سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن

از صبح هدفون توی گوشمه و موزیک گوش میکنم..

هی میگن صدای انفجار میاد صدای پهباد میاد..

من که چیزی نمیشنوم..

گذاشتم‌ تمام موزیکای گوشیم پلی بشن حتی اونایی که قبلا ردشون میکردم..حتی اون ۶ و۸ ها

موزیک گوش میکنم، گالریمو میبینم و به خیلی چیزها فکر میکنم..

پسره زنگ‌زد جواب ندادم.. پیام داد بازم جواب ندادم.. اینکارو ترجیح میدم به بلاک یا بحث کردن..

انقدر سکوت میکنم ‌تا خسته بشه بره..

تو این اوضاع دلم‌ میخواد یکی باشه که مرهم باشه نه زخم‌جدید.. 

یکی  که بهم آرامش بده تا این روزهای سخت رو راحتتر تحمل کنم.. 

نشه یه فکر و غصه و بار اضافه روی قلبم..

امروزو که از دست دادم ولی واسه فردا دلم ‌میخواد کتاب بخونم، ساز بزنم و ورزش کنم و این شکلی روزمو هدر ندم..

گالری گردی امروزم خالی از لطف نبود البته..

 چقد اسکرین شات داشتم

قشنگ دو سه روز طول میکشه همه رو بررسی کنم.. 

ولی چیزایی خوبی هم توشون بود.. لباسای خوشکل، طبیعت، سفر،فیلم، متن و عکس نوشته های پرمفهوم، خیلیاشون میتونستن موتوری باشن برای بلند شدن و چسبیدنت به هدفت یا بهتره بگم‌یادآوری اهدافت..

و یه چیزی زیاد توی عکس نوشته ها تکرار شده بود:

 همه چیز در زمان‌مناسب خودش اتفاق میفته.. 

این جمله یه کم‌ رو مخمه..خب دیگه پس کِی؟ 

بین عکسا یه عالمه هم‌محصولات آرایشی بهداشتی اسکرین گرفته بودم .. تصمیم گرفتم‌ یه چیزایی رو سفارش بدم.. آبرسانا که همش بالا دو تومن.. بخوام دو سه تا چیز دیگم بخرم ۷،۸ تومنی میشه.. اونوقت حقوق من چنده؟ ۲۰ تومن..

اشکالی نداره بذار بخرم.. یه کم ‌انگیزه و انرژی بگیرم.. هر کاری میکنم تا این روزا رو بهتر بگذرونم..

تو‌گروه دوستام انقدر حرف از مرگ و جنگه که دلم‌نمیخواد پیاماشونو باز کنم..

نمیخوام ‌قبل از اینکه مرگ‌سراغم بیاد ،‌بمیرم..

فردا یوگا میکنم همین جا مینویسم و قول میدم

یه قسمت از اون سریال کره ای که خواهرم برام‌فرستاد میبینم

زبان میخونم

یه قطعه ی جدید میزنم

اره امروز به اندازه ی کافی بیهوده گذشت..

راستی فردا سالگرد آقاجونم‌هس.. کی بریم و کی برگردیم؟ 

اه فاطی هم میاد با سگش.. چرا فک میکنه همه باید دوسش داشته باشن ؟ 

منظورم اینه که باهاش مشکلی نداشته باشن؟ 

به شخصه همه حیوونا رو دوس دارما ولی نمیتونم خیلی بهشون نزدیک بشم.. اینم سگشو ول میکنه تو خونه آقاجون.. منم ‌میترسم.. مادر هم خیلی بدش میاد میگه فرشامو تازه شستم این زبون بسته رو میاره کلی از موهاش میریزه تو خونه بدم میاد..

من از بچگی این‌فاطی رو زیاد دوسش نداشتم‌.. یه خاطره ی بد ازش دارم که همیشه تو ذهنم‌مونده.. بچه بودیم این وحشی با ملاقه زد تو سرم.. من تقریبا داشتم غش میکردم ولی خاله م و شوهرخالم خندیدن و سریع فاطی رو بردن که من‌یه وقت پانشم‌تلافی کنم.. 

بعدش هیشکیم نیومد منو بغل کنه بگه آخی چی شدی؟  البته اونجا مامان و بابامم نبودن .. همون دو سه نفری که بودن خندیدن..

اه این چی بود الان یادم افتاد.. 

حالا نه فقط به خاطر این ماجرا، کلا شخصیتشو دوس ندارم.. لوسه و پرمدعا..

بگذریم حالا یه چیزی میشه ..

من که سگه رو ندیدم هنوز فقط تعریفشو شنیدم.. یهو دیدی فردا خودم عاشقش شدم و این فوبیا از بین رفت..

یادم باشه  فردا وسایل کیمچی هم بخریم..

یه شیشه ی خیلی بزرگ‌درست کرده بودم طعمش فوق العاده بود.. 

دیشب خاله میگفت هنوز ازش دارین؟ گفتم دوباره درست میکنم..

آره خلاصه لابلای این اوضاع یه کمی تلاش کنیم برای زندگی .. 


+موزیکای مهیارو دوس دارم اونجایی که میگه: توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن



ولی درست میشه یه کوچولو صبر کن

یادم نیس از دیشب قطع شد؟ از امروز صبح؟ 

ولی  داشتم احساس کلافگی میکردم..

امروز با اینکه همه گفتن نرو ولی رفتم..

البته رفتم و گفتم من دور و بر بیمارستانم مریض که نداریم فعلا منو آنکال کنین اگه مریض اومد زنگ‌ بزنین نزدیکم میام..

مسئول پشت تلفن و مدیرتو حیاط بیمارستان  حسابی استرس داشتن‌ و عذاب وجدان از اینکه ما رو کشوندن شیفت ،گفتن اصلا اینجا نمون..

سوپروایزر گفت شماره تو بذار و برو.. ولی خیلی دور نشو و در دسترس باش..

دوتا شماره داشتم هر دو رو نوشتم و بهش دادم که اگه یکیش آنتن نداد  به اون یکی زنگ‌بزنن..

اونم  چسبوندش  لبه ی استیشن اورژانس که دیدم  شماره بقیه رو هم چسبونده بودن...

رفتم پیش ملی .. 

نیم ساعت بعد مسئول زنگ‌زد که سوپروایزر زنگ‌زده شماره تو میخواد..اشکالی نداره هر دو شماره تو بدم ؟ گفتم‌من که نوشتم خودش چسبوند لبه ی استیشن..

گفت آره  اونم گفت که نوشتی ولی نمیدونس چرا گم‌شده..

یه کم‌مشکوک بود..

بعدم ‌گفت ازشون‌خواستن تو محل کار حاضر بشن.‌. گویا موضوع مهمی هست..تموم که بشه   با نون میایم پیشتون ،کلی اخبار جدید هس پشت تلفن نمیشه گفت..

خلاصه اومدن با یه مشت تنقلات .. و تند و تند میگفتن و میشنیدیم..

انقد بحث پرهیجان بود که نفهمیدیم چجوری اون همه خوراکی رو با حرص خوردیم.. همشم خوراکیای ناسالم..این  چن روز بیخیال سالم خوری شدم..

تو این شرایط روحی سخت  پایبندی به رژیم  ضروری نیس به نظرم.. 

گرچه من به خاطر ریزش موها و هورمونها تغذیه مو اصلاح کرده بودم و همونا وقتی بهم‌ بریزن دوباره حال روحیم‌ خراب میشه

_______________

ع.ر ازروز قبل  پیام داده بود و تماس گرفته بود که تو این شرایط حالمو بپرسه و  اصرار داشت که منو ببینه..

گفتم خب باشه شیفتم آنکالیه بیا اطراف بیمارستان اونم‌گفت باشه همون اوایل شیفتت میام..

وقتی رفتم خونه ی ملی پیام دادم‌ بهش که نیاد اطراف بیمارستان و گفتم که تو کدوم ‌محدوده م .. بعد از چن ساعت زنگ‌زد که خوابم برد ببخشید الانم جلسه داریم.. میشه یک ، یک و نیم بیام دنبالت؟ 

واقعا درکش نمیکنم خودش میخواد منو ببینه و خودش نمیاد ..‌ جوابشو ندادم..

ملی و ف میخواستن ظهر برگردن شهرشون.. منم دیگه تایم آنکالیم داشت تموم میشد..نون و دال هم که پیشمون بودن و میخواستن برن.. دیگه به این  پسره گفتم خب بیا ..

دم در دوس پسر نون اومده بود دنبالشون ، حالشم‌ بد بود.. نون میخواست ازش رگ‌ بگیره.. گفت تو رو خدا تو بیا ازش بگیر من میترسم‌ خراب کنم..

منم ‌گفتم ببخش باید برم..

رفتم سر کوچه و ‌ آقا با تاخیر تشریف آورد.. بعدم که سوار شدم اصن حرف نمیزد.. گفتم خب؟ خیلی بی حوصله بود.. گفت میخواستم‌بپیچونمتااا و برم دنبال کارای ماشینم..ولی دلم‌نیومد! 

دیگه واقعا داشت خنده م‌میگرفت.. خودش اصرار میکنه بیا ببینمت صحبت کنیم.. با تاخیر میادش ، حرفم نمیزنه بعد  میگه میخواستم‌بپیچونمت ولی دلم نیومددد!  هوووف

حیف بدجایی بودیم وگرنه میگفتم نگه دار همینجا پیاده شم.. 

گفت برسونمت تا خونتون؟ 

گفتم نه ‌نمیخواد تا فلان جا ببر با تاکسی میرم..

موقعی که میخواست منو برسونه گفت من(ینی خودش) خیلی دوس نداشتنیم! خیلی آدم مزخرفیم.. تایید میکنی؟ 

گفتم‌آره..

گفت آررره؟ 

پیاده شدم و سوار تاکسی اومدم خونه..

راستش پرونده ی این آدم توی ذهنم هنوز بسته نشده بود .. همیشه فکر میکردم شاید باید بهش فرصت میدادم که خودشو بیشتر بهم بشناسونه ..

خوب شد.. فرصت خوبی بود بفهمم که چقدر آدم بیخودیه..

کلی پیام داد..عذرخواهی و چرت و پرت که بگو کی وقت داری دوباره همو ببینیم! جبران میکنم! 

پسره ی مسخره.. ناراحتم‌که چرا وقتی نون و دال گفتن تو رو خدا تو رگ گیری کمکمون کن گفتم‌ نه باید برم.. اه اه..

ریش و سبیلشم هم انقد بلند بود که شبیه بی خانمان ها شده بود..

ماشینش کثیییف.. بوی سیگار..

واقعا توقع دارم پسری گه میخواد بیاد دنبالم یه کمی به خودش برسه .. حداقل تمیز باشه..

منم این روزا آدم قبلی نیستم.. دل و دماغ ندارم زیاد ولی حداقل تر و تمیزم و همیشه بوی خوب میدم..

________

دال یه کتاب آورده بود از نرگس صرافیان.. اسمش سیاره ی x589 بود اگه اشتباه نکنم.. شبیه فالنامه صفحاتشو باز میکردی با نیت قلبی ببین‌برا من‌ چی اومد: 


بهار میشود دوباره و جوانه ها سبز میشوند و ریشه ها به آب میرسند و شاخه ها شکوفه اندود میشوند دیگر بار..

بهار میشود دوباره و  اتفاقات خوب تری می افتد و خبر های خوب تر ی میرسد از راه و نفس های آسوده تری خواهیم کشید..

بهار میشود و آفتاب جنوب پنجره هامان را در آغوش خواهد کشید و غرب افق هامان را طلوع باران خواهد کرد

بهار را برای ما ساخته اند ،‌برای مایی که طعم حقیقی زمستان را میچشیم و از سرمای جان فرسای روزگار جان سالم به در میبریم،

هربار









همین الان بابا و داداشم تو این اوضاع چنان بحثی کردن که گفتم ترجیح میدم‌ برم اونجا تو اون اوضاع خطرناک ولی این وضعو نبینم..

چی ان این جماعت قلدر که فقط برا هم‌شاخ و شونه میکشن؟ 

دعوا و بحثای احمقانه..

تهشم‌یکی میگه خودمو میکشم

اون یکی میگه نفرینت میکنم

اینقدری که الان بهم‌فشار وارد شد اون روز توی اون شیفت وارد نشد..

میدونی جونم به جون جفتشون بنده نمیخوام یه خار تو پای یکیشون بره

اینجوری که با هم دعوا میکنن تن و بدنم‌میلرزه

اگه خودم‌بمیرم‌ و از آرزوهام دست بکشم برام راحتتره تا ببینم اونا چیزیشون میشه..

یادمه داداشم وقتی بچه بود با پسرداییم به شوخی میگرفتن همو میزدن و بعدشم میخندیدن و تموم.. من التماسشون میکردم که اینکارو نکنن .. میترسیدم آسیبی ببینن..

اونا تهش میخندیدن و با هم همچنان خوش بودن..

کلا دعواهای مردونه رو نمیتونم تحمل کنم.. خودشون نمیفهمن ولی تن و بدن ادمو میلرزونن..

همش‌میترسیدم بابام تو عصبانیت سکته کنه نیم ساعت داشتم التماسش میکردم .. 

اینجور مواقع از جفتشون متنفرم و همزمان جونم به جونشون بسته س..

من تا قبل از ۹ اسفند نمیدونستم تو گروه دوستام همچین مشنگایی وجود داره..

تازه دارن رو میکنن.. فک نمیکردم مغزشون تو همون سالهای دبیرستان فریز شده باشه..بی پدرهای معنوی..

دیدم دارن چرت و پرت میگن اومدم بیرون..

تو شرایطی ک نت داخلی و اپ داخلی کار میکنه از بیکاری میرم ببینم اینا چی میگن.. بعد حالم بهم میخوره از چرت و پرتاشون میام بیرون..

میگم اگه انقد ناراحتین برین به صورت انفرادی عنتقام بگیرین.. دیگه چرا برا بقیه نسخه میپیچین؟ 

خب تو اون سالایی که من دنبال درس و دانشگاه بودم اینا زودی شوهر کردن و شوهراشون  عضوی از سیستم.. طبیعیه که همونجا متوقف شدن..

ولی اینکه من بخوام همچنان باهاشون در ارتباط باشم طبیعی نیس..

خیلیا رو حذف کردم این مدت..

ولی توی این گروه فقط به خاطر ف  و میم موندم .. 

تنها کسایی که هنوز مغز دارن و دوس دارم باهاشون حرف بزنم..

هوووف ..

ولش کن..

پستچی اومد بالاخره و عطرمو آورد.. یکی از دکترا میزد انقد خوشبو بود که تو دلم میگفتم کاش رد شه از اینجا دوباره..

به یکی از بچه ها گفتم کاش میدونستم اسم عطرش چیه

رفت پرسید و همون موقع سفارش دادم

بعد از کلی وقت ، بعد از اینهمه ماجرا بالاخره امروز رسید و فعلا با حس خوب این عطر سعی میکنم فضا رو عوض کنم..

هیچ وقت عطرای گرم نمیخریدم.. ولی اینو واقعا دوس داشتم.. ضمن اینکه جنسیت نداره.. هم زنونه س هم مردونه..

آره خلاصه اینم از عطر دلخواهم..

دیروزم مارشمالو درست کردم و خیلی خوشمزه شد..

بستنی هم خوردم تازه..

 یه روز تو رژیم سالم خوریم چیت کردم و راضیم از کارم..

باید یه کاری کنم انقد سخت نگذره..

میدونی همش منتظرم بگذره و روزایی برسن که سالهاست انتظارشو کشیدیم..

از طرفیم این روزایی که میخوام فقط رد بشن و برن جوونیمه که دیگه برنمیگرده..

ولی حالا فک میکنم حتی شده با خوندن یه کتاب ، یه دستور غ جدید،یا هر کاری که حس زنده بودن بهم بده نباید بذارم ساده از کفم برن..

شاید امروز نقاشی بکشم..

دلممم برا کلاس زبان بینهایتتت تنگ شده.. یه کم زبان بخونم..





یه دل میگم‌برم،‌یه دلم‌میگه نرم

مسئول زنگ‌ زد گفت چهارشنبه شیفت صبحی 

گفتم خودت میای ؟ گفت مترون گفته نیایم..

گفتم‌خودش چی؟ گفت خودشم‌همینطور

گفتم‌پس توقع دارین‌من‌پاشم‌بیام؟ 

جونمو بذارم کف دستم‌واسه ۱۹ تومن که هنوز حقوق بهمنم‌بهم ندادن! 

من‌نمیام..

گفت وجداااان

گفتم بقیه چرا ندارن؟ 

گفت تخصص تو مهم و ضروریه ..

گفتم تخصص من بدون امکانات چیگار میتونه بکنه؟ نه خون داریم، نه آی سی یو نه خیلی تجهیزات برای بیماران ترومایی..

ضمنا اون روزم‌که شیفت بودیم فقط اجسادو می آوردن.. 

گفت کنار بیمارستان کسی آسیب ببینه و بیارنش چی؟ مراقبت های اولیه..

راستش دیگه نتونستم‌چیزی بگم..

خانواده خیلی باهام‌بحث کردن که نرم ولی با تمام استرسی که دارم فکر میکنم حداقل شیفت چهارشنبه رو باید برم..

امیدوارم‌اتفاقی نیفته.. ولی شاید حضور من بتونه یاری رسان باشه..

اکثر پرسنل رو آف و آنکال کردن ..

ولی بیهوشی رو نتونستن چون تو شرایط اورژانسی خیلی بهش نیازه..

این روزا به خاطر موقعیت بیمارستانمون خیلی بهم زنگ‌میزنن.. حتی اونایی که مدتهاست باهاشون ارتباطی نداشتم.. و همه میگن دیگه نرو..

نسرین که خودشم‌ تو ج.نگ قبلی  تو موقعیت من بوده بیرون اومده و اصرار میکنه که بیام‌بیرون از اونجا.. ولی خب عذاب وجدان دارم.. 

با اینکه تو جنگ‌قبلی تماما حضور داشتم ولی بعدش حق جنگ رو برای پرسنل رسمی که یه روزم‌پاشونو تو بیمارستان نذاشتن واریز کردن و یه قرون به منه قراردادی ندادن.. با اینکه هنوز حقوق بهمن‌ ماه و عیدی و پاداش نگرفتم..

میگما الان فقط سه روزه این‌جریانات شروع شده؟ چرا حس میکنم‌خیلی گذشته؟!

+حتی ع.ر هم بهم زنگ‌زد