سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

مهاجرت

نمیدونم چرا بابای من نسبت به واژه ی مهاجرت انقدر گارد داره؟

ما اینجا واقعا آینده ای نداریم..

میدونم سختترین تصمیمی زندگیم خواهد بود ولی برای رسیدن به آرزوهام مجبورم سختیهاشو به جون بخرم..

میگه اونجا اکه یه روز کار نکنی هیچی نداری..

گفتم خب اینجا هم کار میکنیم و هیچی نداریم..

من الان تو کف یه سفر دوستانه م که پولش جور نمیشه.. یعنی انقدر چاله چوله تو زندگی هس که تا اونا رو پر کنی نوبت به چیزای دیگه نمیرسه..

دلم ‌میخواد بهترین تغذیه رو داشته باشم

به موهام برسم به پوستم برسم

امکانات جدید زندگی رو تجربه کنم..

چقدر آرزو..

بابا میترسه برم تنهاشون بذارم. ولی من یکی از بزرگترین اهدافم اینه ک خانوادمو از این منجلاب نجات بدم.

دلم میخواد ببرمشون یه جای دنیا در آرامش و با امکانات زندگی کنیم.

دلم‌نمیخواد با حسرت هامون زندگی کنیم.. زندگی که نیست صرفا ادامه ی حیاته.



دوباره

بعد از دو هفته دوباره به تمرینات ورزشیم برگشتم.. چقدرحالم بهتر شد.

از روز اربعین تا حالا  ورزش نکرده بودم

داشت از خودم بدم میومد

تغذیمم که مدت زیادیه افتضاح بود 

ولی حالا دارم اصلاحش میکنم 

این یعنی هنوز امید به زندگی دارم

البته از اطرافیانم هم تاثیر میگیرم

د و ن و ف اصلاح تغذیه و ورزش جزو روتینشون شده.

مخصوصا ف.

خیلی از سبک زندگیش خوشم میاد . با اینکه ۴ سال ازم کوچیکتره خیلی ازش یاد میگیرم.

من به خاطر بیرون رفتن با بچه ها ورزشمو کنسل کردم اما اون جمع دوستانه رو با عجله ترک کرد که به باشگاهش برسه.

حتی یه ذره از کیک تولدی که من دولپی میخوردم نخورد.

تفریحاتشو داره، ورزششو داره، تغذیه ی مناسب داره و تاااازه جدیدا دوس پسر هم پیدا کرده. ازاون تیمی که باهاشون رفت طبیعتگردی.

و من هنوز اندر خم یک کوچه ام.



کوفت

بارها به مامانم گفتم منو واسه ناهار و شام صدا نزن.. خودم بعد میام یه چیزی میخورم.. من نمیتونم سر سفره بشینم وقتی بابام انقدر پر سر و صدا غذا میخوره..

من به ملچ ملوچ خیلی حساسم.. اصن قاطی میکنم.. هی زیر لب غر زدم گفت دندونام کُنده  نمیتونم درست بجوم.. دلم میسوزه براش ولی خب منم دست خودم نیس.. این غذا کوفتم شد اصن..

یادمه بچه بودم بابام از غذا خوردن من خیلی ایراد میگرفت باحالت خیلی بد و تمسخر ادامو در میآورد و میگفت درست غذا بخور.. میگفت خیلی دهنتو باز میکنی ..

حالام من از غذا خوردن اون ایراد میگیرم.. البته یادمه وقتیم جوون بود همینجوری غذا میخورد.. عموهامم همینجورین حتی بدتر.. پس یقینا از بچگی اینجوری بوده و به خاطر دندوناش نیست..

ولی الان ناراحت شده و منم از ناراحتیش ناراحتم.. 

اه چقدر خرم چرا غر زدم بهش..

کوفت نمیکردم میرفتم بهتر بود..

کابوس

زندگیمون شبیه کابوس شده..

کی فکرشو میکردم جوونیم تو کرونا و جنگ بگذره؟ 

از اونجایی که گریه کردن توی جمع برام سخته بغضامو فروخوردم و حالا احساس سفتی توی گردنم دارم..

تقاص خون این بچه ها رو کی پس میده؟ 

من عرضه ی جنگیدن ندارم.. فقط دعا میکنم ‌براشون..

امروز هم روز مناسبی برای شروع ختم و چله هست.. به نیتشون یه ختم ‌برداشتم..

امیدوارم خدا رحمش بیاد..

اونقدر این موضوع پررنگه که بدبختیای دیگم یادم رفته..

میخوام درسمو تمرین کنم ولی تمرکز ندارم.. همش تو فکرمو استرس دارم که چی پیش میاد...




نیرو محرکه

من همیشه واسه شروع، آدم تنبل با ارده ای ضعیف بودم 

این روزا بی انگیزه هم شدم

دست و دلم به کاری نمیره

با اینکه یه عالمه کار نیمه تموم دارم

 یه عالمه استعداد

کلی انرژی

فقط یه نیرومحرکه لازم دارم