ف دیروز پیام داد که تو مریض نشدی؟
گفتم نه خدا رو شکر علائمی ندارم..
گفت من گلودرد دارم و صدام گرفته..
قشنگ بعد از صحبت با ف حس کردم گلوم یه جوریه و چند باری سرفه کردم..
خواهرم گفت داری تلقین میکنی به خودت.. چیزیت نیست..
خودمم همین فکرو کردم و بیخیالش شدم..
الان ولی از شدت گلودرد از خواب بیدار شدم ://
چه غلطی بکنم..
فردا که آفم..فوقش میگم دوشنبه هم آفم کنه یه کم بهتر بشم تا شیفت سه شنبه رو بیام..
قرار بود چهارشنبه هم جای ف بیام شیفت که اون بره سفر ولی فکر کنم قسمت نیست..
+حالاتم شبیه همون اومیکرون کوفتیه که پارسال گرفتمو بعدش تا مدتها ریزش مو داشتم..
+از مریض شدن نمیترسم.. از اینکه بقیه رو مریض کنم میترسم..
+جمعه که عمواینا خونمون بودن من دخترعموی کوچولوی شیرین زبونمو چندین بار بوسیدم و چلوندمش.. خدا کنه اون مریض نشه.. خیلی دوسش دارم
آخر هفته ی خوبی بود..
با سین و ف رفتیم تفریح ..خیلی خوش گذشت..
ف میگفت خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم..
منم همینطور..
و سین هم..
سین خیلی زحمت کشید.. آخرش به ف گفتم سین خیلی کار کرد، یعنی به اونم اندازه ما خوش گذشته؟ نکنه پیش خودش فکر کنه ما آویزونش بودیم و سوءاستفاده کردیم؟
ف گفت مطمئن باش به اونم خوش گذشته..
که آخر سر سین خیلی جدی گفت ممنونم بابت همراهیتون.. برای ساعاتی از حال و هوای مشکلات و غم رها شدم و بهم خوش گذشت..
هنوز با دیدن عکسها و فیلمها و یادآوری لحظاتی که گذشت خندم میگیره..
با همه ی تفریحاتی که تا حالا داشتم متفاوت بود.. دوست دارم تکرار بشه..
+از یه ارگان خاص بهم زنگزدن بابت پاره ای از توضیحات.. از شدت استرس معده م دردگرفت.. خدا رحم کنه
دیشب با ف بیرون بودیم..
شال سرم نبود .. یهو چن تا از این نیروهای اmنیتی دیدم که مسلh وایساده بودن.. هول کردم خواستم شالمو سر کنم که گفت نترس نتررررس راحت باش..
بعد سین اومد دنبالمون که یه دوری بزنیم و شام و ..
صداش گرفته بود، گلو درد داشت، سرفه میکرد..
به ف گفتم چه غلطی کردیم سوار شدیم مریضمون نکنه.. گفت نه بابا این یه ماهه اینجوریه..
ولی وقتی برگشتیم دوتامون ترسیده بودیم.. آب نمک غرغره کردیم و ویتامین سی و زینک و دی و هر چی بود خوردیم..
تازه واسه فردام قرار تفریح گذاشتن اطراف شهر..
دوست دارم برمااا ولی از مریضی و رانندگی سین یه کمی میترسم..
امیدوارم به خیر و خوشی بگذره..
+ الان ط یه جوری جلوم آروق زد که نزدیک بود بالا بیارم .. میم و س هم همینطورن..خیلی حرکت چیپ و حال بهم زنیه.. اگه یکی جلوم بگوزه کمتر چندشم میشه تا آروق ..
نشستم ساز میزنم ..
به درس سخت و خسته کننده ای رسیدم..
کلافه شدم ..
طوری که دلم میخواست این هفته که جلسه چهارمه شهریه ماه جدیدو ندم و برای مدتی نرم کلاس..
ولی خب یه چیزی تو وجود من نمیذاره کاری رو نیمه تموم رها کنم.. پس ادامه میدم هر چند لذتی ازش نمیبرم.. حداقل الان برام لذتبخش نیست..
+ واسه فهمیدن و به دست آوردن یه چیزایی خیلی عجله دارم اما هر چی میگذره مبهم تر میشه.. میگن وقتی واسه چیزی خیلی عجله و عطش داری ازش دورتر میشی.. به نظرم تنها چیزی که این قانون جذبیا راست گفتن همینه
خب متاسفانه پلن آخر هفته کنسل شد به خاطر بارون و برف .. اما چون دلیلش قابل قبول بود ناراحت نشدم..
از طرفی هم دوشنبه انقدر خوش گذشت که حالا حالاها انرژی دارم..
ف دو تا دوست داره(سین و میم) که ازتور طبیعت گردی باهاشون آشنا شده..
گفت پسرای خوبین بیا من و تو و د با این دو تا بریم بولینگ و بگردیم و ..
رفتیم.. از لحظه ی سلام ما رو خندوندن تا خدافظی.. انگار رفته بودیم جُنگ شادی..
انقدر خندیدیم و خوش گذشت که آخرش به ف گفتم چرا من همش با اکیپای دخترونه بیرون میرفتم؟ اینا خیلی باحالن..
از ویژگی های خوب پسرا میشه به نازنازی نبودن،ریسک کردن و طنز بالا اشاره کرد..
البته این وسط یه سری شوخی خرکی دارن مثل اینکه س منو گرفته بود بندازه تو آتیش، دو سه تا مشت بی هوا تو بازوم زد، یه بارم میم پشت پا گرفت برام .. البته هنوز اینا قابل قبول و خنده دار بودن..
فقط یه چیزی .. سین خیلی با من شوخی و کل کل میکرد اونشب و من به طور واضح تغییر حالت ف رو با دیدن این شوخیا متوجه شدم.. انگار داشت تو دلش میگفت چه غلطی کردم ن رو با خودم اوردم.. کاملا حسادت تو چهره ش موج میزد.. دخترا هم وقتی حسود میشن خطرناک میشن..
مطمئن شدم که "س" براش بیشتر از یه دوست معمولیه..
آخر سر وقتی باهاشون خدافظی کردیم و رفتیم ف گفت دوست داشتم سین برام یه دوست معمولی بمونه ولی درونم یه حسایی ایجاد شده که نمیتونم جلوشو بگیرم..
منم خیالشو راحت کردم که نمیخوام سین رو ازش بگیرم.. واقعادوس ندارم به خاطر یه پسر ارتباطم با ف خراب بشه.. جدا از این با وجودی که پسر خوش مشرب و با نمکی بود، سلیقه ی من نبود..
دوباره با آب و تاب از استاد گیتاره گفتم که بدونه من از چه مدل پسرایی خوشم میاد..
البته اون عن اقا منو دوس نداره.. این دفعه که رفتم آموزشگاه برام پشت چشم نازک کرد.. خب نگام نکن عن آقا.. این حرکات چیه..
دلم میسوزه واسه خودم که من هیچ وقت وارد مرحله ی بعدی نمیشم.. همش تفسیر نگاهها..
اگه یه قدم به سمتم برمیداشت و بهم نزدیک میشد مطمئنم پشیمون نمیشد..