سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

غیر اجتماعی

ممکنه همش تقصیر پی ام اس باشه ولی

 در حال حاضر حوصله ی آدما رو ندارم..

خصوصاآدمای جدید.. 

دیشب به اصرار ح بعد از کلاس رفتم به دورهمی یه گروه به مناسبت تولد یکیشون تو یه کافه..

تولد کسی که تو عمرم ندیده بودمش.. نه تنها اونو، هیچ کدوم از اون ۲۰،۳۰ تا آدمو نمیشناختم..

دو تا میز بزرگ آدم نشسته بودن و همشون به احترامم پاشدن و من یکی یکی دست میدادم و میرفتم جلو.. 

آخراش دیگه حس کردم دارم کم میارم.. من آدم جمعهای شلوغ ناآشنا نیستم..

تنها آشنای جمع ح بودکه اونم اونقدرا باهاش راحت و صمیمی نیستم..

تو یه جمع دوستانه چن بار دیدمش بعدم بهم پیشنهاد داد و ردش کردم بعدش فقط در حد ریپلای استوری و .. باهم حرف زده بودیم..

روزی که قبول کردم توی دورهمیشون شرکت کنم تازه قضیه ی میم تموم شده بود..

نمیدونم چی تو سرم بود اون لحظه که گفتم باشه منو ادد کن تو گروهتون..

هربار چک میکنم هزار و خورده ای پیام نخونده از این گروه دارم..

فقط اونجایی ک منو تگ میکنن میرم جواب میدم که اونم معمولا نوشتن چرا هیچی نمیگی..

خب چی بگم ؟! شما همتون باهم آشنایین کلی حرف مشترک دارین .. 

ولی خدایی آدمای خوبی بودن.. ینی ظاهرا.. هنوز درست نمیشناسمشون..

دو نفرشون فقط زیاد به دلم ننشستن.. 

یکی از همون تو دل نروها وقتی فهمید من کیک و شیرینی نمیخورم گفت منم چن سال شکرو حذف کردم ولی دوباره میخورم.. گفتم عه چرا ؟ 

گفت اون موقع احمق بودم که نمیخوردم:///

میخواستم بگم هنوزم احمقی ولی نه به خاطر شکر خوردن یا نخوردن به خاطر طرز حرف زدنت..خیلیم تو پوزبود.. کلا ازش خوشم نیومد..

بقیشون ولی آدم حسابی ب نظر میرسیدن..

ببین دوست دارم تو جمعهای خوب قرار بگیرم ولی دیگه نه حوصله دارم و نه وقت.. از طرفی هم ترجیح میدادم تو جمعهایی باشم که باهاشون هدف مشترک دارم نه فقط خوش گذرونی و معاشرت..

من واقعا وقتی برای معاشرت معمولی ندارم..

یه روز درمیون که کلاس زبان دارم و هرجلسه ۴ سااعت .. شیفتا هم که تقریبا هرروزه و درسم باید بخونم.. آشپزی و یه کم ورزش و نظافت و ..

دیگه وقتی برام میمونه؟ نه والا

ولی دلم میسوزه که چرا اون زمانیکه ازخونه موندن متنفر بودم، اون زمانی که وقتم خیلی آزادتر بود، دغدغه هام کمتر بودن وارد این جمع ها نشدم..

دوستای خوبی هم نداشتم.. چن تا از همکارام بودن و یدونه آسی بود که خدا رو شکر چند ماهه  از زندگیم حذفش کردم..

فکر میکنم حذف اون آدم به آرامشم خیلی کمک کرده.. همش تو نقش قربانی بود همش در حال ناله همش توقع همش پیامای بلند و بالا همش همه چیو به خودش میگرفت .. بیکار که میشد مینشست فکر میکرد یه سوژه ی جدید پیدا میکرد بره رو مخ من.. مثلا میگفت شنبه هفته پیش تو به من گفتی تند تر راه بیا تو منظورت این بود که من فلانم؟ هوووف...

من چرا باید به کسی کمک میکردم که هیچ وقت تلاش نمیکرد شرایطشو تغییر بده؟ چرا من میخواستم نقش ناجی رو بازی کنم؟ چرا من تلاش میکردم آدما رو  راضی نگه دارم؟ 

خلاصه اون همه باری که به خاطر اون آدم روی دوشم بود برداشته شد و میتونم بگم از استرسامم خیلی کم شد..

امم راستی یه چیزی جدیدا تو اینستا دیدم میگفتش که من روی استرس و افکار منفیم اسم گذاشتم و وقتی درگیر کار مهمی هستم و سراغم میان با همون اسم صداش میکنم و میگم مثلا : کامی الان وقتش نیست برو..

منم تصمیم گرفتم اسمشو بذارم آسی.. آسی الان وقتش نیس، بروووو..


+گفتن ج.نگ شده دوباره بزن بزنه.. گفتم هیچ اهمیتی نداره برام..یه غذای خوشمزه سفارش دادم ..عصرم بلی دنس تمرین کردم.. خیلی چسبید..


+سر کلاس داشتم کش و قوس میدادم به خودم که با یه دختر گوگولی چشم تو چشم شدم  یهو گفت چقددد تو نازی.. و دقیقا این حسی بود که من به اون داشتم.. بعد اون یکی که اونم خیلی گوگولیه گفت آره مث پرنسسایی .. ازاونا که لایف استایل سالم دارن، تنیس بازی میکنن و .. گفتم منم همین حسو به اونا دارم که.. کلی انرژی مثبت گرفتم ازشون.. 





مکث

خب انگار سیستم اینجا کامل درست شد دیگه..

گرچه کم و بیش داشتم تو بلاگفا ادامه میدادم ولی دلم واسه اینجام‌ تنگ میشه..

بیشتر از یک ماهه، انقدر سرم‌ شلوغه که ممکنه حتی یه سری پیاما رو چند روز بعد ببینم..

به چند روز سکوت، بیخیالی و تعطیلی احتیاج داشتم که محقق شد..

شیفتم آف شد، کلاسم تعطیل شد و میم رو دیگه نمیبینم..

و امروز رو فقط برای خودم بودم .. 

فردا ولی باید کمی درس بخونم.. لباس بشورم و یه سری خرید ..

امروز تا جایی که حالم بد بشه توی اینستا چرخیدم و اندک مواردی که این چن روز استوری میذاشتنو آنفالو ریموو کردم..

جدی من یه روزی با این احمقا دوست بودم؟! 

ح هم این وسط پیام داد که بیا به جمع ما بپیوند خیلی اکیپ خوبی هستیم.. گفتم وقت ندارم آخه .. گفت ماهی یه بار بیا اصن ولی بیا..

دیگه چی؟ دوستم از ترکیه بعد از مدتها پیام داد!! طبیعیه که مثل قبل نمیتونم باهاش صمیمی باشم..

راستی چن وقته یه کم بی حوصله شدم ..زود عصبی میشم.‌. کلافه میشم..

شاید هورمونام دوباره قاطی پاتی شدن.. 

چاره ش ورزش منظمه ولی زانوی لامصب دوباره صداش دراومده..

چن روز پیش تو شیفت وقتی صدام میکردن با عجله دویدم و یه لحظه دیدم پای راستم میاد ولی پای چپ مونده.. زانوم برای چن لحظه تقریبا قفل شد..

دکتر ع میگفت شاید مینیسکت آسیب دیده یه ام آر آی بده..

راستش نمیخوام قبول کنم که همچین آسیبی دیدم..

این زانو یه بار دیگم اینجوری شد و با یه مدت استراحت و  غضروف ساز خوب شد.. الانم همونه دیگه نه؟ 

ابن دفعه غضروف ساز نخریدم ولی قلم گذاشتم چن ساعت رو گاز .. تا یکساعت دیگه بسشه برش میدارم صافش میکنم و میذارم ببنده..

 بعدش چربیای روشو جدا میکنم و اون ژله ی زیری رو تیکه تیکه میکنم و هر روز صبح ناشتا میخورم..

این خیلی جوابه..

چقدم که خوابم میاد و حس میکنم تا یکساعت دیگه نمیتونم بیدار بمونم..







بازگشت

همینجوری اتفاقی چک کردم ببینم باز میشه و شد..

سریع رفتم‌سراغ دوستای وبلاگی و دیدم همشون آخرین پستشون‌۲۲ اسفنده

دلم‌گرفت..

و یادم‌اومد چه روزای رو گذروندیم‌‌‌‌‌..

وقتی اینجا نبود همش به دوستای خوبی که پیدا کرده بودم ‌فک میکردم و خیلی ناراحت بودم که هیچ راه ارتباطی باهاشون ندارم

کاش بیاین بچه ها.. دلخوشیم به بودن هم..

نه بابا توقع چیه؟

خب حدس بزنین چی شد؟ 

خانوم‌میم نگفت خرت به چند فلانی بدو بدو رفت ..

فقط یه لحظه برگشت رو به من و گفت ببین عزیزم‌من‌بچه هام‌توماشینن میخوام‌برم‌براشون لباس بخرم‌ اگه چیزی شد بهم‌ زنگ‌بزن باشه؟! 

من: باشه 

ولی زننن تو آنکال بودی نباید دور میشدی..

آره خلاصه منم یه ساعت نشستم تو ایستگاه اتوبوس بد هم ‌نبود داشتم‌سریالمو میدیدم که یه دیوونه نشست کنارم گفت حاش خانممم برام‌یه پاکت سیگار میخری؟  

قبلنا میگفتن‌پول بده، غذا بخر برام.. 

اولین بار بود همچین‌درخواستی ازم‌میشد.. یه نه محکم گفتم و رفتم..

از دکه ی روبروی مترو یه چیپس خریدم و رفتم داخل بقیه ی سریالمو دیدم و یواشکی از توی کیفم چیپس برداشتم‌ خوردم..

بد نبود فقط چون‌خیلی قطار اومد‌و رفت حس کردم یه جورایی تابلو شدم ‌این‌مامورای مترو هم دو سهونفری ‌ اومدن یه جوری نگام‌کردن و رفتن..

واقعا نمیدونم‌شاید من الکی به خودم میگیرم شاید اصن هیشکی حواسشم‌به من‌نیس..

کاشکی نباشه..

دقیقا اول صبح هم یه اتفاقی ‌افتاد که همش با خودم‌میگم‌کاش تصورات من اشتباه بوده باشه.. خواستم در موردش بنویسم ولی نتونستم..

آره خلاصه از مترو اومدم‌بیرون و الان ‌رو یکی از نیمکتای کنار خیابون نشستم.. اینجا بهتره آفتاب گرم و باد سرد و منه تنها و یه موزیک‌آروم..

فعلا اوکیم.. دلمم آروم‌ گرفته یه کم.. 

فقط این‌کوله ی جنگیم‌سنگینه زیاد نمیتونم‌باهاش راه برم ..

‌ ترجیح میدم یه ساعتم اینجا بشینم‌

بعدش احتمالا خواهرم‌ میرسه..

بمونیم تا زمان شیفت تموم بشه و تازه بابا رو ببریم دکتر..


+یه جا خوندم : یه روز میفهمی که هیشکی واقعا نگات نمیکرد و تو هرکاری میخواستی میتونستی انجام‌بدی ..

+یاداوری: از هیشکی توقع نداشته باش لطفی در حقت بکنه..



ساده بگم !

یهویی یادم‌افتاد به یه موزیک از کسری احمدی 

دانشجو بودم که این آهنگو خوند..

یادمه دختر داییم تعریفشو کرده بود و من دانلودش کردم..

و شنیدن این‌موزیک  مصادف شد با اعتراف عشقی یه پسر مغرور..

و خب اولین باری بود که یه نفر اینجوری حسشو بهم میگفت 

با اینکه به جایی نرسید ولی اون موزیک همیشه بهم حس خواسته شدن و احساسات ناب و صادقانه رو القا میکرد.. نمیدونم اگه الانم‌گوشش کنم همون حسو بگیرم یا نه؟ 

ای بابا این روزا چرا هممون یاد خاطرات عشقیمون‌میفتیم؟! 

اومدم دانلودش کنم ولی هر چی با این گردوپلاس مسخره سرچ کردم یافت نشد.. عصبی شدم.. 

حتی اسم اهنگو درست یادم ‌نیست نوشتم اهنگهای کسرا احمدی هیچی نیومد! 

ریتمش خوب تو ذهنمه و یه چیزی تو این مایه ها بود: 

ساده بگم،  ساده بگم ،دوستت دارم..

راستی هم شیفتیه فردام ‌خانوم‌میم هس که میگن چون خونه خواهرش خیلی نزدیکه میره اونجا آنکال بمونه..

اگه خیلی تعارف کرد باهاش میرم.. چی میشه مگه..

یادمه یه بار تراپیستم بهم‌ گفت ادم برای نجات زندگیش یه جاهایی باید خجالتو کنار بذاره..

امیدوارم خیلی اصرار کنه