اونجا می مونن.. هر وقت اونا خواستن فرار کنن منمفرار میکنم دیگه..
حالا وضع بیمارستان ما اینجوریه ولی خبر دارم گه بیمارستانای دیگه تمام عمل های غیر اورژانسشون داره انجام میشه و حقوق و مزایاشون سرجاشه..
حالا ما:
استرس، آوارگی، فرار .. تازه از حقوق هم خبری نیس..
خیلی خوبه.. خدایا شششکرت
+با خواهرم رفتیم واسه خونه خرید کنیم .. بنا بر اتفاقاتی سوییچ تو ماشین موند و در قفل شد! تقصیر من بودالبته..خیلیا اومدن کمک.. یه پسر جوون رسید و گفت چی شده؟ خواهرم گفت ۴ نفریم و نتونستیم بازش کنیم.. معلومه هیچکدوم دزد خوبی نمیشدیم.. گفت بذار من امتحان کنم.. امتحان کرد و باز شد.. بعدش رو به همه با خنده گفت من دزدم!! خیلی خندیدیم.. به خواهرمگفتمخوشت اومد حال و هواتو عوض کردم؟! 
صبح امروزم مثل بقیه ی شیفتها روبروی بیمارستان و آنکال بودیم.. من و مامان پرتقال بازم باهم شیفت بودیم.. مسئول گفت شما رو باهممیذارم که هوای همو داشته باشین ..
به محضی که پامونو بیرون گذاشتیم چن تا انفجار اتفاق افتاد و دود سیاه توی آسمون پخش شد..
واقعا فک نمیکردم یه روزی این صحنه ها رو زندگیکنم.. شبیه فیلمای جنگ ایران و عراق که بچگیام میدیدم..
یه روزی به بچم میگم اون موقع ها که تو نبودی حتی باباتم نبود منمیرفتم جبهه..آره خلاصه..
ولی خب خدا رو شکر مجروحی نداشتیم.. در حد موج انفجار که نیاز به منو مامان پرتقال نشد..
ما همچنان نشستیم اون روبرو توی بلوار روی اون زیر انداز و خب مسلما نمیتونستیم همینجوری خشک و خالی بشینیم که ..یه کم میوه و مغزیجات و .. داشتیم و میخوردیم..
یه پیرزنه رد شد گفت دخترم اینجا نشینین خطرناکه پاشین برین دورتر .. گفتیم ما از یه جای خطرناکتری اومدیم .. نمیتونیم دورتر بریم فعلا.. کلی دعای خیر کرد و رفت..
یکی دیگه اومدگفت ای بابااا چه دل خوشی دارین اومدین اینجا نشستین مثلا جنگه هاااا..
گفتیم باشه شما درست میگین!
آخرسرم یه پیرزن دیگه اومد و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما و میوه و تنقلات جلومون انداخت و یه مثال زد با این جمله ی طلایی که خدا میبینه گناهتونو! و در ادامه گفت فک کنین من ندیدم خدا که میبینه اینجوری گناه میکنین!
ببین حتی با دین خودشم میخواستم حساب کنم خودش گناه بزرگی کرد و اون قضاوت بود.. مامان پرتقال بارداره.. اصن تو اگه یه مسلمون باشی طبق دینت اجازه نداری به یه خانم بگی چرا روزه نمیگیری چون عذرهای موجهی براش وجود دارن..حالا چون خودش یائسه س و همه روزه ها رو میتونه بگیره دلیل نمیشه از بقیه توقع داشته باشه.. تازه من اینو براساس دین خودش گفتم..
وگرنه که نه من و نه مامان پرتقال اعتقادی به روزه و دینشون نداریم..
تا امثال اینا و اونایی که از سانروفشون پرچمبیرون آوردن و نوحه با صدای بلند پخش میکنن وجود دارن ما به جایی نمیرسیم..
+راستی حالا چی شده این بارون بند نمیاد؟ از اون شنبه ۹ ام..
یادمه میگفتن علت خشکسالی و بی بارونی، گناه و فساد و خانمای بیحجابن..
چی شد که از اونشنبه هر روز بارونه؟
+ نوبت از دکتر خوبه ی خودمون واسه بابا گرفتم .. قرار شد شنبه ببرمش.. یه کمی اون محدوده هم حساسه.. امیدوارم ب خوبی بگذره..
+دلم میخواد زوده زووووود همشتموم بشه.. همه ی استرسام..
همون پیچ سختی که دکی میگفتاا همون دیگه تموم بشه برسیم به مسیر صاف و هموار و بعد برسیمبه مقصد..
+صبح که میخواستم برم شیفت انقد هوا قشنگ بود.. دوس داشتم میرفتم پیاده روی.. انقدرامسرد نبود حتی میتونستم برم دوچرخه سواری..
کی بشه برم تو یکی از دهکده های سوئیس تو یه جاده ی سرسبز با دوچرخه م برم و هوای خنک و باد بین موهام و یه خیااال تخت..
+چاووشی چی بلغور میکنه حالا؟
صبح شیتان پیتان کردم رفتم شیفت..
هیچ وقت این شکلی نمیرفتم.. مرتب بودم همیشه ولی خب ساده
امروز مدل موهامو عوض کردم..همه میگن این خیلی بیشتر بهممیاد..
شب قبلشم لاک قرمزخوشرنگی زده بودم انقده خوب شد انگار ژلیش کرده باشم..
آره خلاصه یه کت خوشکلم داشتمکه خیلی وقت بود نپوشیده بودمش .. با اون و کوله ی سنگینجنگیم رفتم بیمارستان..
شاید فک کنین رد دادم ولی من فقط دارم تلاش میکنم روحیمو حفظ کنم..
تو بیمارستان ما یه خورده به پوشش و موها حساسن ولی الان با این اوضاع حتی اون امر به معروفیاشونم اینجا پیداشون نمیشه..
رفتم تو اورژانس که به سوپروایزر اعلام حضور کنم..
دکی جوان هم تشریف داشتن..
وارد شدم با لبخند و روی خوش سلام کردم.. یهو کله شو از توی اتاق رست بیرون آورد و زل زد بهم منم سلام کردم ولی بگو چی شد؟ دوباره مث بز زل زد بهم و جواب نداد..
من چه خریم به این سلام میکنم! مرتیکه بیتربیت
سوپروایزر خیلی شیطون و هیزی هم داریم میگفت لاکم زدیییی آماده ی شهادت! چه کوله ی سنگینی هم با خودت آوردییی
گفتم با توصیفاتی که گفتین به مننمیخوره آماده ی شهادت باشم..
شما که کوله بارتون سبک تره آماده ترین.. من هنوووز خیلی کارا دارم..
همون موقع مامانپرتقال اومد و رفتیم که اطراف بیمارستانمستقر و آنکال باشیم..
رفتیم روبروی بیمارستان تو یه پاررک محله ای یه زیرانداز انداختیم و نشستیم..
انواع و اقسام خوراکیا رو گذاشته بودیم وسط.. خیلی خوب بود حس میکردیم اومدیم سیزده بدر.. مردم رد میشدن یه جوری نگاه میکردن.. شاید چون ماه رمضونه .. نمیدونم..
یهو سوپروایزر زنگ زد سریع برید تو اتاق عمل بازدید داریم!
در عرض ۴ دقیقه لباس پوشیده اونجا بودیم.. داشتم با بازرسا صحبت میکردیم که یهو یکی از بچه ها اومدگفت سریع بیاید بیرون از بیمارستاااان یه جنگنده بالاسرمونه..
بازرسا و رئیس و مدیر و .. مث چییی میدویدن
بازرسا گفتن موقعیت بیمارستان خیلی حساسه حق دارید بترسید..
تازه با موجانفجار و لرزشها یه قسمتایی از ساختمون ترک خورده ک واقعا ایمننیست..
بعد با این اوضاع مدیر میگفت بشین تو اتاق عمل! گفتم اینجا محیطش خیلی بسته س اگه سقف ریخت رو سرمچی؟ گفت نتررررس ! گفتم میترسم چون فقط یه جون دارم!
بعد خودش تا فهمید جنگنده بالاسرمونه مثه گلوله از جا دررفت..
رئیس گفت خودم گفتم اینجا واینسن! اولویت حفظ جان نیروهامه.. فقط نزدیک باشینتا مجروحاومد حاضر بشین..
گفتم درود به شرفت..
مامان پرتقال میگه دیگه تحمل این حجم از استرسو نداره و دیگه از سال جدید نمیاد..
منم همین تصمیمو دارم..
ولی اگه مثلا دو روز بعد از شروع سال جدید همه جی تمومشد چی؟
اصن بشه.. بیکار که نمیمونم..
اصن بیکارمبمونم میشینم زبانمو میخونم و میرم که میرممم
+از بس امروز واسه این بی نمکا که میگفتن بمون تا سعادت شهادت نصیبت بشه گفتم "منیه جون بیشتر ندارم" این شعر مولانا افتاده سر زبونم.. میدونم ربطی نداره ولی افتاده سر زبونم
یک جان چه بود صد جانِ منی..
فک کن این جون که انقددده عزیزه صدتاش برابری میکنه با یه نفرِ خاص! خیلی قشنگه .. دوس دارم یه روز اینو به یکی بگم واقعیِ واقعی
+موهامو تا سر شونه م کوتاه کردم و راضیم 
+آبرسانم خریدم بالاخره! خب چون نمیدونستمسرنوشت سفارشات پستی چی میشه رفتمداروخونه سرخیابون و یه آبرسان ایرانی خریدم و به نظرم واقعا خوبه!
خب میخوام طرز تهیه ی کیمچی رو بنویسم همون شکلی که خودم درستش میکنم.. این مقدار موادی که میگم در حد یکی دو کیلو هس
مواد لازم:
کاهوی چینی یک عدد متوسط
هویج ۳-۴ تا متوسط
ترب سفید(اگه نبود ترب صورتی) ۳-۴تا متوسط
پیازچه (هرچی صلاح دیدین )
پیاز متوسط یدونه
یدونه سیب متوسط
۳-۴ تا حبه سیر
زنجبیل (بسته به ذائقه تون هر مقداری که صلاح دیدین یا پودرش یا تازه)
آرد برنج ۲ قاشق غذاخوری
فلفل کره ای گوچوگارو(اگه گیرتون نیومد پول بیبر) در حدی بریزین که سستون قرمز بشه
و سس سویا به مقدار لازم(ینی سس کیمچی رو بچشین ببینین شور نشه زیاد متعادل باشه)
خب طرز تهیه ش:
اول کاهو رو میشورین بعدش از ته کاهو برشی شکل علامت + میزنین و بعد با دست از همون محل + بازش میکنی ..مقدار مناسبی نمک دونه درشت میریزین بین برگهاش (مننمکبدون ید داشتم زدم)با اینکار قراره کمی مایع میان بافتی کاهو خارج بشه تا برگهاش نرم و بیحال بشن .. حدودا دو ساعت بهش زمان بدین ..ضمنا توی این فاصله یه شی سنگین بذارین روی کاهوها تا فشرده بشن..
بعدش از این دوساعت کاهوهارو خوووب بشورین و بذارین آبش بره
هویج و ترب ها رو خلالی خرد کنین
پیازچه ها رو حلقه حلقه کنین
زنجبیل و سیب و پیاز و سیر و سس سویا رو بریزین تو میکسر
اون دوقاشق آرد برنج هم با نصف لیوان آب بذارین روی حرارت تا به غلظت برسه بعدش بذارین خنک بشه و با سسی که توی میکسر درست کردین مخلوط کنین ..
حالا فلفل کره ای رو بریزین توی سس و بهم بزنین
یه شیشه ی تمیز بردارین (اگه جنس شیشه خوبه بذارین توی آب بجوشه اگه نه تمیز بشورینش و خشککنین و یه کم الکل بزنین داخل و صبر کنین تا الکل بپره و کامل خشک بشه..
حالا توی یه ظرف بزرگ کاهوهای پلاسیده رو بردارین و از سسی که درست کردین لابلای تمامبرگهاش بزنین و ترب و هویج و پیازچه رو همبه مخلوط اضافه کنین..
حالا اون شیشه ی استریل شده رو که خشک شده بیارین و مخلوط رو داخلش بریزین.. مواد رو کامل فشرده کنین یه جوری که یه کمی از سس روی مواد قرار بگیره و یه شی کوچولوی تمیز سنگین بذارین روی نواد که خوب فشرده بمونن..
بعدش درشو ببندین و بذارین حدودا ۵ روز توی کابینت بمونه(البته خیلیم جاش گرمنباشه هاا ینی نزدیک گاز نباشه)
امیدوارم درستش کنین و لذتشو ببرین.
این یه ترشیِ تخمیریِ حاوی پروبیوتیک ِخوشمزه یِ کره ایِ دوستدار گوارشتونه..
نمیدونمچقدر در مورد پروبیوتیک ها میدونین ولی اینو بگم که به سلامت روده تون کمکمیکنه که روده ی سالم ینی جذب درست مواد مغذی ،
ینی پوست و موی سالمتر،روحیه ی بهتر، هورمونها ی متعادلتر..
البته قرار نیس همه ی مشکلاتو یه جا حل کنه هااا.. بالاخره باید ورود مواد مضر رو همکم کنین..
دیگه فعلا همین
دستام خیلی درد دارن.. از بس هویج و ترب خورد کردم ..
بالاخره امروز کیمچی رو درست کردم در حجم بالا..
خواهرمم یگه سری بعدی کارگاه تولیدی کیمچی میزنیم و میفروشیمش..
گفتم بذار مملکت آرومبشه..کیمچی هممیفروشیم..
هربار یه کار جدیدی میکنم میگه چطوره در حجم بالا درست کنیم باهم بعدش بفروشیمش؟ !
گفتمکیمچی ، یه سریال کره ای هم به تازگی شروع کردم.. قسمت اولش جذبمنکرد ولی خودمو مجاب کردم بعدی رو ببینم.. بهتر از بیکاریه.. حالا بیشتر خوشماومده.. فضای فیلماشون خیلی کیوت و حال خوب کنه.. چقدم این لامصبا چتری بهشون میاد..
شاید یه رنگموی قهوه ای بذارم و یه چتری کم پشت مثه این دختره بزنم ! (هیجانات زودگذر)
راااستی منتازه امروز فهمیدم لاله ی گوشم منظورم اون قسمت نرمولیه که گوشواره میندازیم مو داره! از این موهای کرکی..
چرا باید اونجا مو میداشت؟! نمیدونمبرا بقیه همداره؟
اینم از عوارض بیکاریه نشستم جزء جزء خودمو بررسی میکنم.. دارم خل میشم کم کم..
از دیگر عوارض بیکاری هم اینه که مثلا مامانم اینا میخوان برن تره بار میگم منمباهاتون میام..میشینم تو ماشین .. یه هوایی بخورم لااقل..
پوسیدم.. البته فردا شیفتم..
راستش تا اون حد از هیجان هم نمیخوام ولی خب تو هفته دو سه تا شیفت بهممیده.. برم ببینم فردا چه خبره اونورا..
دیشب میتی پیام داد خوبی؟ کجایی؟ میگن بیمارستانو زدن! نگرانت شدم..
گفتم نه نزدن نگراننباش ولی خب تو اون محدوده یه جایی رو بد زدن..
بعدش پروفایلشو دیدم و استوریش! واقعا فک نمیکردم میتی که یه زمانی دوست خوبم بود از ایناش باشه! صالح بعده صالح دیگه چیه؟! من یه چیز دیگه تو ذهنمه بر همین وزن ولی با معنی خیلی متفاوت..
+رفتیم سوپری میخواستم شکلات تلخ مورد علاقمو بخرم ، بدون هیچ کلمه و توضیحی رو به فروشنده بلند گفتم شونیزززز.. چن نفری مات نگامکردن.. نمیدونم چرا قفل شده بودم بقیه شو نمیتونستم بگم.. بعد از کلی مکث گفتم شکلات، تلخ، هشتاد و پنج درصد..
وااای الانماسمشو اوردم دهنم آب افتاد عاشقشم از بس که خوشمزه س..
یادم میاد چن سال پیش یه شبی که شیفت بودم دکتر پ اومد بهمسربزنه برام شکلات تلخ هفتاد و هشت درصد آورد.. اون موقع ها اهل شیرینیجات بودم و شکلاتو که خوردم با خودم گفتم اهههه اینچه زهرماری بود وااای مردم چجوری اینا رو میخورن ! ولی از وقتی شکرو شیرینیجاتو حذف کردم همین هشتاد و پنج درصده برامشیرینه یه کم.. ۹۰ درصد و ۹۶ درصدم میگیرم و دوس دارم..