سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سوگ

میگن اینستا نرو 

یه نوبت مشاوره بگیر

توی سوگ نمون ، برگرد به زندگی

باشه اینستا نمیرم ولی مگه میشه فراموش کرد ؟ 

توی سوگ نمونم ینی عادی سازی کنیم؟ الکی اون بچه ها پرپر شدن؟ 

یه جایی از شهر رد خون رو هرچی شسته بودن پاک نشده بود آتیش روشن کردن که حداقل سیاهی به جا بمونه ..

سنگهای کنار بلوارا هنوز نصفه نیمه س .. سلاح بچه ها بود دربرابر گلو.له ی ج.نگی..

چیو فراموش کنم؟ اینا همش جلو چشامن..

تا میام تو گروه دوستام حرف بزنم به عده میگن ول کن نگو حالمون بدتر میشه..

ولی من نیاز دارم حرف بزنم

من آروم نشدم

ببین من مرگهای زیادی دیدم .. بچه ، پیر  و جوون..

نه اینکه غمگین نشدم از مرگشون.. میشدم ولی نمیموندم..

چون تلاشمونو کرده بودیم زنده بمونن ولی نشد..

حالا برعکسه ، ینی تلاش کردن اونا زنده نمونن..


+دیروز برگشتم پیش همخونه..

اولش سرد بود.. دو کلمه کوتاه حرف زدیم و دوباره سر صحبت باز شد..

دیگه ترجیح دادم درباره این اتفاقات صحبتی نکنم.. 

میدونی واقعا حس میکنم آدم بدبختیه.. اسیر چیزایی شده که بهش دیکته شده.. راه فکرشو بستن.. شاید تا حدی هم فهمیده راهو اشتباه رفته ولی دیگه نمیتونه برگرده.. چون هویتش و تمام وجودش رو با این افکار احمقانه ساختن‌‌..

خلاصه قرار شد در باره این مسائل صحبتی نکنیم...

همزمان میخوام دنبال خونه هم بگردم.. اگه جای مناسبی پیدا کنم حتما میرم..

ف رو دیدم اونم قبول نشده.. طفلک خیلی تلاش کرد.. خیلی انرژی گذاشت ولی نشد که بشه..

گفتم ولی شاید بهتر بود قبول نشیم..  اخلاق و افکار من و تو به این سیستم نمیخورد.. 

بیا فقط زبانمونو تقویت کنیم و تا پیر نشدیم یا جوونمرگ ،

بریم‌..

آخیش نوشتم‌ یه کمی دلم آرومتر شد

باید بیشتر بنویسم

نریزم تو خودم






نشد که بشه

نتیجه ی نهایی اومد و قبول نشدم

نمره ی مصاحبه م ۹۷ از ۱۰۰

و نمره ی آزمون کتبیم هم ۸۶ از ۱۰۰

پارتی بازی شد یا چی نمیدونم 

دیگه مهم نیس

شاید تعهد میگرفتن و نمیتونستم ب راحتی از این سیستم خارج بشم

بمونه برای خود عوضیشون

دلم میخواد از اینجا برم

با خانواده م

و هیچ وقت چشمم به این عوضیا نیفته..

حیف حیف که خیلی از عزیزامو نمیتونم ببرم

عزیزام ینی هم وطنام..

کاش میشد همه ی آدمای با اصالت و رنج کشیده رو با خودم ببرم

بریم یه جا به دور از این سیاست کثیف

به دور از این جانیا

و به دور از این بی عدالتیا

همگی کنار هم زندگی کنیم

اسم اون دیار رو بذاریم چی؟ 

دیار آرامش..

گل بکاریم، گندم بکاریم، گاو و گوسفند پرورش بدیم، مدرسه بزنیم، شهربازی بزنیم، کتابخونه بزنیم..

جوونا رو عروس و دوماد کنیم

بچه ها رو شاد و در آرامش بزرگ کنیم..

رویاس دیگه بذار ببافیم..

آره خلاصه ..

اینجا رم بذاریم برای همونایی که ازش منفعت دارن .. بزنن.. بخورن.. بمیرن

ما که چیزی نصیبمون نشد از این خاک جز حسرت و درد و عزا..


+آخ صدای اون بچه توی گوشم میپیچه که بهش میگن حکمت ا.ع.دامه و با گریه میگه نهههه آقا تو رو خداااا






این وضعیت برام خیلی سخت شده..

از طرفی اوضاع مملکت و ظلم و گرونی

از طرفی زندگی با یه آدم سوهان روح

نمیدونم چجوری تحمل کنم

چندین طومار برام فرستاده که داداشش نوشته و  دلایل منطقی برای دفاع از سنگرشون آورده..

واقعا این حجم از حماقت برام قابل تحمل نیس..

چن وقت پیش گفتم اخیرا برام ضریب هوشی آدمای دور و برم خیلی مهمتر شده.. نمیتونم این احمقا رو تحمل کنم..

دلم ‌نمیخواد باهاش زندگی کنم ولی  حالا که از پانسیون اومدم بیرون روی برگشت ندارم و از این طرفم با این احمق سر کردن خیلی سخت شده..

اگه کارام ‌درست نشد و نتونستم بیام‌ پیش خانواده با هر بدبختی که شده خونه میگیرم و خودمو نجات میدم..

از اولشم ‌قرار بود همینکارو کنم ولی چون یهویی شد و فرصتی برای پیدا کردن خونه نداشتم مجبور شدم بیام پیش این به اصطلاح رفیق..

اوضاع مملکت رو که نمیتونم‌پیش بینی کنم ولی اگه قرار شد همین بیمارستان بمونم از سال جدید خونه میگیرم و برای همیشه با این دختره خدافظی میکنم.. دلم‌میخواد هیچ وقته هیییچ وقت نبینمش


+باز خوبه دوستام همشون باهام هم عقیده ن یه کم‌حرف میزنیم آروم‌میشم..‌نمیتونم این بار سنگین روروی قلب و مغزم تحمل کنم.. وقتی دور هم‌ حرف میزنیم حالم بهتر میشه.‌.

دارم میمیرم و از رو نمیرم..

انقد با همخونه بحث کردم که سردرد گرفتم

نمیدونم چجوری یه عده میتونن چشمشونو روی این ظلم ببندن

فک میکردم اعتقاداتش بهش دیکته نشده و کمی هوش و فهم تو وجودش هست..

هیییچ استدلال و منطقی هم‌ پشت دفاع های احمقانه ش نیس .. صرفا چون خانواده ش میگن اونم قبول کرده... فک میکنه قراره با این‌نمازاش و این دفاعها و دلسوزی برای مردم کشورهای دیگه بره بهشت..

روزی که بفهمه چه کلاه بزرگی سرش رفته یاد حرفهای من‌ میفته..

اومدم اتاق کناری توی سرما نشستم ..انقدر چهره ش منفور شده که نمیتونستم ببینمش.. هدفون گذاشتم تا صداشو نشنوم.. 

میخواستم امروز عصر بعد از کمی استراحت برم پیاده روی کنم ولی دل و دماغشو نداشتم..

میدونستم خیلی بد گذشته و خیلی لاله زار داریم ولی وقتی نت وصل میشه و عکساشونو میبینم عمق فاجعه رو میفهمم..

نمیدونم چی بگم از حس و حالم.. قلبم مچاله شده برای کسایی که هیچ وقت ندیده بودنشون ولی انکار یه بخشی از وجودم بودن که برای همیشه رفتن..

کاش کسی کمی نور امید برامون میاورد..

اینکه یه روز  بفهمم اون لاله های بیخوردی نروییدن کمی روی این زخم‌مرهم‌میذاره..

صدای سرفه های زشت همخونه میاد.. چون ازش بدم اومده همه چیش الان از نظرم زشت و منفوره..

کاش کارم درست میشد و میرفتم پیش خانواده م

جدی خیلی مهمه نزدیک ترین آدمهات هم راستا با خودت باشن..

بابام سالها بود یه چیزایی رو میدونست ولی مامانم که بهش دیکته شده بود نمیخواست قبول کنه..ماهم بچه بودیم و معنی حرفهاشو نمیفهمیدیم.‌..

فقط چون بیشتر وقتمونو با مامان میگذروندیم دوس داشتیم نرفای اونو باور کنیم..

‌اما چون بالاخره اونم بیدار شد..

 همه ی ما بیدار شدیم..

بابام چی کشید توی اون سالها...

هعی.. 

همین روزام اتفاقات دیگه ای میفته و نمیدونم چطور پیش بره

زنده بمونیم، نمونیم

روزای خوب برسن، نرسن

فقط میدونم دوس ندارم به این زودی از آروزهام دست بکشم.. هنوز خیلی چیزا هس که باید تجربه کنم.. دلم میخواد ناامید نشم هرچند خیلی سخته..

یکی از فیلماییکه این اواخر دیدم و در زمینه ی امیدواری  برام الهام بخش بودcast away بود که مردی تو جزیره ای دور افتاده گیر میفته و دست از تلاش برای نجات خودش برنمیداره و بالاخره یه قایق میسازه و تا جایی میرسه که یه کشتی اونو پیدا میکنه و نجات میده گرچه وقتی به مقصد میرسه یه چیزایی رو از دست داده ..



+یه جا خوندم وزن تابوت جوون خیلی سنگینه چون یه عالمه آروزو همراهش قراره دفن بشه..

+یه جا ی دیگه خوندم تو این دنیا آدمای شجاع میمیرن، باهوشا دیوونه میشن و این وسط یه مشت احمق خوشحال باقی میمونن..


+چاووشی خیلی خوب میخونه.. خیلی .. تنها کسی که این روزا دوس دارم بخونه




گمشده هام

تو این چن روز دوتا چیز گم کردم 

یکی چترم و اون یکی ایرپادم 

همخونه گفت هروقت چیزی گم میکنی بگو یا مُعید پیدا میشه..

 گفتم خب باشه امتحانش مجانیه.. خلاصه که چترمو همون روز پیدا کردم تو رختکن اتاق عمل بالای کمدا اون تهِ ته بود.. جایی که به چشمم نمیومد..

با کلی ذوق بهش پیام دادم که ذکرت کار کرد..پیداش کردم..

دو روز پیش هم در جریان همون پیاده روی کذایی و گیر دادن اون پسره ایرپادم گم شد.. ینی رسیدم خونه و وقتی داشتم وسایلمو مرتب میکردم دیدم که ایرپادم یدونه س فقط.. اون یکی کجاس؟ 

توی این دو روز کل خونه رو گشتم.. نبود که نبود.. 

مطمئن شدم توی راه انداختمش..

امروز دوبار اون مسیر رو گشتم..همزمان ذکر مخصوص هم میگفتم..

 همه جا حسابی خیس از بارون بود و گفتم اگرم پیدا بشه انقد بارون خورده که دیگه کار نمیکنه..

خلاصه که ناامید برگشتم خونه.. 

همخونه رفته بود شیفت عصر و شب

یهو چشمم خورد به زیر رگال جایی که ده بار گشته بودمش..

اونجا بود.. با ذوق پیام دادم به همخونه که اینم  پیدا شدددد..

اونم ذوق کرد و گفت کجابود؟ گفتم زیر رگالی که بارها گشتمش.. عجیب نیس؟  چن لحظه ای رفتم تو فکر.. همخونه م پیام نداد دیگه..

بعد از چن دقیقه نوشت به چیزی فکر نکن باشه؟ خدا خواسته .. نترسیااا..

حالا تا دستش آزاد میشه زنگ میزنه بهم که نترسم..

اینم از ویژگیهای مثبت همخونه س که به فکرمه، نگرانمه..

ولی خب هربار که اون تلاش میکنه منو از فکر و خیال دربیاره بیشتر بهش فک میکنم

ولش کن مهم اینه که گمشده م پیدا شد.. کار هر کی بود خدا خیرش بده..


+حالا هر شب همسایه داشت با دیوار والیبال بازی میکردااا.. امشب صداشون درنمیاد

+همه کارامو  کردممم ، صبحونه و سالاد و میانوعده واسه فردا گذاشتم حمومم رفتم تر و تمییییز، شامم خوردم، آشغالا رو گذاشتم دم در(این کارو وقتی انجام میدم یه جون به جونام اضافه میشه انگار یه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده)،  لباسامم شستم دور و برمم مرتب کردم الان سه تا گزینه پیش رومه: 

۱. فیلم ببینم ۲.زبان بخونم ۳ بخوابم