سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

این هفته

برنامه ریزی های دخترونه واسه تفریح معمولا موفق نیستن.. 

به خاطر بعضی محدودیت ها، یا منعطف نبودن بعضیا، سختگیری و ایده آل گرایی ، پایه نبودن و ..

ولی من واقعا پایه ام. حتی تو اوج خستگی ..

و متاسفانه دوستی مثل خودم ندارم.. فقط زهرا بود که کیلومترها ازم فاصله داره..

حالا این هفته ف و د برام برنامه چیدن.. یعنی از هفته پیش بهم گفتن یکشنبه و دوشنبه و پنجشنبه فلان برنامه ها رو داریم.. ببینم عملی میشن یا نه.. اگه نشن واقعا ناراحت میشم.. چون به یه  برنامه ی فشرده ی تفریحی نیاز دارم.. برای دوام آوردن تو این روزهای ملال آور ..

دوس دارم به صورت افراطی خوش بگذرونم.. همین چندرغازو تا قرون آخر خرج کنم یه جوری که انگار فردا قرار نیس بیاد.. 

چون با این اوضاع مملکت که داره روز به روز بدتر میشه و  انگار داریم میرسیم به آخر دنیا واقعا نمیتونم به فردا فکر کنم.. 



+من حس میکنم هنوز رو استاد گیتاره کراش دارم! یه مدت از چشمم افتاد دوباره رفت تو قلبم.. لعنتیه جذاب.. البته نا گفته نمونه که الان تو فاز فولیکولارم و ممکنه هورمونام جای من صحبت کنن! 

+ مشکلات گوارشیم سه هفته س که طول کشیده بدون هیچ دلیل مشخصی! همزمان وزنم کمتر شده و دارم نگران میشم..

+عشق و عاشقیم مال خارجیاس.. غصه ی پول که ندارن بی دغدغه میتونن به هم عشق بدن.. جوون ایرانی دلش میخواد ولی دستش نمیرسه.. 


قانون زرت

من نمیدونم چرا یه مدت دنبال این چرت و پرتا بودم.. یه پیج تو اینستا بود با کلی فالوور یه مشت چرت و پرت به اسم انرژی مثبت و قانون جذب به مردم یاد میداد..

مثلا اگه ساعت ۱۱:۱۱ رو ببینی یعنی فرشته ها کنارتن دعا کن!

 یا تو زمان  قمر در عقرب تصمیم جدی نگیر! 

اگه یه جای غیر متعارف پَر ببینی یعنی فرشته ها کنارتن و آرزوت قراره برآورده بشه.. 

به این موارد توجه میکردم چون دلم میخواست یه جوری خودمو امیدوار کنم.. جالبه همشم ساعتای رند میدیدم.. یه تکنیک هم یاد داده بود واسه جذب آرزوها..

منم گفتم ضرر که نداره انجامش میدم.. اینجوری که ۲۱ روز آرزوتو تو قالب یه جمله مثبت و با تصور اینکه برآورره شده مینویسی.. 

ولی نشد .. 

وام هم به اسمم در نیومد.. 

سفرم که کنسل شد..

خیلی دپرس بودم.. 

د گفت میریم یه جا تلافی کنسل شدن سفر.. ن هم اومد.. ولی ف خودشو چس کرد و بهونه آورد..

خیلی خوش گذشت.. خوراکیای مضر خوردم اصلنم پشیمون نیستم..

قبلا همش مراقب تغذیه م بودم  که یوبس نشم ولی خب انگارروده هام فعال شدن و ککشونم نمیگزه ..

فقط هوا خیلی سردشده.. متنفرم از زمستون.. از سرمای زیاد.. شایدم اگه یه کاپشن خوب بخرم نظرم عوض بشه..

+کراشم مث بز زل میزنه بهم ولی وقشته من خودمو چس کنم..

+یکی بهم گفت کلاس موسیقی به درسات لطمه نمیزنه؟ تو دلم خندیدم که فکرمیکنه من دانشجوام ؛ که پرسید کلاس چندمی؟

+دیگه منتظر هیچی نیستم هر چه باداباد..

+ف پیام داده که بیا با من و دوست پسرم بریم همین اطراف.. به نظرم بینشون حس نخودی بودن خواهم داشت، از طرفی دیروز به انداره کافی خوش گذروندم و تا مدتی نیاز به تفریح ندارم.. پس نمیرم..



سفربی سفر

شبکاری مزخرفی بود.

 ف صبح اومد و گفت سفر کنسل شد.. حالم گرفته تر شد.

برگشتم  و با وجود خستگی نتونستم بخوابم ..

یوگا کردم و ساز زدم  و حالا منفعل نشستم ..

تو سرم یه عالمه فکره..

به زندگیم فکر میکنم.. به  جوونیم که بی هیچ لذت و تجربه ی جذابی داره میگذره..

نه عشقی، نه پولی، نه سفری، نه لذتی..

مثلا قرار بود بریم سفر که حال و هوامون عوض بشه.. حالا که کنسل شد بیشتر حالم گرفته شد..

دوس دارم  به حال خودم گریه کنم




درس زندگی

روزگار باید چند بار به من چَک بزنه تا بفهمم نباید خودمو دست کم بگیرم..

ارزش خودمو پایین نیارم با هم صحبتی های اشتباه.. 

مثلا هر خواستگاری رو نبینم..

 با هر کسی هم نشین و هم صحبت نشم.. 

جواب هر بی سر و پایی رو ندم ..

به هر کسی فرصت ندم..

 فک نکنم کسی که ماشین مدل بالا سواره و لفظ قلم حرف میزنه خیلی آدم سطح بالا و جذابیه چون وقتی وارد زندگی اون آدمه میشی تازه میفهمی یه موجود مفت خور و بی مصرفه که باباش خرجش کرده یا یه آدم تازه به دوران رسیده که فک میکنه با پولش میتونه همه رو بخره یا اینکه یه مریض جنسیه که فقط به سکس فکر میکنه ..

و اینکه نیاز نیست هر چیزی رو تجربه کنم.. اینکه تا حالا دوست پسر نداشتم اصلا هم اتفاق بدی نیست..

و الان نباید عجله کنم که زندگی نزیسته مو زندگی کنم ..

قرار نیس از تو کوچه خیابون و اینستا و ..  آدم زندگیمو پیدا کنم..

همیشه دوس داشتم ببینم شماره گرفتن از پسرا و دوستی و سر قرار رفتن چجوریه چه حسی داره..

 برای اولین بار تجربه ش کردم و دیدم اصلا هم چیز جالبی نیس.. 

بعضی چیزا از دور جذابن.. وقتی واردش میشی با خودت میگی خب که چی.. چقد بیخود و بی معنی..

و یه چیز دیگه:

همه چی تو وقت مناسب خودش پیش میاد.. حرص نخورم.. نگران نباشم.. چون چیزی که سهم منه بهم میرسه..

شاید باید اون عن رو ملاقات میکردم تا به این دیدگاه برسم..

اولش حس مزخرفی داشتم اما حالا حالم خوبه به خاطر درسهایی که گرفتم و آرامشی که الان دارم به خاطر پایان اون حرص و عجله هاس برای اتفاقی که فکر میکردم داره دیر میشه..

ولی حالا نه عجله دارم نه نگرانم...

+اگه مشکلی پیش نیاد با ف میریم سفر .. این فرصتها رو نباید از دست داد..

+هیرفیلر زدم.. موهام بوی اون داروی مزخرفو میده و متاسفانه تا یه روز  نباید بشورمشون.. ولی خوشحالم که به خودم میرسم هر چند خیلی گرونه..





چشمهایش..

امروز میتونست یکی از بدترین روزهای زندگیم باشه ..

اما خدا رو شکر به خیر گذشت..

مریض جوان و زیبام ممکن بود هیچ وقت چشماشو باز نکنه..

 تصویر چشماش قبل از بیهوشی از ذهنم محو نمیشد.. خیلی استرس کشیدم براش.. 

وقتی اوند توی  ریکاوری و  چشماشو باز کرد و حرف زد چشمام پر از اشک شوق شده بود..

یه جوری خوشحال بودم از نگاه کردن بهش از شنیدن صداش که انگار یه تیکه از وجودم باشه ..

فقط من و ف و م فهمیدیم چه اتفاق وحشتناکی از سرمون گذر کرده.. 

حس میکنم تعبیر رویای دیشب بود..

اخیرا خوابهای عجیبی میبینم.. مو به مو رخ داد..

و این منو میترسونه..

دیشب حتی توی خوابم یه نفر یه اسم بهم گفت.. نمیدونم کیه و کجای زندگیم خواهد بود اما حس میکنم قراره به زودی بشناسمش..


+ ف خیلی دپرسه مدام میگه بریم بیرون ولی کجا بریم آخه؟ تو این اوضاع؟


+س میگفت دیگه هیچ معترضی نیس فقط یه عده  فلان فلان مسلح هستن.. گفتم منظورت از فلان فلان مسلح مردم خودمونه؟ این بیچاره ها دست خالی اومدن.. چجوری دلت میاد این حرفو بزنی؟ چجوری چشماتو روی حقیقت بستی؟ بحث بالا گرفت .. نتونست جواب بده و رفت بیرون.. 

+چرا انقدر داداشم بی ملاحظه س؟ میدونه خودم الان تو شرایط مالی خوبی نیستمااا ولی بازم برای کارای غیر ضروریش ازم پول میخواد..

+ وسط شلوغی های شیفت و بدو بدو ها  یکی از بیمارا که خانم ۵۰ ساله ی متشخصی بود بهم گفت شما چهره ی بسیار زیبایی داری.. تمام صورتم خندید و انرژی گرفتم.. فکر میکنم هر خانمی نیاز داره هر چند وقت یه بار این جمله رو بشنوه حتی از یه غریبه..

+ استاد گیتاره بهم ریکوئست داد!!