-
یه دل میگمبرم،یه دلممیگه نرم
دوشنبه 11 اسفند 1404 21:34
مسئول زنگ زد گفت چهارشنبه شیفت صبحی گفتم خودت میای ؟ گفت مترون گفته نیایم.. گفتمخودش چی؟ گفت خودشمهمینطور گفتمپس توقع دارینمنپاشمبیام؟ جونمو بذارم کف دستمواسه ۱۹ تومن که هنوز حقوق بهمنمبهم ندادن! مننمیام.. گفت وجداااان گفتم بقیه چرا ندارن؟ گفت تخصص تو مهم و ضروریه .. گفتم تخصص من بدون امکانات چیگار میتونه...
-
شیفت امروز
یکشنبه 10 اسفند 1404 23:06
شیفت خیلی سختی بود.. دقیقه به دقیقه ش با استرس گذشت.. هیچ مریضی پذیرش نمیکردن جز مجروحان جنگی.. اونم که هر چی اومد متاسفانه فوت شده بود.. خانواده هاشون میومدن و صدای شیون و .. از اونورم اون پهباد بی صاحاب ما رو ول نمیکرد سه تا موشکشو ول کرده بود یکیش هنوز مونده بود.. انقد واضح بود که از این فاصله میدیدیمش.. من و میم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 اسفند 1404 14:57
من نمیخوامبمیرم این لعنتی بالاسر بیمارستانمونه ول نمیکنه
-
یکی به من بگه داره چی میشه
یکشنبه 10 اسفند 1404 01:18
گردنم گرفته و احساس سنگینی روی قلبم دارم فک نمیکنم امشب بتونم بخوابم دوستام و خانواده م همگی میگن فردا نرو شیفت مسیرش بده خطرناکه.. خوده مسئول فردا نمیاد شیفت ولی منو گذاشته.. آخه بیمارستان ما حتی آی سی یو نداره ، بانک خون درست و حسابی نداره بدترین جای ممکن هم قرار داره.. مسیرش دوره و کلی نقطه ی هدف توی اون محدوده س...
-
امشب
یکشنبه 10 اسفند 1404 00:10
عجب شبیه امشب.. هر دقیقه یه خبر.. اون آخونده بود که میگفت مرغ و خروسا میگفتن وااااای حسین کوشته شددد صداش تو مخم پلی میشه ولی با یه سری تغییرات.. یکی این یکیم آهنگشهرامشبپره همونی که میگه: هیچ شبی مث امشب نیس +صدای سوت ،ترقه،کل، بوق بوق ماشینا.. اصن یه وضیه __________________ اومدم تایید کنم که کنار گوشمون یه جایی...
-
قصه ی آخرم این نیس
شنبه 9 اسفند 1404 14:49
هوا یه جوریه.. شبیه همون ابر و بارون روز تصادفمون.. همون حس ترس از فاجعه ی نزدیک.. باد میاد.. ابره.. ولی مرموزه.. نفسام دارن سخت میشن.. باید حرف بزنم باید بنویسم تا یه کمی آروم بشم.. هر وقت حالم بده به واژه ها پناه میبرم یا حتی آواز خوندن داشتممیخوندم آخر قصمه امااا قصه ی آخرم این نیس.. خواهرمگفت نخون اینوووو گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفند 1404 14:25
استرس دارم فردا شیفتم و میگن امروز دوبار اطراف بیمارستانو زدن.. اصن مسیری که قراره تا بیمارستان برم هم خطرناکه میگن تردد نکنید چیکارکنم الان؟ شیفتم ..کارمم جوری نیس که تعطیلش کنم.. کاش هیچوقت وارد فیلد درمان نشده بودم.. کاش زیاد لفتش ندن.. زود کارو جمع کنن که اینا خشک و خالی نمیرن میخوان بقیه رو هم با خودشون نابود...
-
بیخبری
شنبه 9 اسفند 1404 11:52
خب دوباره نت قط شد و اینجا تنها جاییه که میشه حرف زد از این بیخبری متنفرم استرسم بیشتر میشه امیدوارم این بار کسی از ما آسیب نبینه.. در واقع تر و خشک به پای هم نسوزن.. مردم به سمت پمپ بنزینا سرازیر شدن دوست خواهرم میگفت نزدیک شرکتشونو زدن .. میگفت قیامتی بود همه داشتن فرار میکردن.. خوبه که پانسیون نمیرم اونجا نزدیک...
-
پایان
دوشنبه 4 اسفند 1404 18:20
اینجا حرفای دلم و روزمره هامو مینوشتم و لی از این به بعد نمینویسم.. آخه با اینکه مسئول پخش ساندیس نیستم ، یه عده پاشون به اینجا باز شده .. واقعا حالم ازشون بهممیخوره و دوس ندارم جایی بنویسم که این احمقا میخونن..
-
بهش فک کن
شنبه 2 اسفند 1404 22:07
صبح یکی از همکارای بیمارستان قبلی رو دیدم.. میخواستمبه روی خودمنیارم که دیدمش ولی خیلی ضایع بودتوی تاکسی دقیقا کنار همنشستیم! یهو صدامزد منم وانمود کردم که تازه دیدمش گفتم عههه سلااااممم.. راستش حوصله ی سوال و جواب نداشتم.. بعد از یه سلام علیک کوچولو ، چشمامو بستم ینی که خوابم.. دوماه اونجا بودم ولی خیلی جو فضولی...
-
نور
پنجشنبه 23 بهمن 1404 10:22
شیفت خوبی نبود .. خیلی خسته شدم.. قبلا جلو در بیمارستان اسنپ میگرفتم، توی راه میخوابیدم و جلو در خونه پیاده میشدم و به ادامه ی خوابم میرسیدم .. الان با مترو و تاکسی و پیاده روی دیگه خواب از سرممیپره.. صبحکه میخواستم شیفتو به نیروی جدید تحویل بدم گفتم برم زودتر به مترو برسم.. گفت کجا میری ؟ متعجب گفتم کجا برم؟ خونمون...
-
شیفت شب
پنجشنبه 23 بهمن 1404 02:32
شیفت شبم و اینبار فرستادنم بخش جراحی.. مریضا خوابن و هیچ صدایی نیس جز این هواسازا.. داشتم ویدئوهای یه بچه رو میدیدم که جنایتکارا زندگیشو ازش گرفتن .. همه جا یه لباس تنش بوده.. بمیرم براش.. سوپروایزر چشمای قرمزمو دید و گفت خواب بودی؟ گفتم آره.. خوش بحالت که هیچی برات مهم نیس.. همینجوری که توی اینستا میچرخیدم پیج یکی...
-
هر چیزی هم حدی داره
سهشنبه 21 بهمن 1404 23:21
صبح یه مریض کوچولو داشتم که سی پی (فلج مغزی) بود ولی خب یه چیزایی میفهمید.. جوری که نگاهم میکرد ، اونمعصومیت و عشقی که توی چشمهاش بود خیلی بهم انرژی مثبت داد.. وقتی میخواستیم ببریمش داخل بغلش کردم یه جوری سفت منو گرفته بود که نمیتونستم بذارمش روی تخت.. آخر سرم مامانش بهش گفت بوس بفرس.. جوری که با تمام وجودش اینکارو...
-
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:32
بارون اومد و هوا رو تمیز کرد.. الان آفتاب گرم و هوای خنک و صدای پرنده ها بهم حس بهار میدن.. بهاری که کل سال منتظر و دلتنگشم.. گرچه این بار مثل سال قبل که عزادار عمو و آقاجون بودیم رنگ و بوی همیشه رو نداره.. یه بزرگی میگفت ما عزاداریم ولی نباید زندگی رو متوقف کنیم.. نباید افسرده و غمگین دست از زندگی بکشیم چون این چیزیه...
-
من باید میرفتم زوده زوده زوده زود
شنبه 18 بهمن 1404 16:02
برای آخرین بار یه نگاه به فضای خونه کردم، عطر همخونه که توی فضا جاری بود رو استشمام کردم و اومدم بیرون.. خداخدا میکردم وقتی برای بردن وسایلم میام خونه نباشه که خدا رو شکر نبود.. به هر سختی با خواهرم و بابام وسایلو جمع کردیم و اونا رفتن خونه و من اومدم شیفت.. مریض داشتم با فاصله اومدم بقیه ی متنو بنویسم.. دلم براش...
-
تغییر
جمعه 17 بهمن 1404 20:23
سرم درد میکنه.. به مرز فروپاشی روانی رسیدم.. این اوضاع و این غم کم بود؟ همخونه هم داره رگباری برام پیام میفرسته.. دیگه حتی دلمنمیخواد پیاماشو باز کنم.. به فردا فکرمیکنمکه باید اون همه وسیله رو جمع کنم و بیارم خونه.. امسال برای منتغییرات بزرگی به همراه داشت.. کارایی که هیچ وقت جراتشونو نداشتم انجام دادم در واقع...
-
هر دم از این باغ....
چهارشنبه 15 بهمن 1404 23:29
به خدا همخونه م روانیه.. تا میام خونه پیش خانواده م ، طومار ردیف میکنه میفرسته برام.. بیشترشم چرت و پرتای ساخته ی ذهن خودش و نشخوارهای فکریش.. نمیدونم چرا اون قرصای کوفتیشو نمیخوره.. دکترش کلی دعواش کرده بود که چرا قرصاتو نمیخوری.. واقعا تو این روزایی که من دارم از غصه دق میکنم کل کل با یه روانی مثل این یه بار اضافه...
-
یه روزی تو کوچه ی ما هم عروسی میشه
سهشنبه 14 بهمن 1404 22:46
صدای تیر و ترقه میومد .. دیدم جشن و سرور دارن این صداهام واسه نور افشانیه.. بچه که بودم چقدر ذوق داشتم واسه این جشنا.. ولی الان حالم بهم میخوره.. این ریسه هایی که توی شهر بستن منزجر کننده ن.. دلم میخواد آتیش بگیرم زیر همشون.. هی میخوام اعصابمو آروم کنم اینا رو میبینم میریزم بهم .. البته امروز نسبتا آرومتر بودم.....
-
سوگ
یکشنبه 12 بهمن 1404 22:48
میگن اینستا نرو یه نوبت مشاوره بگیر توی سوگ نمون ، برگرد به زندگی باشه اینستا نمیرم ولی مگه میشه فراموش کرد ؟ توی سوگ نمونم ینی عادی سازی کنیم؟ الکی اون بچه ها پرپر شدن؟ یه جایی از شهر رد خون رو هرچی شسته بودن پاک نشده بود آتیش روشن کردن که حداقل سیاهی به جا بمونه .. سنگهای کنار بلوارا هنوز نصفه نیمه س .. سلاح بچه ها...
-
نشد که بشه
پنجشنبه 9 بهمن 1404 23:44
نتیجه ی نهایی اومد و قبول نشدم نمره ی مصاحبه م ۹۷ از ۱۰۰ و نمره ی آزمون کتبیم هم ۸۶ از ۱۰۰ پارتی بازی شد یا چی نمیدونم دیگه مهم نیس شاید تعهد میگرفتن و نمیتونستم ب راحتی از این سیستم خارج بشم بمونه برای خود عوضیشون دلم میخواد از اینجا برم با خانواده م و هیچ وقت چشمم به این عوضیا نیفته.. حیف حیف که خیلی از عزیزامو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 بهمن 1404 15:54
این وضعیت برام خیلی سخت شده.. از طرفی اوضاع مملکت و ظلم و گرونی از طرفی زندگی با یه آدم سوهان روح نمیدونم چجوری تحمل کنم چندین طومار برام فرستاده که داداشش نوشته و دلایل منطقی برای دفاع از سنگرشون آورده.. واقعا این حجم از حماقت برام قابل تحمل نیس.. چن وقت پیش گفتم اخیرا برام ضریب هوشی آدمای دور و برم خیلی مهمتر شده.....
-
دارم میمیرم و از رو نمیرم..
سهشنبه 7 بهمن 1404 19:20
انقد با همخونه بحث کردم که سردرد گرفتم نمیدونم چجوری یه عده میتونن چشمشونو روی این ظلم ببندن فک میکردم اعتقاداتش بهش دیکته نشده و کمی هوش و فهم تو وجودش هست.. هیییچ استدلال و منطقی هم پشت دفاع های احمقانه ش نیس .. صرفا چون خانواده ش میگن اونم قبول کرده... فک میکنه قراره با ایننمازاش و این دفاعها و دلسوزی برای مردم...
-
گمشده هام
یکشنبه 5 بهمن 1404 23:06
تو این چن روز دوتا چیز گم کردم یکی چترم و اون یکی ایرپادم همخونه گفت هروقت چیزی گم میکنی بگو یا مُعید پیدا میشه.. گفتم خب باشه امتحانش مجانیه.. خلاصه که چترمو همون روز پیدا کردم تو رختکن اتاق عمل بالای کمدا اون تهِ ته بود.. جایی که به چشمم نمیومد.. با کلی ذوق بهش پیام دادم که ذکرت کار کرد..پیداش کردم.. دو روز پیش هم...
-
خبری هست
یکشنبه 5 بهمن 1404 02:19
شیفت شبم قرار شد ۱۲ تا ۳ بخش اطفال باشم.. مریضا خوابیدن و اوضاع آرومه ولی حس میکنم بیرون از اینجا یه خبراییه.. دو تا دختر اجازه گرفتن برن پیش همراه یکی از مریضا نمیدونم چجوری اجازه دادن بیان بالا.. داشتن با هیجان یه چیزایی واسه مادر بیمار تعریف میکردن و یه سری واژه ی خاص از دهنشون شنیدم که انگار واقعا خبرایی هست...
-
بزن بیرون ببین فصلای سالو
جمعه 3 بهمن 1404 19:33
کل روز رو خونه بودم.. کارای مفیدی انجام دادم.. دست آخرم سریال کره ایمو دیدم.. توی سریال خانواده ی قهرمان داستان ناشنوا هستن و از زبان اشاره استفاده میکنن.. اینو گفتم تا در ادامه بگم چه تاثیری روم گذاشت.. از پنجره یه نگاه به آسمون کردم ابری بود.. هوای مورد علاقه م .. با خودم گفتم تا تاریک نشده بهتره یه پیاده روی داشته...
-
من مانده ام تنهای تنها
پنجشنبه 2 بهمن 1404 22:57
از دیروز تنهام و خوشحالم.. توی شیفت مامان زنگ زد گفت نمیای؟ تنها میخوای اونجا چیکار کنی؟ گفتم لازمه که بمونم.. بعد از شیفتم استراحت کردم و غروب کلی خودمو پوشوندم و رفتم خرید.. تخته گوشت خریدم با این بیلبیلکا که گوشتو باهاش میکوبن استیکی میشه.. بقیه شم مرغ و خریدای سوپری و .. ضمنا پای مرغ هم گرفتم که ازش عصاره بگیرم.....
-
برف
پنجشنبه 2 بهمن 1404 00:03
صبح از در خونه که بیرون زدم دیدم زمین خیسه برگشتم داخل که چترمو بردارم نبود که نبود..( نمیدونم بردمش خونه خودمون، تو اسنپ جا گذتشتم، همخونه جایی گذاشتدش) خلاصه که ترسیدم به اتوبوس نرسم بیخیال چتر شدم و زدم بیرون یه کمی که راه رفتم حس کردم دونه های بارون کمی متفاوت شدن.. روی شال گردن و دستکشم نگاه کردم و دونه های سفید...
-
فردای رهایی
سهشنبه 30 دی 1404 10:33
یه انیمیشن دیدم به اسم آملی کوچولو.. دنیا رو از دید یه خردسال نشون میداد .. قشنگ، متفاوت و فکرشده بود.. اولش به خاطر فرانسوی زبان بودنش و اون رنگ ها و چند بعدی بودن نقاشی ها دانلودش کردم و بعد به خاطرمفهومش و روند آروم و دوست داشتنیش از دیدنش لذت بردم.. الانم نمیدونم چیکار کنم.. یه فیلم دیگه دانلود کنم ببینم؟ برم...
-
اینم از مصاحبه
دوشنبه 29 دی 1404 18:57
خب مصاحبه م تموم شد و آزاد شدم.. بیشتر از همه خوشحالم ک تموم شد .. یه درگیری ذهنی بود فقط.. سوالات اختصاصی رو کامل و عالی جواب دادم ولی در مورد روانشناسی نظر خاصی ندارم.. هر چی به ذهنممیرسید میپروندم.. تا حایی که خانمه گفت خیلی خب کااافیه.. یه آقایی هم اونجا بود از اولش با چسب ور میرفت .. هی غیژ غیژ صدای اون لامصبو...
-
شمارش معکوس
دوشنبه 29 دی 1404 00:27
یه اپ روی گوشیم دارم نویز سفید داره و یه سری صداهای طبیعت.. جدیدا ب این صداها بیشتر گرایش دارم تا به موسیقی و صدای خواننده ها.. یه صدای ریز و ملایم پیانو هم قاطی صدای بارون شده و بهم حس اون کلبه ی گرررم وسط یه شب بارونی تو یه جنگل تاریک میده.. امشب تنهام و از این بابت خوشحالم.. چون فردا روز مصاحبه س و میخوام تا هر وقت...