-
باهام راه بیا
شنبه 25 مهر 1405 00:21
دارم فک میکنم فردا ب مسئول بگم روزای زوج رو باهام راه بیاد ادامه ی کلاسمو برم.. برنامه رو ک چک کردم از همه بیشتر شیفت میام.. چرا نباید با من راه بیاد؟ میگه روزای زوج شلوغه .. پس جرا ف و ع.ف شیفت نمیان؟ صحبت میکنم ولی با آرامش نه دعوا.. نمیخوام از اینی که هس جری تر بشه.. +امروز هم روز پرستار بود هم بیهوشی.. خانم آقای ح...
-
کمک کن کم نیارم
چهارشنبه 22 مهر 1405 15:32
دیروز یه شیفت بی نهایت شلوغ داشتیم و راستش به خودم افتخار میکنم که انقدر خوب مدیریت کردم .. همه میگفتن هیشکی جز تو نمیتونست اینجوری پیش ببره .. بله شاید هنینطوره چون من صد خودمو میذارم ولی یکی مثل ع.ف الکی وانمود میکنه داره کار میکنه ولی در واقع داره ول میچرخه.. من ولی عادت کردم خودمو تا مرز نابودی خسته کنم.. جوری که...
-
غم میون دو تا چشمون سیاهم لونه کرده
دوشنبه 20 مهر 1405 20:55
فک کن غم دنیا رو دوشت باشه از خستگی داری له میشی بعد بیای خونه میم دوست نداشتنی رو ببینی.. اصن عذابه.. امروز خیلی غمگین بودم.. کلاس زبانم معلوم نیس چی بشه .. گفتن روزاش تغییر میکنه و مسئول گفت باهات راه نمیام.. شیفتا هر روز شلوغ و در هم برهمه پانسیون قراره عوض بشه و بره طبقه چهار ساختمونی که آسانسور نداره.. به حجابم...
-
کا.منت
شنبه 18 مهر 1405 21:50
دوست جونا نمیدونم علتش چیه که کامنت ثبت نمیشه تو پیاما بهم گفتین .. نمیدونم واسه بقیه وبلاگا هم اینجوریه یا نه
-
گوشی
یکشنبه 12 مهر 1405 20:06
چقد من گفتگوی ذهنی دارم.. شاید چون خیلی نیاز به شنیده شدن دارم.. امروز کل وقتم به بطالت رفت و خیلی ناراحتم.. با این بچه ها هم نرفتم بیرون.. مطالب امتحانمم یه دور نخوندم ک آخر هفته با خیال راحت بریم یه سفر کوچولو.. چقد تو اینستا چرخیدم .. چون خیلی سخت وصل میشه وقتی وصل میشه دلم نمیاد گوشیو کنار بذارم.. بعدشم با بابا...
-
تحت تاثیر
یکشنبه 12 مهر 1405 00:55
ببین یه چیزی این وسط داره اذیتممیکنه در حالیکه میدونم اهمیت دادن بهش اشتباهه.. چون برای من یک دوره ی گذرا خواهد بود و من اهداف و مسائل مهمتری توی زندگیم دارم که باید روی اونا تمرکز کنم.. اما بازم داره رو مخم میره.. در رابطه با همین گروهه هس.. تا کمی پیش واقعا جوش رو دوست داشتم و به نظرم خیلی دوستانه بود.. الان داره...
-
یه چیزی میشه دیگه
جمعه 10 مهر 1405 18:44
دوباره امتحان دارم ا A2تموم شده و من یک روز و نصفی وقت دارم همه مطالب رو کامل بخونم .. قراره یه آزمون شفاهی هم از کل Aداشته باشیم و من نمیدونم از کجا باید شروع کنم.. متاسفانه گفتن کلاس B رو میخوایم به روزهای زوج منتقل کنیم ک من واقعا نمیتونم بیام.. ینی مسئولم با شیفتام راه نمیاد.. گفتن خب یکی دو ماه صبر کن شاید روزای...
-
ملچ ملوچ
سهشنبه 7 مهر 1405 23:00
دختره انگار اومده جنگ ! چته بابا آروم ترتخمه بشکون.. هدفونم گذاشتمااا ولی بازم صدای گوش خراشش میاد.. واقعا دست خودم نیس ولی اینجور صداها خیلی بهمم میریزه.. چن وقت پیشا تو مترو بودم یه خانمه کنارم آدامس میترکوند ولی چون هدفون تو گوشم بود صداشو نمیشنیدم .. یه خانم روبرومون نشسته بود و حرص میخورد.. یکی دوبارم تذکر داد...
-
تراکتور
یکشنبه 5 مهر 1405 19:19
الکی الکی کلاسو کنسل کرد که از اونور کشش بده.. من واقعا دلم یه دو هفته فراغت از کار و درس میخواد.. البته دروغ نگم آخر هفته رو خوب خوابیدم در عوض اون همه کم خوابی و خستگی درطول هفته.. واقعا این بودزندگی؟ کل هفته مث تراکتور کار کنی که آخر هفته بخوابی؟ بعد تازه حقوقتم با تاخیر بدن ! ولی هیچ وقت اندازه این روزا تو مضیقه...
-
نمره ی بیست کلاسو میخوام!
شنبه 28 شهریور 1405 22:11
فردا امتحان دارم و هنوز نصف کتابو نخوندم.. نمیدونم چرا به جای اینکه روی مطالعه متمرکز بشم گوشی دست گرفتم.. هی با خودم میگم نمره مهم نیس، مهم اینه که یاد بگیرم ولیییییی... بازم دلم میخواد تاپ بشم.. ولی چقد خل بودم دو روز مرخصی نگرفتم بشینم بخونم.. حتی دیروزم شیفت بودم که نشد خونه برم حداقل اونجا غذا درست کردن و مشکل...
-
بیا بنویسیم ...
پنجشنبه 5 شهریور 1405 11:00
همینکه کتابو باز میکنم گوشیم بهم چشمک میزنه میگه بیا اینستا رو چک کن! برو اسنپ پی خرید کن! و بعد از مدتها بهم گفت بیا وبلاگو چک کن! ناراحتم که مثل قبل نمینویسم.. کلا نوشتن برام سخت شده.. حتی نوشتن پیام.. الان کلی گروه و پیام و دایرکت باز نکرده دارم .. چن ساعت دیگه کلاس دارم و امتحانم دارم.. جلسه پیش یه استاد دیگه...
-
وقت ندارم ولی حرف چرا
جمعه 9 مرداد 1405 00:42
اینکه اینقدر سرم شلوغه هم خوبه هم بد.. خوبه چون دیگه درگیر مسائل بی اهمیت نمیشم و وقتمو مفید میگذرونم.. و بد واسه اینکه از هیشکی خبر ندارم و هیشکیم ازم خبر نداره.. البته مورد دومی بدم نیس همچین.. باعث میشه بی سر و صدا کار کنم و یهو اون چیزی که باید بشه، میشه.. امشب بعد از مدتها بعد از کلاس با بچه ها رفتیم بیرون.. اون...
-
میم دوست نداشتنی
دوشنبه 5 مرداد 1405 15:55
میخواستم فقط یه ساعت بخوابم تا خستگیم در بره.. بعدش به کارام برسم ولی مگه این یه تیکه گو.ه گذاشت؟! تیکه گو.ه منظورم میم دوس نداشتنیه.. هی رفت و اومد و سر و صدا کرد.. غذاشم سوزوند و همه جا رو دود برداشت.. چه غلطی داری میکنی آخه؟! ای خدا .. ای آسمانها و زمین.. من از این دختره خیلی بدم میاد.. خییییییلی امروزم تولدشه.....
-
غیر اجتماعی
پنجشنبه 18 تیر 1405 01:25
ممکنه همش تقصیر پی ام اس باشه ولی در حال حاضر حوصله ی آدما رو ندارم.. خصوصاآدمای جدید.. دیشب به اصرار ح بعد از کلاس رفتم به دورهمی یه گروه به مناسبت تولد یکیشون تو یه کافه.. تولد کسی که تو عمرم ندیده بودمش.. نه تنها اونو، هیچ کدوم از اون ۲۰،۳۰ تا آدمو نمیشناختم.. دو تا میز بزرگ آدم نشسته بودن و همشون به احترامم پاشدن...
-
مکث
یکشنبه 14 تیر 1405 23:55
خب انگار سیستم اینجا کامل درست شد دیگه.. گرچه کم و بیش داشتم تو بلاگفا ادامه میدادم ولی دلم واسه اینجام تنگ میشه.. بیشتر از یک ماهه، انقدر سرم شلوغه که ممکنه حتی یه سری پیاما رو چند روز بعد ببینم.. به چند روز سکوت، بیخیالی و تعطیلی احتیاج داشتم که محقق شد.. شیفتم آف شد، کلاسم تعطیل شد و میم رو دیگه نمیبینم.. و امروز...
-
بازگشت
چهارشنبه 3 تیر 1405 20:39
همینجوری اتفاقی چک کردم ببینم باز میشه و شد.. سریع رفتمسراغ دوستای وبلاگی و دیدم همشون آخرین پستشون۲۲ اسفنده دلمگرفت.. و یادماومد چه روزای رو گذروندیم.. وقتی اینجا نبود همش به دوستای خوبی که پیدا کرده بودم فک میکردم و خیلی ناراحت بودم که هیچ راه ارتباطی باهاشون ندارم کاش بیاین بچه ها.. دلخوشیم به بودن هم..
-
نه بابا توقع چیه؟
شنبه 23 اسفند 1404 11:07
خب حدس بزنین چی شد؟ خانوممیم نگفت خرت به چند فلانی بدو بدو رفت .. فقط یه لحظه برگشت رو به من و گفت ببین عزیزممنبچه هامتوماشینن میخوامبرمبراشون لباس بخرم اگه چیزی شد بهم زنگبزن باشه؟! من: باشه ولی زننن تو آنکال بودی نباید دور میشدی.. آره خلاصه منم یه ساعت نشستم تو ایستگاه اتوبوس بد هم نبود داشتمسریالمو...
-
ساده بگم !
جمعه 22 اسفند 1404 19:32
یهویی یادمافتاد به یه موزیک از کسری احمدی دانشجو بودم که این آهنگو خوند.. یادمه دختر داییم تعریفشو کرده بود و من دانلودش کردم.. و شنیدن اینموزیک مصادف شد با اعتراف عشقی یه پسر مغرور.. و خب اولین باری بود که یه نفر اینجوری حسشو بهم میگفت با اینکه به جایی نرسید ولی اون موزیک همیشه بهم حس خواسته شدن و احساسات ناب و...
-
آوارگی
پنجشنبه 21 اسفند 1404 21:06
الان میفهمم چقدر به ماشین نیاز دارم.. همیشه با اسنپ و بابا برسونه خواهر برسونه کارم راه می افتاد ولی الان دیگه نه.. مخصوصا با این اوضاع کاری.. مامان پرتقال به مسئول گفته دیگه تحمل ندارم و ممکنه نیام.. اونم گفته فقط یدونه شیفت دیگه بیا.. بعد مسئول گفت احتمالا دیگه اون نیس که کنارت باشه.. اگه اون نباشه من تنهایی برم...
-
خدا که میبینه
پنجشنبه 21 اسفند 1404 16:21
صبح امروزم مثل بقیه ی شیفتها روبروی بیمارستان و آنکال بودیم.. من و مامان پرتقال بازم باهم شیفت بودیم.. مسئول گفت شما رو باهممیذارم که هوای همو داشته باشین .. به محضی که پامونو بیرون گذاشتیم چن تا انفجار اتفاق افتاد و دود سیاه توی آسمون پخش شد.. واقعا فک نمیکردم یه روزی این صحنه ها رو زندگیکنم.. شبیه فیلمای جنگ ایران...
-
یک جان چه بود؟ صد جانِ منی..
سهشنبه 19 اسفند 1404 22:32
صبح شیتان پیتان کردم رفتم شیفت.. هیچ وقت این شکلی نمیرفتم.. مرتب بودم همیشه ولی خب ساده امروز مدل موهامو عوض کردم..همه میگن این خیلی بیشتر بهممیاد.. شب قبلشم لاک قرمزخوشرنگی زده بودم انقده خوب شد انگار ژلیش کرده باشم.. آره خلاصه یه کت خوشکلم داشتمکه خیلی وقت بود نپوشیده بودمش .. با اون و کوله ی سنگینجنگیم رفتم...
-
کیمچی برای دوستام
سهشنبه 19 اسفند 1404 21:30
خب میخوام طرز تهیه ی کیمچی رو بنویسم همون شکلی که خودم درستش میکنم.. این مقدار موادی که میگم در حد یکی دو کیلو هس مواد لازم: کاهوی چینی یک عدد متوسط هویج ۳-۴ تا متوسط ترب سفید(اگه نبود ترب صورتی) ۳-۴تا متوسط پیازچه (هرچی صلاح دیدین ) پیاز متوسط یدونه یدونه سیب متوسط ۳-۴ تا حبه سیر زنجبیل (بسته به ذائقه تون هر مقداری...
-
دارم خُل میشم
دوشنبه 18 اسفند 1404 19:16
دستام خیلی درد دارن.. از بس هویج و ترب خورد کردم .. بالاخره امروز کیمچی رو درست کردم در حجم بالا.. خواهرمم یگه سری بعدی کارگاه تولیدی کیمچی میزنیم و میفروشیمش.. گفتم بذار مملکت آرومبشه..کیمچی هممیفروشیم.. هربار یه کار جدیدی میکنم میگه چطوره در حجم بالا درست کنیم باهم بعدش بفروشیمش؟ ! گفتمکیمچی ، یه سریال کره ای...
-
چرا من اینجوریم؟!
یکشنبه 17 اسفند 1404 14:32
بابامو بردم پیش یه ارتوپد که تزریق کنه براش و دارو بنویسه که از اینوضع دربیاد.. یه دست زد به زانوش و گفت عفونت کرده! گفتم آقای دکتر اجازه بدید من سابقشو خدمتتون عرض کنم ..چن سا ل پیش برای ایشون تشخیص رماتیسم تک مفصلی دادن و زانوشونو تپ کردن و عفونی هم نبود.. و دارو ها و بقیه رو توضیح دادم .. یهو جا خورد گفت نهههه من...
-
بهتر از اونی که بودممیشم
شنبه 16 اسفند 1404 13:46
صدای پرنده های دخترهمسایه از پنجره میومد اومدم توی حیاط که بیشتر بشنوم سازممآوردم که "دلومتنگ اومده " بزنم ولی خب دلم باز شد واقعا.. یه نسیم خنک میخوره به صورتم و دستام و بین موهام..یه نفس عمییییق میکشم .. پروانه ها توی دلم آروم گرفتن .. تو سایه ی دیوار کنار گل کاغذی که یه عالمه برگای جدید درآورده تو حالت...
-
توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن
پنجشنبه 14 اسفند 1404 21:40
از صبح هدفون توی گوشمه و موزیک گوش میکنم.. هی میگن صدای انفجار میاد صدای پهباد میاد.. من که چیزی نمیشنوم.. گذاشتم تمام موزیکای گوشیم پلی بشن حتی اونایی که قبلا ردشون میکردم..حتی اون ۶ و۸ ها موزیک گوش میکنم، گالریمو میبینم و به خیلی چیزها فکر میکنم.. پسره زنگزد جواب ندادم.. پیام داد بازم جواب ندادم.. اینکارو ترجیح...
-
ولی درست میشه یه کوچولو صبر کن
چهارشنبه 13 اسفند 1404 20:03
یادم نیس از دیشب قطع شد؟ از امروز صبح؟ ولی داشتم احساس کلافگی میکردم.. امروز با اینکه همه گفتن نرو ولی رفتم.. البته رفتم و گفتم من دور و بر بیمارستانم مریض که نداریم فعلا منو آنکال کنین اگه مریض اومد زنگ بزنین نزدیکم میام.. مسئول پشت تلفن و مدیرتو حیاط بیمارستان حسابی استرس داشتن و عذاب وجدان از اینکه ما رو کشوندن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1404 11:51
همین الان بابا و داداشم تو این اوضاع چنان بحثی کردن که گفتم ترجیح میدم برم اونجا تو اون اوضاع خطرناک ولی این وضعو نبینم.. چی ان این جماعت قلدر که فقط برا همشاخ و شونه میکشن؟ دعوا و بحثای احمقانه.. تهشمیکی میگه خودمو میکشم اون یکی میگه نفرینت میکنم اینقدری که الان بهمفشار وارد شد اون روز توی اون شیفت وارد نشد.....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1404 09:53
من تا قبل از ۹ اسفند نمیدونستم تو گروه دوستام همچین مشنگایی وجود داره.. تازه دارن رو میکنن.. فک نمیکردم مغزشون تو همون سالهای دبیرستان فریز شده باشه.. بی پدرهای معنوی.. دیدم دارن چرت و پرت میگن اومدم بیرون.. تو شرایطی ک نت داخلی و اپ داخلی کار میکنه از بیکاری میرم ببینم اینا چی میگن.. بعد حالم بهم میخوره از چرت و...
-
یه دل میگمبرم،یه دلممیگه نرم
دوشنبه 11 اسفند 1404 21:34
مسئول زنگ زد گفت چهارشنبه شیفت صبحی گفتم خودت میای ؟ گفت مترون گفته نیایم.. گفتمخودش چی؟ گفت خودشمهمینطور گفتمپس توقع دارینمنپاشمبیام؟ جونمو بذارم کف دستمواسه ۱۹ تومن که هنوز حقوق بهمنمبهم ندادن! مننمیام.. گفت وجداااان گفتم بقیه چرا ندارن؟ گفت تخصص تو مهم و ضروریه .. گفتم تخصص من بدون امکانات چیگار میتونه...