سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

این وضعیت برام خیلی سخت شده..

از طرفی اوضاع مملکت و ظلم و گرونی

از طرفی زندگی با یه آدم سوهان روح

نمیدونم چجوری تحمل کنم

چندین طومار برام فرستاده که داداشش نوشته و  دلایل منطقی برای دفاع از سنگرشون آورده..

واقعا این حجم از حماقت برام قابل تحمل نیس..

چن وقت پیش گفتم اخیرا برام ضریب هوشی آدمای دور و برم خیلی مهمتر شده.. نمیتونم این احمقا رو تحمل کنم..

دلم ‌نمیخواد باهاش زندگی کنم ولی  حالا که از پانسیون اومدم بیرون روی برگشت ندارم و از این طرفم با این احمق سر کردن خیلی سخت شده..

اگه کارام ‌درست نشد و نتونستم بیام‌ پیش خانواده با هر بدبختی که شده خونه میگیرم و خودمو نجات میدم..

از اولشم ‌قرار بود همینکارو کنم ولی چون یهویی شد و فرصتی برای پیدا کردن خونه نداشتم مجبور شدم بیام پیش این به اصطلاح رفیق..

اوضاع مملکت رو که نمیتونم‌پیش بینی کنم ولی اگه قرار شد همین بیمارستان بمونم از سال جدید خونه میگیرم و برای همیشه با این دختره خدافظی میکنم.. دلم‌میخواد هیچ وقته هیییچ وقت نبینمش


+باز خوبه دوستام همشون باهام هم عقیده ن یه کم‌حرف میزنیم آروم‌میشم..‌نمیتونم این بار سنگین روروی قلب و مغزم تحمل کنم.. وقتی دور هم‌ حرف میزنیم حالم بهتر میشه.‌.

دارم میمیرم و از رو نمیرم..

انقد با همخونه بحث کردم که سردرد گرفتم

نمیدونم چجوری یه عده میتونن چشمشونو روی این ظلم ببندن

فک میکردم اعتقاداتش بهش دیکته نشده و کمی هوش و فهم تو وجودش هست..

هیییچ استدلال و منطقی هم‌ پشت دفاع های احمقانه ش نیس .. صرفا چون خانواده ش میگن اونم قبول کرده... فک میکنه قراره با این‌نمازاش و این دفاعها و دلسوزی برای مردم کشورهای دیگه بره بهشت..

روزی که بفهمه چه کلاه بزرگی سرش رفته یاد حرفهای من‌ میفته..

اومدم اتاق کناری توی سرما نشستم ..انقدر چهره ش منفور شده که نمیتونستم ببینمش.. هدفون گذاشتم تا صداشو نشنوم.. 

میخواستم امروز عصر بعد از کمی استراحت برم پیاده روی کنم ولی دل و دماغشو نداشتم..

میدونستم خیلی بد گذشته و خیلی لاله زار داریم ولی وقتی نت وصل میشه و عکساشونو میبینم عمق فاجعه رو میفهمم..

نمیدونم چی بگم از حس و حالم.. قلبم مچاله شده برای کسایی که هیچ وقت ندیده بودنشون ولی انکار یه بخشی از وجودم بودن که برای همیشه رفتن..

کاش کسی کمی نور امید برامون میاورد..

اینکه یه روز  بفهمم اون لاله های بیخوردی نروییدن کمی روی این زخم‌مرهم‌میذاره..

صدای سرفه های زشت همخونه میاد.. چون ازش بدم اومده همه چیش الان از نظرم زشت و منفوره..

کاش کارم درست میشد و میرفتم پیش خانواده م

جدی خیلی مهمه نزدیک ترین آدمهات هم راستا با خودت باشن..

بابام سالها بود یه چیزایی رو میدونست ولی مامانم که بهش دیکته شده بود نمیخواست قبول کنه..ماهم بچه بودیم و معنی حرفهاشو نمیفهمیدیم.‌..

فقط چون بیشتر وقتمونو با مامان میگذروندیم دوس داشتیم نرفای اونو باور کنیم..

‌اما چون بالاخره اونم بیدار شد..

 همه ی ما بیدار شدیم..

بابام چی کشید توی اون سالها...

هعی.. 

همین روزام اتفاقات دیگه ای میفته و نمیدونم چطور پیش بره

زنده بمونیم، نمونیم

روزای خوب برسن، نرسن

فقط میدونم دوس ندارم به این زودی از آروزهام دست بکشم.. هنوز خیلی چیزا هس که باید تجربه کنم.. دلم میخواد ناامید نشم هرچند خیلی سخته..

یکی از فیلماییکه این اواخر دیدم و در زمینه ی امیدواری  برام الهام بخش بودcast away بود که مردی تو جزیره ای دور افتاده گیر میفته و دست از تلاش برای نجات خودش برنمیداره و بالاخره یه قایق میسازه و تا جایی میرسه که یه کشتی اونو پیدا میکنه و نجات میده گرچه وقتی به مقصد میرسه یه چیزایی رو از دست داده ..



+یه جا خوندم وزن تابوت جوون خیلی سنگینه چون یه عالمه آروزو همراهش قراره دفن بشه..

+یه جا ی دیگه خوندم تو این دنیا آدمای شجاع میمیرن، باهوشا دیوونه میشن و این وسط یه مشت احمق خوشحال باقی میمونن..


+چاووشی خیلی خوب میخونه.. خیلی .. تنها کسی که این روزا دوس دارم بخونه




گمشده هام

تو این چن روز دوتا چیز گم کردم 

یکی چترم و اون یکی ایرپادم 

همخونه گفت هروقت چیزی گم میکنی بگو یا مُعید پیدا میشه..

 گفتم خب باشه امتحانش مجانیه.. خلاصه که چترمو همون روز پیدا کردم تو رختکن اتاق عمل بالای کمدا اون تهِ ته بود.. جایی که به چشمم نمیومد..

با کلی ذوق بهش پیام دادم که ذکرت کار کرد..پیداش کردم..

دو روز پیش هم در جریان همون پیاده روی کذایی و گیر دادن اون پسره ایرپادم گم شد.. ینی رسیدم خونه و وقتی داشتم وسایلمو مرتب میکردم دیدم که ایرپادم یدونه س فقط.. اون یکی کجاس؟ 

توی این دو روز کل خونه رو گشتم.. نبود که نبود.. 

مطمئن شدم توی راه انداختمش..

امروز دوبار اون مسیر رو گشتم..همزمان ذکر مخصوص هم میگفتم..

 همه جا حسابی خیس از بارون بود و گفتم اگرم پیدا بشه انقد بارون خورده که دیگه کار نمیکنه..

خلاصه که ناامید برگشتم خونه.. 

همخونه رفته بود شیفت عصر و شب

یهو چشمم خورد به زیر رگال جایی که ده بار گشته بودمش..

اونجا بود.. با ذوق پیام دادم به همخونه که اینم  پیدا شدددد..

اونم ذوق کرد و گفت کجابود؟ گفتم زیر رگالی که بارها گشتمش.. عجیب نیس؟  چن لحظه ای رفتم تو فکر.. همخونه م پیام نداد دیگه..

بعد از چن دقیقه نوشت به چیزی فکر نکن باشه؟ خدا خواسته .. نترسیااا..

حالا تا دستش آزاد میشه زنگ میزنه بهم که نترسم..

اینم از ویژگیهای مثبت همخونه س که به فکرمه، نگرانمه..

ولی خب هربار که اون تلاش میکنه منو از فکر و خیال دربیاره بیشتر بهش فک میکنم

ولش کن مهم اینه که گمشده م پیدا شد.. کار هر کی بود خدا خیرش بده..


+حالا هر شب همسایه داشت با دیوار والیبال بازی میکردااا.. امشب صداشون درنمیاد

+همه کارامو  کردممم ، صبحونه و سالاد و میانوعده واسه فردا گذاشتم حمومم رفتم تر و تمییییز، شامم خوردم، آشغالا رو گذاشتم دم در(این کارو وقتی انجام میدم یه جون به جونام اضافه میشه انگار یه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده)،  لباسامم شستم دور و برمم مرتب کردم الان سه تا گزینه پیش رومه: 

۱. فیلم ببینم ۲.زبان بخونم ۳ بخوابم



خبری هست

شیفت شبم

قرار شد ۱۲ تا ۳ بخش اطفال باشم..

مریضا خوابیدن و اوضاع آرومه ولی

حس میکنم ‌بیرون از اینجا یه خبراییه..

دو تا دختر اجازه گرفتن برن پیش همراه یکی از مریضا

نمیدونم چجوری اجازه دادن بیان بالا..

داشتن با هیجان یه چیزایی واسه مادر بیمار تعریف میکردن و یه سری واژه ی خاص از دهنشون شنیدم که انگار واقعا خبرایی هست

همزمان بیرون از بیمارستان یه کامیون مرتب بوق میزد..

تپش قلب گرفتم..

انگار نه انگار توی خاورمیانه زندگی میکنم ..‌ زندگی ! هه

برام ‌عادی نمیشه این همه اتفاق ..

همچنان ریزش مو و سفید شدنشون 



بزن بیرون ببین فصلای سالو

کل روز رو خونه بودم..

کارای مفیدی انجام دادم..

دست آخرم سریال کره ایمو دیدم.. توی سریال خانواده ی قهرمان داستان ناشنوا هستن و از زبان اشاره استفاده میکنن.. اینو گفتم تا در ادامه بگم چه تاثیری روم گذاشت..

از پنجره یه نگاه به آسمون کردم ابری بود.. هوای مورد علاقه م .. با خودم گفتم تا تاریک نشده بهتره یه پیاده روی داشته باشم توی این هوا..

چون پیاده روی تو شب رو زیاد دوس ندارم به سرعت حاضر شدم برم بیرون تا زمان از دستم نره.. حتی یه رژم نزدم.. رژ که سهله یه شونه به موهام‌نزدم و پریدم بیرون..

از سر خیابون یه پسره با ماشینش همراهیم کرد تا رفتم اون سمت خیابون  و دور زدم و .. خلاصه عزم جزمی داشت..

منم به یاد سریال جدید وانمود کردم ناشنوا هستم.. خندید گفت باشه با اشاره باهات حرف میزنم.. با اشاره گفتم عقل نداری؟ خندید و گفت : نه

یه مسیر طولانی رو دنبالم اومد و هی اصرار و اصرار که چرا قبول نمیکنی؟ یهو برگشتم گفتم دل خوشی داری تو این اوضاع.. گفت آره اوضاع خوب نیس ولی چیکار کنیم؟ بریم بمیریم؟ 

یه آشناییه دیگه.. من ازت خوشم اومده، ولی تو اگه خوشت نیومد ادامه نمیدی.. یادم افتاد قبلنم این جمله رو شنیدم..

رفتم تو کوچه پس کوچه تا گمم کنه..

وقتی برگشتم خونه، کودک درونم گفت خب چی میشد شمارشو میگرفتی، تنها که بودی، حوصلتم سررفته بود، دو روز صحبت میکردی شاید بد نبود.. بانمک و مودب  بود ، قیافشم که تایپت ..

بعد والد درونم گفت خب که چی؟  تهش چیه؟ اون دنبال یه چیزه.. و اون چیز خط قرمز توئه..تو دنبال تعهد و ثبات و یه ارتباط سالم و بالغانه ای

چیزی که اینروزا سخت یافت میشه.. حداقل تو خیابون یافت نمیشه.. 

همیشه درون من این دوتا جنگ دارن.. و خب معمولا والد زورش بیشتره..

یادم افتاد تازه به گلی گفتم اجازه بده آدما بیان باهات صحبت کنن اونوقت خودم اینجوری.. 

البته خب این فرق داشت..  تو خیابون.. تو این اوضاع..

گرچه من کلا جایی هم‌ نمیرم.. سرکار و خونه.. نهایتا یه سوپری و تره بار..

یه وقتی هم مثل امروز پیاده روی همین اطراف..

اینم از این..

چقد دلم میخواس یوتیوبم وصل میشد با ویدئوهای  چارلی یا نیکول ورزش میکردم .. من خیییلی به فضای مجازی وابسته م..

واقعا همه چیزم مختل شده..

یوتیوب، کلاسام، ورزشم، خریدام، سوالام و وبلاگ اصلیم که تو بلاگفا بود..

حالا فقط اینجا رو دارم و البته هنوزم سایتهای مورد نظرم برای خرید کار میکنن..

صبح یه کوچولو وصل شدم ولی دوباره قطع شد..


+قصد دارم یه سری جملات انگیزشی بنویسم بزنم به در و دیوار..‌که هم خودم حس خوبی بگیرم و هم، همخونه یه تکونی به خودش بده.. دنبال جملات مناسبم..