-
غیر اجتماعی
پنجشنبه 18 تیر 1405 01:25
ممکنه همش تقصیر پی ام اس باشه ولی در حال حاضر حوصله ی آدما رو ندارم.. خصوصاآدمای جدید.. دیشب به اصرار ح بعد از کلاس رفتم به دورهمی یه گروه به مناسبت تولد یکیشون تو یه کافه.. تولد کسی که تو عمرم ندیده بودمش.. نه تنها اونو، هیچ کدوم از اون ۲۰،۳۰ تا آدمو نمیشناختم.. دو تا میز بزرگ آدم نشسته بودن و همشون به احترامم پاشدن...
-
مکث
یکشنبه 14 تیر 1405 23:55
خب انگار سیستم اینجا کامل درست شد دیگه.. گرچه کم و بیش داشتم تو بلاگفا ادامه میدادم ولی دلم واسه اینجام تنگ میشه.. بیشتر از یک ماهه، انقدر سرم شلوغه که ممکنه حتی یه سری پیاما رو چند روز بعد ببینم.. به چند روز سکوت، بیخیالی و تعطیلی احتیاج داشتم که محقق شد.. شیفتم آف شد، کلاسم تعطیل شد و میم رو دیگه نمیبینم.. و امروز...
-
بازگشت
چهارشنبه 3 تیر 1405 20:39
همینجوری اتفاقی چک کردم ببینم باز میشه و شد.. سریع رفتمسراغ دوستای وبلاگی و دیدم همشون آخرین پستشون۲۲ اسفنده دلمگرفت.. و یادماومد چه روزای رو گذروندیم.. وقتی اینجا نبود همش به دوستای خوبی که پیدا کرده بودم فک میکردم و خیلی ناراحت بودم که هیچ راه ارتباطی باهاشون ندارم کاش بیاین بچه ها.. دلخوشیم به بودن هم..
-
نه بابا توقع چیه؟
شنبه 23 اسفند 1404 11:07
خب حدس بزنین چی شد؟ خانوممیم نگفت خرت به چند فلانی بدو بدو رفت .. فقط یه لحظه برگشت رو به من و گفت ببین عزیزممنبچه هامتوماشینن میخوامبرمبراشون لباس بخرم اگه چیزی شد بهم زنگبزن باشه؟! من: باشه ولی زننن تو آنکال بودی نباید دور میشدی.. آره خلاصه منم یه ساعت نشستم تو ایستگاه اتوبوس بد هم نبود داشتمسریالمو...
-
ساده بگم !
جمعه 22 اسفند 1404 19:32
یهویی یادمافتاد به یه موزیک از کسری احمدی دانشجو بودم که این آهنگو خوند.. یادمه دختر داییم تعریفشو کرده بود و من دانلودش کردم.. و شنیدن اینموزیک مصادف شد با اعتراف عشقی یه پسر مغرور.. و خب اولین باری بود که یه نفر اینجوری حسشو بهم میگفت با اینکه به جایی نرسید ولی اون موزیک همیشه بهم حس خواسته شدن و احساسات ناب و...
-
آوارگی
پنجشنبه 21 اسفند 1404 21:06
الان میفهمم چقدر به ماشین نیاز دارم.. همیشه با اسنپ و بابا برسونه خواهر برسونه کارم راه می افتاد ولی الان دیگه نه.. مخصوصا با این اوضاع کاری.. مامان پرتقال به مسئول گفته دیگه تحمل ندارم و ممکنه نیام.. اونم گفته فقط یدونه شیفت دیگه بیا.. بعد مسئول گفت احتمالا دیگه اون نیس که کنارت باشه.. اگه اون نباشه من تنهایی برم...
-
خدا که میبینه
پنجشنبه 21 اسفند 1404 16:21
صبح امروزم مثل بقیه ی شیفتها روبروی بیمارستان و آنکال بودیم.. من و مامان پرتقال بازم باهم شیفت بودیم.. مسئول گفت شما رو باهممیذارم که هوای همو داشته باشین .. به محضی که پامونو بیرون گذاشتیم چن تا انفجار اتفاق افتاد و دود سیاه توی آسمون پخش شد.. واقعا فک نمیکردم یه روزی این صحنه ها رو زندگیکنم.. شبیه فیلمای جنگ ایران...
-
یک جان چه بود؟ صد جانِ منی..
سهشنبه 19 اسفند 1404 22:32
صبح شیتان پیتان کردم رفتم شیفت.. هیچ وقت این شکلی نمیرفتم.. مرتب بودم همیشه ولی خب ساده امروز مدل موهامو عوض کردم..همه میگن این خیلی بیشتر بهممیاد.. شب قبلشم لاک قرمزخوشرنگی زده بودم انقده خوب شد انگار ژلیش کرده باشم.. آره خلاصه یه کت خوشکلم داشتمکه خیلی وقت بود نپوشیده بودمش .. با اون و کوله ی سنگینجنگیم رفتم...
-
کیمچی برای دوستام
سهشنبه 19 اسفند 1404 21:30
خب میخوام طرز تهیه ی کیمچی رو بنویسم همون شکلی که خودم درستش میکنم.. این مقدار موادی که میگم در حد یکی دو کیلو هس مواد لازم: کاهوی چینی یک عدد متوسط هویج ۳-۴ تا متوسط ترب سفید(اگه نبود ترب صورتی) ۳-۴تا متوسط پیازچه (هرچی صلاح دیدین ) پیاز متوسط یدونه یدونه سیب متوسط ۳-۴ تا حبه سیر زنجبیل (بسته به ذائقه تون هر مقداری...
-
دارم خُل میشم
دوشنبه 18 اسفند 1404 19:16
دستام خیلی درد دارن.. از بس هویج و ترب خورد کردم .. بالاخره امروز کیمچی رو درست کردم در حجم بالا.. خواهرمم یگه سری بعدی کارگاه تولیدی کیمچی میزنیم و میفروشیمش.. گفتم بذار مملکت آرومبشه..کیمچی هممیفروشیم.. هربار یه کار جدیدی میکنم میگه چطوره در حجم بالا درست کنیم باهم بعدش بفروشیمش؟ ! گفتمکیمچی ، یه سریال کره ای...
-
چرا من اینجوریم؟!
یکشنبه 17 اسفند 1404 14:32
بابامو بردم پیش یه ارتوپد که تزریق کنه براش و دارو بنویسه که از اینوضع دربیاد.. یه دست زد به زانوش و گفت عفونت کرده! گفتم آقای دکتر اجازه بدید من سابقشو خدمتتون عرض کنم ..چن سا ل پیش برای ایشون تشخیص رماتیسم تک مفصلی دادن و زانوشونو تپ کردن و عفونی هم نبود.. و دارو ها و بقیه رو توضیح دادم .. یهو جا خورد گفت نهههه من...
-
بهتر از اونی که بودممیشم
شنبه 16 اسفند 1404 13:46
صدای پرنده های دخترهمسایه از پنجره میومد اومدم توی حیاط که بیشتر بشنوم سازممآوردم که "دلومتنگ اومده " بزنم ولی خب دلم باز شد واقعا.. یه نسیم خنک میخوره به صورتم و دستام و بین موهام..یه نفس عمییییق میکشم .. پروانه ها توی دلم آروم گرفتن .. تو سایه ی دیوار کنار گل کاغذی که یه عالمه برگای جدید درآورده تو حالت...
-
توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن
پنجشنبه 14 اسفند 1404 21:40
از صبح هدفون توی گوشمه و موزیک گوش میکنم.. هی میگن صدای انفجار میاد صدای پهباد میاد.. من که چیزی نمیشنوم.. گذاشتم تمام موزیکای گوشیم پلی بشن حتی اونایی که قبلا ردشون میکردم..حتی اون ۶ و۸ ها موزیک گوش میکنم، گالریمو میبینم و به خیلی چیزها فکر میکنم.. پسره زنگزد جواب ندادم.. پیام داد بازم جواب ندادم.. اینکارو ترجیح...
-
ولی درست میشه یه کوچولو صبر کن
چهارشنبه 13 اسفند 1404 20:03
یادم نیس از دیشب قطع شد؟ از امروز صبح؟ ولی داشتم احساس کلافگی میکردم.. امروز با اینکه همه گفتن نرو ولی رفتم.. البته رفتم و گفتم من دور و بر بیمارستانم مریض که نداریم فعلا منو آنکال کنین اگه مریض اومد زنگ بزنین نزدیکم میام.. مسئول پشت تلفن و مدیرتو حیاط بیمارستان حسابی استرس داشتن و عذاب وجدان از اینکه ما رو کشوندن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1404 11:51
همین الان بابا و داداشم تو این اوضاع چنان بحثی کردن که گفتم ترجیح میدم برم اونجا تو اون اوضاع خطرناک ولی این وضعو نبینم.. چی ان این جماعت قلدر که فقط برا همشاخ و شونه میکشن؟ دعوا و بحثای احمقانه.. تهشمیکی میگه خودمو میکشم اون یکی میگه نفرینت میکنم اینقدری که الان بهمفشار وارد شد اون روز توی اون شیفت وارد نشد.....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1404 09:53
من تا قبل از ۹ اسفند نمیدونستم تو گروه دوستام همچین مشنگایی وجود داره.. تازه دارن رو میکنن.. فک نمیکردم مغزشون تو همون سالهای دبیرستان فریز شده باشه.. بی پدرهای معنوی.. دیدم دارن چرت و پرت میگن اومدم بیرون.. تو شرایطی ک نت داخلی و اپ داخلی کار میکنه از بیکاری میرم ببینم اینا چی میگن.. بعد حالم بهم میخوره از چرت و...
-
یه دل میگمبرم،یه دلممیگه نرم
دوشنبه 11 اسفند 1404 21:34
مسئول زنگ زد گفت چهارشنبه شیفت صبحی گفتم خودت میای ؟ گفت مترون گفته نیایم.. گفتمخودش چی؟ گفت خودشمهمینطور گفتمپس توقع دارینمنپاشمبیام؟ جونمو بذارم کف دستمواسه ۱۹ تومن که هنوز حقوق بهمنمبهم ندادن! مننمیام.. گفت وجداااان گفتم بقیه چرا ندارن؟ گفت تخصص تو مهم و ضروریه .. گفتم تخصص من بدون امکانات چیگار میتونه...
-
شیفت امروز
یکشنبه 10 اسفند 1404 23:06
شیفت خیلی سختی بود.. دقیقه به دقیقه ش با استرس گذشت.. هیچ مریضی پذیرش نمیکردن جز مجروحان جنگی.. اونم که هر چی اومد متاسفانه فوت شده بود.. خانواده هاشون میومدن و صدای شیون و .. از اونورم اون پهباد بی صاحاب ما رو ول نمیکرد سه تا موشکشو ول کرده بود یکیش هنوز مونده بود.. انقد واضح بود که از این فاصله میدیدیمش.. من و میم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 اسفند 1404 14:57
من نمیخوامبمیرم این لعنتی بالاسر بیمارستانمونه ول نمیکنه
-
یکی به من بگه داره چی میشه
یکشنبه 10 اسفند 1404 01:18
گردنم گرفته و احساس سنگینی روی قلبم دارم فک نمیکنم امشب بتونم بخوابم دوستام و خانواده م همگی میگن فردا نرو شیفت مسیرش بده خطرناکه.. خوده مسئول فردا نمیاد شیفت ولی منو گذاشته.. آخه بیمارستان ما حتی آی سی یو نداره ، بانک خون درست و حسابی نداره بدترین جای ممکن هم قرار داره.. مسیرش دوره و کلی نقطه ی هدف توی اون محدوده س...
-
امشب
یکشنبه 10 اسفند 1404 00:10
عجب شبیه امشب.. هر دقیقه یه خبر.. اون آخونده بود که میگفت مرغ و خروسا میگفتن وااااای حسین کوشته شددد صداش تو مخم پلی میشه ولی با یه سری تغییرات.. یکی این یکیم آهنگشهرامشبپره همونی که میگه: هیچ شبی مث امشب نیس +صدای سوت ،ترقه،کل، بوق بوق ماشینا.. اصن یه وضیه __________________ اومدم تایید کنم که کنار گوشمون یه جایی...
-
قصه ی آخرم این نیس
شنبه 9 اسفند 1404 14:49
هوا یه جوریه.. شبیه همون ابر و بارون روز تصادفمون.. همون حس ترس از فاجعه ی نزدیک.. باد میاد.. ابره.. ولی مرموزه.. نفسام دارن سخت میشن.. باید حرف بزنم باید بنویسم تا یه کمی آروم بشم.. هر وقت حالم بده به واژه ها پناه میبرم یا حتی آواز خوندن داشتممیخوندم آخر قصمه امااا قصه ی آخرم این نیس.. خواهرمگفت نخون اینوووو گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفند 1404 14:25
استرس دارم فردا شیفتم و میگن امروز دوبار اطراف بیمارستانو زدن.. اصن مسیری که قراره تا بیمارستان برم هم خطرناکه میگن تردد نکنید چیکارکنم الان؟ شیفتم ..کارمم جوری نیس که تعطیلش کنم.. کاش هیچوقت وارد فیلد درمان نشده بودم.. کاش زیاد لفتش ندن.. زود کارو جمع کنن که اینا خشک و خالی نمیرن میخوان بقیه رو هم با خودشون نابود...
-
بیخبری
شنبه 9 اسفند 1404 11:52
خب دوباره نت قط شد و اینجا تنها جاییه که میشه حرف زد از این بیخبری متنفرم استرسم بیشتر میشه امیدوارم این بار کسی از ما آسیب نبینه.. در واقع تر و خشک به پای هم نسوزن.. مردم به سمت پمپ بنزینا سرازیر شدن دوست خواهرم میگفت نزدیک شرکتشونو زدن .. میگفت قیامتی بود همه داشتن فرار میکردن.. خوبه که پانسیون نمیرم اونجا نزدیک...
-
پایان
دوشنبه 4 اسفند 1404 18:20
اینجا حرفای دلم و روزمره هامو مینوشتم و لی از این به بعد نمینویسم.. آخه با اینکه مسئول پخش ساندیس نیستم ، یه عده پاشون به اینجا باز شده .. واقعا حالم ازشون بهممیخوره و دوس ندارم جایی بنویسم که این احمقا میخونن..
-
بهش فک کن
شنبه 2 اسفند 1404 22:07
صبح یکی از همکارای بیمارستان قبلی رو دیدم.. میخواستمبه روی خودمنیارم که دیدمش ولی خیلی ضایع بودتوی تاکسی دقیقا کنار همنشستیم! یهو صدامزد منم وانمود کردم که تازه دیدمش گفتم عههه سلااااممم.. راستش حوصله ی سوال و جواب نداشتم.. بعد از یه سلام علیک کوچولو ، چشمامو بستم ینی که خوابم.. دوماه اونجا بودم ولی خیلی جو فضولی...
-
نور
پنجشنبه 23 بهمن 1404 10:22
شیفت خوبی نبود .. خیلی خسته شدم.. قبلا جلو در بیمارستان اسنپ میگرفتم، توی راه میخوابیدم و جلو در خونه پیاده میشدم و به ادامه ی خوابم میرسیدم .. الان با مترو و تاکسی و پیاده روی دیگه خواب از سرممیپره.. صبحکه میخواستم شیفتو به نیروی جدید تحویل بدم گفتم برم زودتر به مترو برسم.. گفت کجا میری ؟ متعجب گفتم کجا برم؟ خونمون...
-
شیفت شب
پنجشنبه 23 بهمن 1404 02:32
شیفت شبم و اینبار فرستادنم بخش جراحی.. مریضا خوابن و هیچ صدایی نیس جز این هواسازا.. داشتم ویدئوهای یه بچه رو میدیدم که جنایتکارا زندگیشو ازش گرفتن .. همه جا یه لباس تنش بوده.. بمیرم براش.. سوپروایزر چشمای قرمزمو دید و گفت خواب بودی؟ گفتم آره.. خوش بحالت که هیچی برات مهم نیس.. همینجوری که توی اینستا میچرخیدم پیج یکی...
-
هر چیزی هم حدی داره
سهشنبه 21 بهمن 1404 23:21
صبح یه مریض کوچولو داشتم که سی پی (فلج مغزی) بود ولی خب یه چیزایی میفهمید.. جوری که نگاهم میکرد ، اونمعصومیت و عشقی که توی چشمهاش بود خیلی بهم انرژی مثبت داد.. وقتی میخواستیم ببریمش داخل بغلش کردم یه جوری سفت منو گرفته بود که نمیتونستم بذارمش روی تخت.. آخر سرم مامانش بهش گفت بوس بفرس.. جوری که با تمام وجودش اینکارو...
-
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:32
بارون اومد و هوا رو تمیز کرد.. الان آفتاب گرم و هوای خنک و صدای پرنده ها بهم حس بهار میدن.. بهاری که کل سال منتظر و دلتنگشم.. گرچه این بار مثل سال قبل که عزادار عمو و آقاجون بودیم رنگ و بوی همیشه رو نداره.. یه بزرگی میگفت ما عزاداریم ولی نباید زندگی رو متوقف کنیم.. نباید افسرده و غمگین دست از زندگی بکشیم چون این چیزیه...