-
من باید میرفتم زوده زوده زوده زود
شنبه 18 بهمن 1404 16:02
برای آخرین بار یه نگاه به فضای خونه کردم، عطر همخونه که توی فضا جاری بود رو استشمام کردم و اومدم بیرون.. خداخدا میکردم وقتی برای بردن وسایلم میام خونه نباشه که خدا رو شکر نبود.. به هر سختی با خواهرم و بابام وسایلو جمع کردیم و اونا رفتن خونه و من اومدم شیفت.. مریض داشتم با فاصله اومدم بقیه ی متنو بنویسم.. دلم براش...
-
تغییر
جمعه 17 بهمن 1404 20:23
سرم درد میکنه.. به مرز فروپاشی روانی رسیدم.. این اوضاع و این غم کم بود؟ همخونه هم داره رگباری برام پیام میفرسته.. دیگه حتی دلمنمیخواد پیاماشو باز کنم.. به فردا فکرمیکنمکه باید اون همه وسیله رو جمع کنم و بیارم خونه.. امسال برای منتغییرات بزرگی به همراه داشت.. کارایی که هیچ وقت جراتشونو نداشتم انجام دادم در واقع...
-
هر دم از این باغ....
چهارشنبه 15 بهمن 1404 23:29
به خدا همخونه م روانیه.. تا میام خونه پیش خانواده م ، طومار ردیف میکنه میفرسته برام.. بیشترشم چرت و پرتای ساخته ی ذهن خودش و نشخوارهای فکریش.. نمیدونم چرا اون قرصای کوفتیشو نمیخوره.. دکترش کلی دعواش کرده بود که چرا قرصاتو نمیخوری.. واقعا تو این روزایی که من دارم از غصه دق میکنم کل کل با یه روانی مثل این یه بار اضافه...
-
یه روزی تو کوچه ی ما هم عروسی میشه
سهشنبه 14 بهمن 1404 22:46
صدای تیر و ترقه میومد .. دیدم جشن و سرور دارن این صداهام واسه نور افشانیه.. بچه که بودم چقدر ذوق داشتم واسه این جشنا.. ولی الان حالم بهم میخوره.. این ریسه هایی که توی شهر بستن منزجر کننده ن.. دلم میخواد آتیش بگیرم زیر همشون.. هی میخوام اعصابمو آروم کنم اینا رو میبینم میریزم بهم .. البته امروز نسبتا آرومتر بودم.....
-
سوگ
یکشنبه 12 بهمن 1404 22:48
میگن اینستا نرو یه نوبت مشاوره بگیر توی سوگ نمون ، برگرد به زندگی باشه اینستا نمیرم ولی مگه میشه فراموش کرد ؟ توی سوگ نمونم ینی عادی سازی کنیم؟ الکی اون بچه ها پرپر شدن؟ یه جایی از شهر رد خون رو هرچی شسته بودن پاک نشده بود آتیش روشن کردن که حداقل سیاهی به جا بمونه .. سنگهای کنار بلوارا هنوز نصفه نیمه س .. سلاح بچه ها...
-
نشد که بشه
پنجشنبه 9 بهمن 1404 23:44
نتیجه ی نهایی اومد و قبول نشدم نمره ی مصاحبه م ۹۷ از ۱۰۰ و نمره ی آزمون کتبیم هم ۸۶ از ۱۰۰ پارتی بازی شد یا چی نمیدونم دیگه مهم نیس شاید تعهد میگرفتن و نمیتونستم ب راحتی از این سیستم خارج بشم بمونه برای خود عوضیشون دلم میخواد از اینجا برم با خانواده م و هیچ وقت چشمم به این عوضیا نیفته.. حیف حیف که خیلی از عزیزامو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1404 15:54
این وضعیت برام خیلی سخت شده.. از طرفی اوضاع مملکت و ظلم و گرونی از طرفی زندگی با یه آدم سوهان روح نمیدونم چجوری تحمل کنم چندین طومار برام فرستاده که داداشش نوشته و دلایل منطقی برای دفاع از سنگرشون آورده.. واقعا این حجم از حماقت برام قابل تحمل نیس.. چن وقت پیش گفتم اخیرا برام ضریب هوشی آدمای دور و برم خیلی مهمتر شده.....
-
دارم میمیرم و از رو نمیرم..
سهشنبه 7 بهمن 1404 19:20
انقد با همخونه بحث کردم که سردرد گرفتم نمیدونم چجوری یه عده میتونن چشمشونو روی این ظلم ببندن فک میکردم اعتقاداتش بهش دیکته نشده و کمی هوش و فهم تو وجودش هست.. هیییچ استدلال و منطقی هم پشت دفاع های احمقانه ش نیس .. صرفا چون خانواده ش میگن اونم قبول کرده... فک میکنه قراره با ایننمازاش و این دفاعها و دلسوزی برای مردم...
-
گمشده هام
یکشنبه 5 بهمن 1404 23:06
تو این چن روز دوتا چیز گم کردم یکی چترم و اون یکی ایرپادم همخونه گفت هروقت چیزی گم میکنی بگو یا مُعید پیدا میشه.. گفتم خب باشه امتحانش مجانیه.. خلاصه که چترمو همون روز پیدا کردم تو رختکن اتاق عمل بالای کمدا اون تهِ ته بود.. جایی که به چشمم نمیومد.. با کلی ذوق بهش پیام دادم که ذکرت کار کرد..پیداش کردم.. دو روز پیش هم...
-
خبری هست
یکشنبه 5 بهمن 1404 02:19
شیفت شبم قرار شد ۱۲ تا ۳ بخش اطفال باشم.. مریضا خوابیدن و اوضاع آرومه ولی حس میکنم بیرون از اینجا یه خبراییه.. دو تا دختر اجازه گرفتن برن پیش همراه یکی از مریضا نمیدونم چجوری اجازه دادن بیان بالا.. داشتن با هیجان یه چیزایی واسه مادر بیمار تعریف میکردن و یه سری واژه ی خاص از دهنشون شنیدم که انگار واقعا خبرایی هست...
-
بزن بیرون ببین فصلای سالو
جمعه 3 بهمن 1404 19:33
کل روز رو خونه بودم.. کارای مفیدی انجام دادم.. دست آخرم سریال کره ایمو دیدم.. توی سریال خانواده ی قهرمان داستان ناشنوا هستن و از زبان اشاره استفاده میکنن.. اینو گفتم تا در ادامه بگم چه تاثیری روم گذاشت.. از پنجره یه نگاه به آسمون کردم ابری بود.. هوای مورد علاقه م .. با خودم گفتم تا تاریک نشده بهتره یه پیاده روی داشته...
-
من مانده ام تنهای تنها
پنجشنبه 2 بهمن 1404 22:57
از دیروز تنهام و خوشحالم.. توی شیفت مامان زنگ زد گفت نمیای؟ تنها میخوای اونجا چیکار کنی؟ گفتم لازمه که بمونم.. بعد از شیفتم استراحت کردم و غروب کلی خودمو پوشوندم و رفتم خرید.. تخته گوشت خریدم با این بیلبیلکا که گوشتو باهاش میکوبن استیکی میشه.. بقیه شم مرغ و خریدای سوپری و .. ضمنا پای مرغ هم گرفتم که ازش عصاره بگیرم.....
-
برف
پنجشنبه 2 بهمن 1404 00:03
صبح از در خونه که بیرون زدم دیدم زمین خیسه برگشتم داخل که چترمو بردارم نبود که نبود..( نمیدونم بردمش خونه خودمون، تو اسنپ جا گذتشتم، همخونه جایی گذاشتدش) خلاصه که ترسیدم به اتوبوس نرسم بیخیال چتر شدم و زدم بیرون یه کمی که راه رفتم حس کردم دونه های بارون کمی متفاوت شدن.. روی شال گردن و دستکشم نگاه کردم و دونه های سفید...
-
فردای رهایی
سهشنبه 30 دی 1404 10:33
یه انیمیشن دیدم به اسم آملی کوچولو.. دنیا رو از دید یه خردسال نشون میداد .. قشنگ، متفاوت و فکرشده بود.. اولش به خاطر فرانسوی زبان بودنش و اون رنگ ها و چند بعدی بودن نقاشی ها دانلودش کردم و بعد به خاطرمفهومش و روند آروم و دوست داشتنیش از دیدنش لذت بردم.. الانم نمیدونم چیکار کنم.. یه فیلم دیگه دانلود کنم ببینم؟ برم...
-
اینم از مصاحبه
دوشنبه 29 دی 1404 18:57
خب مصاحبه م تموم شد و آزاد شدم.. بیشتر از همه خوشحالم ک تموم شد .. یه درگیری ذهنی بود فقط.. سوالات اختصاصی رو کامل و عالی جواب دادم ولی در مورد روانشناسی نظر خاصی ندارم.. هر چی به ذهنممیرسید میپروندم.. تا حایی که خانمه گفت خیلی خب کااافیه.. یه آقایی هم اونجا بود از اولش با چسب ور میرفت .. هی غیژ غیژ صدای اون لامصبو...
-
شمارش معکوس
دوشنبه 29 دی 1404 00:27
یه اپ روی گوشیم دارم نویز سفید داره و یه سری صداهای طبیعت.. جدیدا ب این صداها بیشتر گرایش دارم تا به موسیقی و صدای خواننده ها.. یه صدای ریز و ملایم پیانو هم قاطی صدای بارون شده و بهم حس اون کلبه ی گرررم وسط یه شب بارونی تو یه جنگل تاریک میده.. امشب تنهام و از این بابت خوشحالم.. چون فردا روز مصاحبه س و میخوام تا هر وقت...
-
گریه کنیم؟
شنبه 27 دی 1404 20:20
بابا پای تلویزیون بود منم حالم از تی وی بهم میخوره میدونم بابا هم بدش میاد ولی گهگاهی مجبوری نگاه میکنه.. گفتم قیمت م.اهو.اره چنده بابا؟ جواب نداد.. بلند تر پرسیدم.. بازم جواب نداد.. بلند گفتم باباااا .. با اکراه و چهره ی درهم همیشگیش گفت بللله چته.. آروم گفتم صدامو نمیشنیدی؟ با لحن خشک و بی حوصله گفت سرم تو تلویزیون...
-
سوشال مدیا وصلین شما؟
شنبه 27 دی 1404 11:55
از صبح خواهرم نتش وصل شده من فقط اس ام اسام وصل شدن نمیدونم چرا اینجوریه؟! ده بار گوشی رو ری استارت کردم، فلایت مد گذاشتم فایده نداشت همشم ب خاطر این کانال تلگرامی که محتوای درسیم داخلشه سعی کردم.. ولی نشدکه نشد دیگه اعصابم خرد شد اومدم اینجا یه کم وبلاگ گردی کردم ( به جای درس خوندن!) یه چن مورد دیدم که خوب بودن از...
-
فقط سه روز مونده
جمعه 26 دی 1404 17:45
سه روز دیگه مصاحبه دارم به خودم حق میدم این مدت خیلی آشفته بودم و نتونستم مطالعه داشته باشم.. خصوصا که کلاسهای زبان و شیفتهای سنگین هم در کنارش داشتم.. ولی دیگه چیزی به روز مصاحبه نمونده و من واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟ یه سری سوالای روانشناختی داره که دقیقا نمیدونم چی جواب بدم که گیر نیفتم! مثلا: -یک موقعیت...
-
صحبت دل
پنجشنبه 25 دی 1404 18:39
چقدر اینجا همه چیز فرق داره تو سطح شهری که شبیه ویرانه ست و رد خون ازگوشه گوشه ش پاک نشده هر مغازه رو نگاه میکنی نوشته به دلیل فوت ناگهانی جوان ناکام فلانی تعطیل میباشد.. فوت ناگهانی؟؟؟ خدایا این جوونا مگه آرزو نداشتن؟ اسم این شهر باید بشه لاله زار.. آخ که عکساشونو میبینم دق میکنم.. ولی تو بیمارستان ما انگار بعضیا از...
-
چه کنم؟
چهارشنبه 24 دی 1404 15:44
اومدم اینجا رو باز کنم اولش نشد اعصابم خیلی خرد شد.. گفتم همین یدونه مونده بود اونم پرید رسما کره ی شمالی شدیم.. واقعا نمیدونم چی بگم دروصف این اوضاع خیلی احساس ناتوانی و خشم دارم خیلی غمگینم طوری که هربار میپرسن سمت شما چه خبره بغضم میگیره همین روزاس یکی یکی جمع کنن مردمو ببرن عوضیا دکتر ب میگف دوشنبه مترو یدونه جای...
-
وقت ندارم ولی حرف چرا
سهشنبه 23 دی 1404 16:18
طبق معمول همیشه دقیقه ی نود به استرس افتادم کمتر از یک هفته وقت دارم همش هم شیفتم ، غذا هم ندارم و باید وقتی رو برای آشپزی بذارم .. ضمنا یه سری از منابع که خریده بودم به صورت ویس توی کانال تلگرام بود که الان باز نمیشه.. من قبلا دانلودشون کرده بودم ولی الان دانلودام پریدن.. امروزم که همه جا گشتم تا راهی برای باز شدن...
-
شیربادوم
سهشنبه 23 دی 1404 13:51
صبح میخواستم بیام غذامو تو یخچال بیمارستان جا گذاشتم رسیدم جلو در خونه دیدم کلیدمو جا گذاشتم صابخونه درو وا کرد رفتم بالا دیدم همخونه درو قفل کرده حالا هیچوقت قفل نمیکردااا.. امروز قفل کرده بود.. رفتم بیمارستانشون که خیلیم دوره کلید بگیرم .. کلی وقت منتظر موندم تا اومد برگشتنی گفتم یه کمپیاده برم تو این موبایلیا...
-
مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر
دوشنبه 22 دی 1404 19:25
ظهر زنگزدن بهم که هفته دیگه مصاحبه داری.. با همه ی این اوصاف و اوضاع ولی میخوام شرکت کنم و میخوام قبول بشم.. این مدت خیلی غصه خوردم، خیلی گریه کردم .. برای خودم برای همهجوونا.. برای آرزوهای برباد رفته مون.. ولی امروز همه جا ساکت و آروم بود.. با همخونه رفتیم یه کم خرید از سوپری و سبزیجات و نون و .. سوپر مارکت موزیک...
-
من اینجام
یکشنبه 21 دی 1404 23:48
دوباره گذرمب اینجا خورد درواقع هرباری که خیلی زیاد ریده میشه ب مملکت و نتا رو قطع میکنن من رو میارمب اینجادو کلام بنویسم اعصابم آرومشه آرومم نمیشه البته .. اوضاع وخیمتر از چیزیه که ب راحتی آرومبشم هم خونه م آدمبیشعوریه که سرما خورد و جلوی دهنشو نگرفت موقع سرفه کردن منم مریض شدمانگار ریدم دهنش از آخرینباری ک...
-
پیشی
پنجشنبه 2 آذر 1402 22:47
یکی از همکارا که پسرکی بیش نیست گوشیشو داد دستم که آدرس پیج کاریمو بزنم براش.. همین حین مای هارتش فرت و فرت پیام میداد .. منم هول کردم گفتم عه ببخشید.. لبخندی زد و گفت عیبی نداره شما پیجو بزن.. نمیخواستم نگاه کنم ولی دیدم .. نوشته بود : پیشیِ من چرا ساکته؟ از درون میخواستم بپوکم ولی جلوی خودمو گرفتم .. از اون محدوده...
-
اندر احوالات شغل جدید
جمعه 26 آبان 1402 17:50
طبیعیه که از همین الان حس میکنم کم آوردم؟؟ وقتی وسایلو خریدیم و پیج زدیم قرار بود خواهرم تو کارای پیج کمک کنه ولی دریغ از حتی یه ایده برای پست ها.. خودم عکس میگیرم خودم دنبال ایده میگیردم و خودم پست میذارم.. اصلا نمیدونم این پست گذاشتن ها فایده ای داشته باشه یا نه! به فروش برسیم یا نه؟! دلم میخواد همشو ببرم لب خیابون...
-
جرات حقیقت
شنبه 20 آبان 1402 20:22
توی بازی جرات و حقیقت من جرات رو انتخاب کردم و ازمخواستن به یه پسر ابراز علاقه کنم.. منم جوگیر.. انجامش دادم.. بعدش بهش گفتم بازی بود ولی اون جدی گرفته و ول کن نیس.. میگه اگه با من بهت خوش نگذشت برو :/ درسته تنهام و اونم پسر بدی نیست ولی چند سال ازم کوچیکتره و اصلا برام قابل قبول نیس.. اگه از اون دسته آدما بودم که...
-
حتی سامی هم پرید
جمعه 19 آبان 1402 23:28
نمیدونم اینجا از سامی آرنولده نوشته بودم یا نه ولی میخوام بگم که حتی اونم ازدواج کرد.. بارها تلاش کرد دل منو به دست بیاره.. از اون اصرار از من انکار.. تا اینکه اینم پرید ! امشب پست نامزدیشو گذاشت تو اینستا.. من از اون دخترهای سختگیری ام که همه رو رد میکنه و در آخر کسی رو انتخاب میکنه که هم خودش شگفت زده میشه هم...
-
شروع
چهارشنبه 17 آبان 1402 19:34
دو تا حس خوب رو تجربه کردم: اولی اینکه جدیدا تنهایی میرم بیرون توی فضای باز میشینم کتاب میخونم.. موزیک گوش میکنم.. قدم میزنم و از دختر دستفروش واسه خودم گلهای رز رنگی رنگی میخرم.. دومی هم اینکه با خواهرم لوازم تحریر خریدیم واسه آنلاین شاپ.. امیدوارم کارمون بگیره.. فردا عکاسی از محصولاتو انجام میدیم.. +دستیار یکی از...