سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

من تا قبل از ۹ اسفند نمیدونستم تو گروه دوستام همچین مشنگایی وجود داره..

تازه دارن رو میکنن.. فک نمیکردم مغزشون تو همون سالهای دبیرستان فریز شده باشه..بی پدرهای معنوی..

دیدم دارن چرت و پرت میگن اومدم بیرون..

تو شرایطی ک نت داخلی و اپ داخلی کار میکنه از بیکاری میرم ببینم اینا چی میگن.. بعد حالم بهم میخوره از چرت و پرتاشون میام بیرون..

میگم اگه انقد ناراحتین برین به صورت انفرادی عنتقام بگیرین.. دیگه چرا برا بقیه نسخه میپیچین؟ 

خب تو اون سالایی که من دنبال درس و دانشگاه بودم اینا زودی شوهر کردن و شوهراشون  عضوی از سیستم.. طبیعیه که همونجا متوقف شدن..

ولی اینکه من بخوام همچنان باهاشون در ارتباط باشم طبیعی نیس..

خیلیا رو حذف کردم این مدت..

ولی توی این گروه فقط به خاطر ف  و میم موندم .. 

تنها کسایی که هنوز مغز دارن و دوس دارم باهاشون حرف بزنم..

هوووف ..

ولش کن..

پستچی اومد بالاخره و عطرمو آورد.. یکی از دکترا میزد انقد خوشبو بود که تو دلم میگفتم کاش رد شه از اینجا دوباره..

به یکی از بچه ها گفتم کاش میدونستم اسم عطرش چیه

رفت پرسید و همون موقع سفارش دادم

بعد از کلی وقت ، بعد از اینهمه ماجرا بالاخره امروز رسید و فعلا با حس خوب این عطر سعی میکنم فضا رو عوض کنم..

هیچ وقت عطرای گرم نمیخریدم.. ولی اینو واقعا دوس داشتم.. ضمن اینکه جنسیت نداره.. هم زنونه س هم مردونه..

آره خلاصه اینم از عطر دلخواهم..

دیروزم مارشمالو درست کردم و خیلی خوشمزه شد..

بستنی هم خوردم تازه..

 یه روز تو رژیم سالم خوریم چیت کردم و راضیم از کارم..

باید یه کاری کنم انقد سخت نگذره..

میدونی همش منتظرم بگذره و روزایی برسن که سالهاست انتظارشو کشیدیم..

از طرفیم این روزایی که میخوام فقط رد بشن و برن جوونیمه که دیگه برنمیگرده..

ولی حالا فک میکنم حتی شده با خوندن یه کتاب ، یه دستور غ جدید،یا هر کاری که حس زنده بودن بهم بده نباید بذارم ساده از کفم برن..

شاید امروز نقاشی بکشم..

دلممم برا کلاس زبان بینهایتتت تنگ شده.. یه کم زبان بخونم..





یه دل میگم‌برم،‌یه دلم‌میگه نرم

مسئول زنگ‌ زد گفت چهارشنبه شیفت صبحی 

گفتم خودت میای ؟ گفت مترون گفته نیایم..

گفتم‌خودش چی؟ گفت خودشم‌همینطور

گفتم‌پس توقع دارین‌من‌پاشم‌بیام؟ 

جونمو بذارم کف دستم‌واسه ۱۹ تومن که هنوز حقوق بهمنم‌بهم ندادن! 

من‌نمیام..

گفت وجداااان

گفتم بقیه چرا ندارن؟ 

گفت تخصص تو مهم و ضروریه ..

گفتم تخصص من بدون امکانات چیگار میتونه بکنه؟ نه خون داریم، نه آی سی یو نه خیلی تجهیزات برای بیماران ترومایی..

ضمنا اون روزم‌که شیفت بودیم فقط اجسادو می آوردن.. 

گفت کنار بیمارستان کسی آسیب ببینه و بیارنش چی؟ مراقبت های اولیه..

راستش دیگه نتونستم‌چیزی بگم..

خانواده خیلی باهام‌بحث کردن که نرم ولی با تمام استرسی که دارم فکر میکنم حداقل شیفت چهارشنبه رو باید برم..

امیدوارم‌اتفاقی نیفته.. ولی شاید حضور من بتونه یاری رسان باشه..

اکثر پرسنل رو آف و آنکال کردن ..

ولی بیهوشی رو نتونستن چون تو شرایط اورژانسی خیلی بهش نیازه..

این روزا به خاطر موقعیت بیمارستانمون خیلی بهم زنگ‌میزنن.. حتی اونایی که مدتهاست باهاشون ارتباطی نداشتم.. و همه میگن دیگه نرو..

نسرین که خودشم‌ تو ج.نگ قبلی  تو موقعیت من بوده بیرون اومده و اصرار میکنه که بیام‌بیرون از اونجا.. ولی خب عذاب وجدان دارم.. 

با اینکه تو جنگ‌قبلی تماما حضور داشتم ولی بعدش حق جنگ رو برای پرسنل رسمی که یه روزم‌پاشونو تو بیمارستان نذاشتن واریز کردن و یه قرون به منه قراردادی ندادن.. با اینکه هنوز حقوق بهمن‌ ماه و عیدی و پاداش نگرفتم..

میگما الان فقط سه روزه این‌جریانات شروع شده؟ چرا حس میکنم‌خیلی گذشته؟!

+حتی ع.ر هم بهم زنگ‌زد 



شیفت امروز

شیفت خیلی سختی بود..

 دقیقه به دقیقه ش با استرس گذشت..

هیچ مریضی پذیرش نمیکردن جز مجروحان جنگی..

اونم که هر چی اومد متاسفانه فوت شده بود..

خانواده هاشون میومدن و صدای شیون و ..

از اونورم اون پهباد بی صاحاب ما رو ول نمیکرد سه تا موشکشو ول کرده بود یکیش هنوز مونده بود.. انقد واضح بود که از این فاصله میدیدیمش..

من و میم دستای همو گرفته بودیم و اشک تو چشامون تو حیاط بیمارستان وایساده بودیم..

تقریبا همه ی پرسنل وایساده بودن..

منو میم انقد رنگمون‌پریده بود که هر کی میرسید میگفت بیاین روی اون صندلیا بشینین.. آب قند .. نفس عمیق .. بیاین تو اتاق نگهبانی بشینین..

ای بابا داشتم مینوشتما دوباره صدای موشک اومد

البته دیشب خیلی نزدیکتر بود و صداش خیلی مهیب ..

انقد شوک بودم که با شلوار میکی موس پریدم بیرون..

خواهرم کوله شو بسته گذاشته بالای سرش .. منم گذاشتم..

امروزم همین کوله ی پر و پیمون رو با خودم برده بودم شیفت..

انداخته بودم رو کولم و وایساده بودم تو حیاط بیمارستان و چشمم به آسمون بود..

میم هر لحظه یکیو قسم میداد، ابولفضل، حسین ، خدا، قرآن..

گفتم خوبه که با این چیزا آروم ‌میشی..

من متاسفانه دیگه این چیزا آرومم نمیکنن چون به همشون شک کردم..

ولی راستش بین همه اینا هنوز خدا رو باور دارم.. با این که خیلی ازش دلگیرم ولی خیلی جاها توی زندگیم ‌رد پاشو حس کردم..

فقط دیگه نمیتونم  تعریف اونا رو از خدا بپذیرم..

صرفا چیزی رو قبول دارم که خودم حسش کردم..

داشتم‌میگفتم توی حیاط بیمارستان با اون وضع و با نگاه به آسمون وایساده بودیم..

کم کم پرسنل رفتن سر پستاشون ولی ما دوتا همچنان اونجا موندیم..

یکی از بچه های اورژانس اومد پیشمون گفت حلال کنین کلی بهتون خندیدیم..

چقدددد میترسین آخه..

یه کمی خندیدیم ..

سوپر وایزر عقده ای خ.مِ  ن.ظ.ام گفت بخندیییین نوبت گریه تون هم میرسههه..

بعد رو به ما که گان پوشیده بودیم گفت کفن بپوشین..

زیر لب فحش میدادم بهش .. میم میگفت ولش کن زنیکه ی عقده ای رو..

میگفت خوبتون شدددد.. کسایی که به دولت خودشون خیانت میکنن حقشون همینه..

زنیکه شیشه ای تا چشمش به دوتا تار موی ما میفته درفشانی میکنه..

عنترخانم خودت کفن بپوش

دوتا شوهر کرده، سن خر پیری هم داره، نیروی رسمی اینجا هم هس بعد میگه شما کفن بپوشین..

داشتم ویژگیاشو برمیشمردم میم اشاره کرد که تازه برستش هم عمل کرده..

هرکاری خواسته کرده.. بعد به منه بدبخت میگه کفن بپوش..

من واقعا نمیتونم به مرگ فکر کنم..

من هنوز خونه ی خودمو نگرفتم

ماشین خودم

سفرای دلخواه

تجربه های جدید و خاص

همسر و مادر شدن

یادگیری کارهای جدید

دوس دارم به آرزوهای قشنگم برسم

هممم تنها انگیزه برای ادامه دادن این روزهای سخته..

با میم تصور کردیم و درباره شون حرف زدیم یه کمی‌ آروم‌ شدیم..

برم بخوابم که کم خوابی دیشب داره امونمو میبره..

بیشتر از همه چشام خوابشون میاد..













من نمیخوام‌بمیرم

این لعنتی بالاسر بیمارستانمونه

ول نمیکنه


یکی به من بگه داره چی میشه

گردنم گرفته

و احساس سنگینی روی قلبم دارم

فک نمیکنم امشب بتونم بخوابم

دوستام و خانواده م همگی میگن فردا نرو شیفت

مسیرش بده خطرناکه..

خوده مسئول فردا نمیاد شیفت ولی منو گذاشته..

آخه بیمارستان ما حتی آی سی یو نداره ، بانک خون درست و حسابی نداره 

بدترین جای ممکن هم قرار داره..

مسیرش دوره و کلی نقطه ی هدف توی اون محدوده س 

پیام دادم که کنار ما رو زدن نمیدونم مسیر باز باشه فردا صبح بیام یا نه..

خواهرم میگه گور باباشون .. تو که پرسنل رسمی هم‌نیستی قراردادی هستی .. ولشون کن نرو..

دوستامم میگن یه کاری کن فردا نری..

با سرویس هم از قبل هماهنگ کردم که صبح بیاد دنبالم..

نمیدونم چی بشه..

کاش نرم.. چی میشه مگه؟ 

خانم همسایه میگفت نترس اگه موقع رفتنمون باشه میریم دیگه..

گفتم نه به این زودی .. تا الان که همش بدبختی کشیدیم 

دلم‌ میخواد زنده بمونم و زندگی کنم..


ولی این موشکه که از بالاسرمون رد ش.. انقدر حس ترس بهمون داد که فک کردم همین الان خونه رو سرمون خراب میشه..

هیچ وقت مرگو انقدر نزدیک ندیده بودم..

+دوستام جنوبن میگن واقعا نمیفهمیم داریم از کجا میخوریم..

+ سر کوچه وایساده بودیم.. یه ماشین رد شدن و گفتن سریع برین تو خونه هاتون دارن بدجوری میزنن.. اون از موشک ، این از تک ت.یر ان.داز ها.. چی بشه خدا میدونه..

+اگه کسی اخبار موثق داره ، برام بنویسه..نمیدونم فردا چجوری قراره پیش بره