سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

چرا من اینجوریم؟!

بابامو بردم پیش یه ارتوپد که تزریق کنه براش و دارو بنویسه که از این‌وضع دربیاد.. یه دست زد به زانوش و گفت عفونت کرده! 

گفتم آقای دکتر اجازه بدید من سابقشو خدمتتون عرض کنم ..چن سا ل پیش برای ایشون تشخیص رماتیسم تک مفصلی دادن و زانوشونو تپ کردن و عفونی هم نبود.. و دارو ها و بقیه رو توضیح دادم .. یهو جا خورد گفت نهههه من اگه گفتم‌عفونته به صورت عامیانه براش گفتم!  الانم یه کم از این مایع رو میکشم و براش کورتون تزریق میکنم تا التهاب از بین بره..

نوبت تزریقش که شد دوستمو اونجا دیدم گفت چرا باباتو آوردی اینجاااا مگه دکتر خوب سراغ نداشتی؟؟ گفتم یه تزریقه اخه.. اگه بده تا نبرمش! 

گفت جراحیاش که خوب نیس منم اومدم اینجا که  برای خار پاشنه م فیزیوتراپی بنویسه.. 

همون موقع بابامو صدا کردن و رفتیم داخل.. از چرکولک بازیش نگم که مطمئنم اگه من نبودم میخواس یه الکلم نزنه تو محل تزریق..

دکتر ک قبل از این‌کار با بتادین و دستکش استریل کار میکرد .. این یارو یه اسپری به بدبختی پیدا کرد و بدون دستکش !  

ولی خب تا نیدلو رد فقط خون اومد.. زیادم اومد.. گفتم شاید زده تو رگی چیزی که انقد خون میاد..

ولی خب نیدل جابجا هم ‌شد باز همین بود.. حدود ۱۰۰ سی سی کشید..

واقعا استرس گرفته بودم..

میخواستم بگم ولش کن دیگههه .. 

نمیدونم مشکلی پیش بیاد یا نه.. شایدم چیزی نشه و کارش با همین تخلیه خون و هماتوم حل بشه ولی الان خیییلی ناراحتم که چرا بابامو نبردم‌ پیش دکترای خودمون که میشناختمشون و میتونستن بهتر و تمیز تر کار کنن ..

حس میکنم واسش کم گذاشتم.. خیلی عذاب وجدان دارم.. 

نمیدونم‌چرا انقددد برام‌ سخته به کسی زنگ‌بزنم و کمک بخوام..

 گفتم بیایم پیش این دکتره ‌نزدیکمونم هس، هزینه شم هرچی بشه میدیم..ولی نریم پیش دکترای خودمون ک‌فک نکنن دنبال کار رایگانم.. نمیدونم چرا انقد خر بازی درآوردم.. من اینهمه کیس براشون راه انداختم اونام یه کار برا من میکردن دیگه.. چی میشد مگه.. چرا من اینجوریم؟! اه

یکی مث مهسا به عالم و آدم‌رو میزنه برا خودش و کس و کارش ولی من نمیتونم متاسفانه! 

اصن‌میرفتم اونجا اگرم‌نمیخواستن پول بگیرن ب زووور پرداختش میکردم..

یه بخشیش غروره، یه بخشی خجالت ...

و اینکه گفتم‌تو این شرایط توی هر مسیری نریم شاید خطرناک باشه..

واقعا فکرم این بود که یه تزریق ساده س و نیازی نیس به خاطرش جای دورتری بریم..

الان ناراحتم‌ واقعا..

دکتره گفت ممکنه دوباره خونریزی و ورم کنه دوباره باید بیاریش تا خون و هماتوم‌ رو تخلیه کنم.

حالا شایدم‌مشکلی پیش نیادا.. ولی حس میکنم باید یه کار بهتر براش میکردم.. 

دوباره وسواس فکری..

به بابام گفتم دیگه پیش این ‌نمیبرمت.. یا هر جوری شده نوبت از دکتر خودت میگیرم که بهترین‌روماتولوژیسته یا میبرمت  پیش یکی از دکترای خودمون که میشناسمش..

چند سالی هس هم بابا هم مامان به روغن سوزی افتادن.. عییین یه بچه باید مراقبشون باشی.. دلم براشون میسوزه.. امیدشونم همش به منه..

انروز اونجایی که بابام داشت به سختی از تخت پایین‌میومد با خودم‌گفتم الان باید داداش بی عرضه م اینجا میبود و از روی تخت پایین می آوردش..

ولی اون فقط پی یللی تللی هس..

نمیدونم‌چرا یه زمانی خانواده های ایرانی فک میکردن‌پسر عصای دسته!

اینقدری که ما دخترا تو هر زمینه به فکرشونیم  اون نیس..

حتی خانواده ی دال ، خانواده ی نون و خانواده ی ف

توی همشون دیدم دخترا خیلی بیشتر به داد پدر و مادر رسیدن..






بهتر از اونی که بودم‌میشم

صدای پرنده های دخترهمسایه از پنجره میومد 

اومدم توی حیاط که بیشتر بشنوم سازمم‌آوردم  که "دلوم‌تنگ اومده " بزنم 

ولی خب دلم ‌باز شد واقعا.. یه نسیم خنک میخوره به صورتم و دستام و بین موهام..یه نفس عمییییق میکشم .. پروانه ها توی دلم آروم گرفتن .. 

تو سایه ی دیوار کنار گل کاغذی که یه عالمه برگای جدید درآورده  تو حالت مالاسانا نشستم و گوشی توی دستم مینویسم..

خدا رو شکر که این حیاط رو داریم..

به گل رزم سر زدم ‌پره غنچه س البته کلی هم‌ شته داشت تاجایی که تونستم از روی گلم برداشتمشون .. نمیدونم مشکلی براش ایجاد میکردن یا نه ولی فک کردم‌بهتره برشون دارم..

درخت ازگیل امسال برای اولین بار داره میوه میده.. جالبه من‌نمیدونستم زمان‌شکوفه دهیش با بقیه درختا فرق داره.. الان میوه هاش خیلی کوچولو ان.. احتمالا اوایل بهار برسن..

واقعا طبیعت حال آدمو عوض میکنه.. حتی اگه یه باغچه ی کوچیک گوشه ی حیاط کوچیک خونه باشه..

دیروز سر خاک آقاجون که رفتیم  یه سرم به جاوید نامها زدیم.. 

یکیشون هیشکیو نداشت جز یه آبجی که اونم ۱۵،‌۱۶ سالش بود..

اشکاش یه جوری میریخت که یه لحظه حس کردم یکی داره گل پرپر میکنه..

یه پسره معلول  در حالیکه میلنگید رد شد و  یه حرف قشنگ‌زد :

وقتی ورق برگرده اینا رو از خاک میکشیم بیرون.. اینا زنده ن..

بعد از مراسم دختردایی  پیشنهاد داد که دخترونه بریم اطراف شهر توی طبیعت .. یه کم‌حال و هوامون عوض بشه..

ولی با مخالفت شدیییید پدر و مادرا مواجه شدیم.. گفتن تو این شرایط خطرناکه! 

حقیقتا بهم‌برخورد.. مگه بچه م که اونا بخوان برام تعیین تکلیف کنن.‌. با قهر برگشتیم خونه .. 

دخترا همشون پشت سرمون اومدن خونه ی ما با یه مشت خوراکی و چن ساعت موندن و خب فرصت نشد به کارایی که میخواستم انجام بدم‌برسم.. فاطیِ خالم هم نبودش گفت مادر دوس نداره سگمو بیارم خونه ش منم‌نمیام! 

بهش امیدوار شدم.. عاقل شده..

فاطیِ دایی میگفت آخ کاش قلیون آورده بودیماااا.. نیلو میگفت زنگ‌ بزنم برامون ع.ر.ق بیارن؟ 

حقیقتا با این‌ چیزا حال نمیکنم..‌نمیدونم شاید الان اینجوریم..

شاید چون اونا سنشون از من‌کمتره این چیزا براشون جذابه..


_______

موهامو کوتاه کردم ، الان یه ذره پایین شونه م هستن.. دلم‌میخواد کوتاهترش کنم ولی میترسم‌پشیمون بشم..حتی دلم‌میخواد رنگشون کنم یه رنگ تقریبا روشن.. هیچ وقت اینکارو نکردم..  خلاصه دلم‌میخواد یه تغییری ایجاد کنم.. 

_______

دوباره زانوی بابا ورم‌ کرده.. بابا گفت زنگ‌بزن به یکی از ارتوپدای خودتون ..

راستش من اصلا چنین آدمی نیستم.. ینی روم نمیشه مفت و مجانی از کسی کمک بخوام.. گفتم میبرمت حضوری پیش یه دکتر نزدیک خودمون.. تلفنی هم البته فایده نداره.. 

_______

داشتم‌فک میکردم چرا ف ازم یادی نمیکنه با اینکه میدونه بیمارستانمون جای  حساسی هس که دیشب پیام داد خوبی؟ میگن سمت شما رو زدن انقد بد زدن که سمت ما هم لرزید! 

________

دلم‌میخواس یوگا کنم ولی یادم افتاد یوتیوب که وصل نمیشه الان.. چن تا اپ یوگا از مایکت دانلود کردم ولی به درد عمشون میخورد.. تاریخچه ی یوگا رو نوشته بودن! 

________

دیشب دمنوش به لیمو،بابونه و به خوردم خوب بود

قصد دارم دمنوشای آرامش بخش رو بیارم‌تو روتین این روزهام..

یه مکمل هم‌هس اسمشو چن بار شنیده بودم آشواگاندا هس اسمش از گیاهی به همین نام‌ گرفته شده که اگه اشتباه نکنم هندیه و کمک‌میکنه به رفع اضطراب ببینم میتونم‌ جایی پیداش کنم یا نه..

_______

ایندفعه سهراب پاکزاد میخونه: 

بیخیاله هر چی که بود

بهتر از اونی که بودم‌میشم

__________

خب برم‌ناهار که بعدش بیام وب دوستامو بخونم




توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن

از صبح هدفون توی گوشمه و موزیک گوش میکنم..

هی میگن صدای انفجار میاد صدای پهباد میاد..

من که چیزی نمیشنوم..

گذاشتم‌ تمام موزیکای گوشیم پلی بشن حتی اونایی که قبلا ردشون میکردم..حتی اون ۶ و۸ ها

موزیک گوش میکنم، گالریمو میبینم و به خیلی چیزها فکر میکنم..

پسره زنگ‌زد جواب ندادم.. پیام داد بازم جواب ندادم.. اینکارو ترجیح میدم به بلاک یا بحث کردن..

انقدر سکوت میکنم ‌تا خسته بشه بره..

تو این اوضاع دلم‌ میخواد یکی باشه که مرهم باشه نه زخم‌جدید.. 

یکی  که بهم آرامش بده تا این روزهای سخت رو راحتتر تحمل کنم.. 

نشه یه فکر و غصه و بار اضافه روی قلبم..

امروزو که از دست دادم ولی واسه فردا دلم ‌میخواد کتاب بخونم، ساز بزنم و ورزش کنم و این شکلی روزمو هدر ندم..

گالری گردی امروزم خالی از لطف نبود البته..

 چقد اسکرین شات داشتم

قشنگ دو سه روز طول میکشه همه رو بررسی کنم.. 

ولی چیزایی خوبی هم توشون بود.. لباسای خوشکل، طبیعت، سفر،فیلم، متن و عکس نوشته های پرمفهوم، خیلیاشون میتونستن موتوری باشن برای بلند شدن و چسبیدنت به هدفت یا بهتره بگم‌یادآوری اهدافت..

و یه چیزی زیاد توی عکس نوشته ها تکرار شده بود:

 همه چیز در زمان‌مناسب خودش اتفاق میفته.. 

این جمله یه کم‌ رو مخمه..خب دیگه پس کِی؟ 

بین عکسا یه عالمه هم‌محصولات آرایشی بهداشتی اسکرین گرفته بودم .. تصمیم گرفتم‌ یه چیزایی رو سفارش بدم.. آبرسانا که همش بالا دو تومن.. بخوام دو سه تا چیز دیگم بخرم ۷،۸ تومنی میشه.. اونوقت حقوق من چنده؟ ۲۰ تومن..

اشکالی نداره بذار بخرم.. یه کم ‌انگیزه و انرژی بگیرم.. هر کاری میکنم تا این روزا رو بهتر بگذرونم..

تو‌گروه دوستام انقدر حرف از مرگ و جنگه که دلم‌نمیخواد پیاماشونو باز کنم..

نمیخوام ‌قبل از اینکه مرگ‌سراغم بیاد ،‌بمیرم..

فردا یوگا میکنم همین جا مینویسم و قول میدم

یه قسمت از اون سریال کره ای که خواهرم برام‌فرستاد میبینم

زبان میخونم

یه قطعه ی جدید میزنم

اره امروز به اندازه ی کافی بیهوده گذشت..

راستی فردا سالگرد آقاجونم‌هس.. کی بریم و کی برگردیم؟ 

اه فاطی هم میاد با سگش.. چرا فک میکنه همه باید دوسش داشته باشن ؟ 

منظورم اینه که باهاش مشکلی نداشته باشن؟ 

به شخصه همه حیوونا رو دوس دارما ولی نمیتونم خیلی بهشون نزدیک بشم.. اینم سگشو ول میکنه تو خونه آقاجون.. منم ‌میترسم.. مادر هم خیلی بدش میاد میگه فرشامو تازه شستم این زبون بسته رو میاره کلی از موهاش میریزه تو خونه بدم میاد..

من از بچگی این‌فاطی رو زیاد دوسش نداشتم‌.. یه خاطره ی بد ازش دارم که همیشه تو ذهنم‌مونده.. بچه بودیم این وحشی با ملاقه زد تو سرم.. من تقریبا داشتم غش میکردم ولی خاله م و شوهرخالم خندیدن و سریع فاطی رو بردن که من‌یه وقت پانشم‌تلافی کنم.. 

بعدش هیشکیم نیومد منو بغل کنه بگه آخی چی شدی؟  البته اونجا مامان و بابامم نبودن .. همون دو سه نفری که بودن خندیدن..

اه این چی بود الان یادم افتاد.. 

حالا نه فقط به خاطر این ماجرا، کلا شخصیتشو دوس ندارم.. لوسه و پرمدعا..

بگذریم حالا یه چیزی میشه ..

من که سگه رو ندیدم هنوز فقط تعریفشو شنیدم.. یهو دیدی فردا خودم عاشقش شدم و این فوبیا از بین رفت..

یادم باشه  فردا وسایل کیمچی هم بخریم..

یه شیشه ی خیلی بزرگ‌درست کرده بودم طعمش فوق العاده بود.. 

دیشب خاله میگفت هنوز ازش دارین؟ گفتم دوباره درست میکنم..

آره خلاصه لابلای این اوضاع یه کمی تلاش کنیم برای زندگی .. 


+موزیکای مهیارو دوس دارم اونجایی که میگه: توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن



ولی درست میشه یه کوچولو صبر کن

یادم نیس از دیشب قطع شد؟ از امروز صبح؟ 

ولی  داشتم احساس کلافگی میکردم..

امروز با اینکه همه گفتن نرو ولی رفتم..

البته رفتم و گفتم من دور و بر بیمارستانم مریض که نداریم فعلا منو آنکال کنین اگه مریض اومد زنگ‌ بزنین نزدیکم میام..

مسئول پشت تلفن و مدیرتو حیاط بیمارستان  حسابی استرس داشتن‌ و عذاب وجدان از اینکه ما رو کشوندن شیفت ،گفتن اصلا اینجا نمون..

سوپروایزر گفت شماره تو بذار و برو.. ولی خیلی دور نشو و در دسترس باش..

دوتا شماره داشتم هر دو رو نوشتم و بهش دادم که اگه یکیش آنتن نداد  به اون یکی زنگ‌بزنن..

اونم  چسبوندش  لبه ی استیشن اورژانس که دیدم  شماره بقیه رو هم چسبونده بودن...

رفتم پیش ملی .. 

نیم ساعت بعد مسئول زنگ‌زد که سوپروایزر زنگ‌زده شماره تو میخواد..اشکالی نداره هر دو شماره تو بدم ؟ گفتم‌من که نوشتم خودش چسبوند لبه ی استیشن..

گفت آره  اونم گفت که نوشتی ولی نمیدونس چرا گم‌شده..

یه کم‌مشکوک بود..

بعدم ‌گفت ازشون‌خواستن تو محل کار حاضر بشن.‌. گویا موضوع مهمی هست..تموم که بشه   با نون میایم پیشتون ،کلی اخبار جدید هس پشت تلفن نمیشه گفت..

خلاصه اومدن با یه مشت تنقلات .. و تند و تند میگفتن و میشنیدیم..

انقد بحث پرهیجان بود که نفهمیدیم چجوری اون همه خوراکی رو با حرص خوردیم.. همشم خوراکیای ناسالم..این  چن روز بیخیال سالم خوری شدم..

تو این شرایط روحی سخت  پایبندی به رژیم  ضروری نیس به نظرم.. 

گرچه من به خاطر ریزش موها و هورمونها تغذیه مو اصلاح کرده بودم و همونا وقتی بهم‌ بریزن دوباره حال روحیم‌ خراب میشه

_______________

ع.ر ازروز قبل  پیام داده بود و تماس گرفته بود که تو این شرایط حالمو بپرسه و  اصرار داشت که منو ببینه..

گفتم خب باشه شیفتم آنکالیه بیا اطراف بیمارستان اونم‌گفت باشه همون اوایل شیفتت میام..

وقتی رفتم خونه ی ملی پیام دادم‌ بهش که نیاد اطراف بیمارستان و گفتم که تو کدوم ‌محدوده م .. بعد از چن ساعت زنگ‌زد که خوابم برد ببخشید الانم جلسه داریم.. میشه یک ، یک و نیم بیام دنبالت؟ 

واقعا درکش نمیکنم خودش میخواد منو ببینه و خودش نمیاد ..‌ جوابشو ندادم..

ملی و ف میخواستن ظهر برگردن شهرشون.. منم دیگه تایم آنکالیم داشت تموم میشد..نون و دال هم که پیشمون بودن و میخواستن برن.. دیگه به این  پسره گفتم خب بیا ..

دم در دوس پسر نون اومده بود دنبالشون ، حالشم‌ بد بود.. نون میخواست ازش رگ‌ بگیره.. گفت تو رو خدا تو بیا ازش بگیر من میترسم‌ خراب کنم..

منم ‌گفتم ببخش باید برم..

رفتم سر کوچه و ‌ آقا با تاخیر تشریف آورد.. بعدم که سوار شدم اصن حرف نمیزد.. گفتم خب؟ خیلی بی حوصله بود.. گفت میخواستم‌بپیچونمتااا و برم دنبال کارای ماشینم..ولی دلم‌نیومد! 

دیگه واقعا داشت خنده م‌میگرفت.. خودش اصرار میکنه بیا ببینمت صحبت کنیم.. با تاخیر میادش ، حرفم نمیزنه بعد  میگه میخواستم‌بپیچونمت ولی دلم نیومددد!  هوووف

حیف بدجایی بودیم وگرنه میگفتم نگه دار همینجا پیاده شم.. 

گفت برسونمت تا خونتون؟ 

گفتم نه ‌نمیخواد تا فلان جا ببر با تاکسی میرم..

موقعی که میخواست منو برسونه گفت من(ینی خودش) خیلی دوس نداشتنیم! خیلی آدم مزخرفیم.. تایید میکنی؟ 

گفتم‌آره..

گفت آررره؟ 

پیاده شدم و سوار تاکسی اومدم خونه..

راستش پرونده ی این آدم توی ذهنم هنوز بسته نشده بود .. همیشه فکر میکردم شاید باید بهش فرصت میدادم که خودشو بیشتر بهم بشناسونه ..

خوب شد.. فرصت خوبی بود بفهمم که چقدر آدم بیخودیه..

کلی پیام داد..عذرخواهی و چرت و پرت که بگو کی وقت داری دوباره همو ببینیم! جبران میکنم! 

پسره ی مسخره.. ناراحتم‌که چرا وقتی نون و دال گفتن تو رو خدا تو رگ گیری کمکمون کن گفتم‌ نه باید برم.. اه اه..

ریش و سبیلشم هم انقد بلند بود که شبیه بی خانمان ها شده بود..

ماشینش کثیییف.. بوی سیگار..

واقعا توقع دارم پسری گه میخواد بیاد دنبالم یه کمی به خودش برسه .. حداقل تمیز باشه..

منم این روزا آدم قبلی نیستم.. دل و دماغ ندارم زیاد ولی حداقل تر و تمیزم و همیشه بوی خوب میدم..

________

دال یه کتاب آورده بود از نرگس صرافیان.. اسمش سیاره ی x589 بود اگه اشتباه نکنم.. شبیه فالنامه صفحاتشو باز میکردی با نیت قلبی ببین‌برا من‌ چی اومد: 


بهار میشود دوباره و جوانه ها سبز میشوند و ریشه ها به آب میرسند و شاخه ها شکوفه اندود میشوند دیگر بار..

بهار میشود دوباره و  اتفاقات خوب تری می افتد و خبر های خوب تر ی میرسد از راه و نفس های آسوده تری خواهیم کشید..

بهار میشود و آفتاب جنوب پنجره هامان را در آغوش خواهد کشید و غرب افق هامان را طلوع باران خواهد کرد

بهار را برای ما ساخته اند ،‌برای مایی که طعم حقیقی زمستان را میچشیم و از سرمای جان فرسای روزگار جان سالم به در میبریم،

هربار









همین الان بابا و داداشم تو این اوضاع چنان بحثی کردن که گفتم ترجیح میدم‌ برم اونجا تو اون اوضاع خطرناک ولی این وضعو نبینم..

چی ان این جماعت قلدر که فقط برا هم‌شاخ و شونه میکشن؟ 

دعوا و بحثای احمقانه..

تهشم‌یکی میگه خودمو میکشم

اون یکی میگه نفرینت میکنم

اینقدری که الان بهم‌فشار وارد شد اون روز توی اون شیفت وارد نشد..

میدونی جونم به جون جفتشون بنده نمیخوام یه خار تو پای یکیشون بره

اینجوری که با هم دعوا میکنن تن و بدنم‌میلرزه

اگه خودم‌بمیرم‌ و از آرزوهام دست بکشم برام راحتتره تا ببینم اونا چیزیشون میشه..

یادمه داداشم وقتی بچه بود با پسرداییم به شوخی میگرفتن همو میزدن و بعدشم میخندیدن و تموم.. من التماسشون میکردم که اینکارو نکنن .. میترسیدم آسیبی ببینن..

اونا تهش میخندیدن و با هم همچنان خوش بودن..

کلا دعواهای مردونه رو نمیتونم تحمل کنم.. خودشون نمیفهمن ولی تن و بدن ادمو میلرزونن..

همش‌میترسیدم بابام تو عصبانیت سکته کنه نیم ساعت داشتم التماسش میکردم .. 

اینجور مواقع از جفتشون متنفرم و همزمان جونم به جونشون بسته س..