شیفت شبم
قرار شد ۱۲ تا ۳ بخش اطفال باشم..
مریضا خوابیدن و اوضاع آرومه ولی
حس میکنم بیرون از اینجا یه خبراییه..
دو تا دختر اجازه گرفتن برن پیش همراه یکی از مریضا
نمیدونم چجوری اجازه دادن بیان بالا..
داشتن با هیجان یه چیزایی واسه مادر بیمار تعریف میکردن و یه سری واژه ی خاص از دهنشون شنیدم که انگار واقعا خبرایی هست
همزمان بیرون از بیمارستان یه کامیون مرتب بوق میزد..
تپش قلب گرفتم..
انگار نه انگار توی خاورمیانه زندگی میکنم .. زندگی ! هه
برام عادی نمیشه این همه اتفاق ..
همچنان ریزش مو و سفید شدنشون
کل روز رو خونه بودم..
کارای مفیدی انجام دادم..
دست آخرم سریال کره ایمو دیدم.. توی سریال خانواده ی قهرمان داستان ناشنوا هستن و از زبان اشاره استفاده میکنن.. اینو گفتم تا در ادامه بگم چه تاثیری روم گذاشت..
از پنجره یه نگاه به آسمون کردم ابری بود.. هوای مورد علاقه م .. با خودم گفتم تا تاریک نشده بهتره یه پیاده روی داشته باشم توی این هوا..
چون پیاده روی تو شب رو زیاد دوس ندارم به سرعت حاضر شدم برم بیرون تا زمان از دستم نره.. حتی یه رژم نزدم.. رژ که سهله یه شونه به موهامنزدم و پریدم بیرون..
از سر خیابون یه پسره با ماشینش همراهیم کرد تا رفتم اون سمت خیابون و دور زدم و .. خلاصه عزم جزمی داشت..
منم به یاد سریال جدید وانمود کردم ناشنوا هستم.. خندید گفت باشه با اشاره باهات حرف میزنم.. با اشاره گفتم عقل نداری؟ خندید و گفت : نه
یه مسیر طولانی رو دنبالم اومد و هی اصرار و اصرار که چرا قبول نمیکنی؟ یهو برگشتم گفتم دل خوشی داری تو این اوضاع.. گفت آره اوضاع خوب نیس ولی چیکار کنیم؟ بریم بمیریم؟
یه آشناییه دیگه.. من ازت خوشم اومده، ولی تو اگه خوشت نیومد ادامه نمیدی.. یادم افتاد قبلنم این جمله رو شنیدم..
رفتم تو کوچه پس کوچه تا گمم کنه..
وقتی برگشتم خونه، کودک درونم گفت خب چی میشد شمارشو میگرفتی، تنها که بودی، حوصلتم سررفته بود، دو روز صحبت میکردی شاید بد نبود.. بانمک و مودب بود ، قیافشم که تایپت ..
بعد والد درونم گفت خب که چی؟ تهش چیه؟ اون دنبال یه چیزه.. و اون چیز خط قرمز توئه..تو دنبال تعهد و ثبات و یه ارتباط سالم و بالغانه ای
چیزی که اینروزا سخت یافت میشه.. حداقل تو خیابون یافت نمیشه..
همیشه درون من این دوتا جنگ دارن.. و خب معمولا والد زورش بیشتره..
یادم افتاد تازه به گلی گفتم اجازه بده آدما بیان باهات صحبت کنن اونوقت خودم اینجوری..
البته خب این فرق داشت.. تو خیابون.. تو این اوضاع..
گرچه من کلا جایی هم نمیرم.. سرکار و خونه.. نهایتا یه سوپری و تره بار..
یه وقتی هم مثل امروز پیاده روی همین اطراف..
اینم از این..
چقد دلم میخواس یوتیوبم وصل میشد با ویدئوهای چارلی یا نیکول ورزش میکردم .. من خیییلی به فضای مجازی وابسته م..
واقعا همه چیزم مختل شده..
یوتیوب، کلاسام، ورزشم، خریدام، سوالام و وبلاگ اصلیم که تو بلاگفا بود..
حالا فقط اینجا رو دارم و البته هنوزم سایتهای مورد نظرم برای خرید کار میکنن..
صبح یه کوچولو وصل شدم ولی دوباره قطع شد..
+قصد دارم یه سری جملات انگیزشی بنویسم بزنم به در و دیوار..که هم خودم حس خوبی بگیرم و هم، همخونه یه تکونی به خودش بده.. دنبال جملات مناسبم..
از دیروز تنهام و خوشحالم..
توی شیفت مامان زنگ زد گفت نمیای؟ تنها میخوای اونجا چیکار کنی؟
گفتم لازمه که بمونم..
بعد از شیفتم استراحت کردم و غروب کلی خودمو پوشوندم و رفتم خرید..
تخته گوشت خریدم با این بیلبیلکا که گوشتو باهاش میکوبن استیکی میشه..
بقیه شم مرغ و خریدای سوپری و ..
ضمنا پای مرغ هم گرفتم که ازش عصاره بگیرم..
آخه یه مدته خیلی زانوهام درد میکنه..
توی این مغازه هایی که ازشون خرید کردم همش صحبت از اینترنت و وصل شدن و نشدن بود..
یکی دو نفر گفتن که با قندشکنای رایگان وصل شدن..
من که همون کانفیگای ارسالی هم قطع شدن و حتی نمیتونم سراغ چت جی پی تی برم..
فقط این وسط دولینگوم وصل شد..
کاش زودتر گوگل میت درست میشد و کلاس زبانم برگزار میشد..
میگم اگه نت همینجوری ملی بمونه چجوری کارای مهاجرتمونو بکنیم؟
کره ی شمالی ایز دت یو؟
حالا نه اینکه من همین الان زبانم اوکی شده و پولم دارم نگران اینترنت ملی هستم..
یه کم تنقلات خریدم که پای فیلم بخورم .. حالا نمیدونم چی ببینم؟
دلم میخواس یه سریال کره ای ببینم یه کم منو از این حال و هوا دور کنه ولی تو والا مووی اون سریاله مد نظرم نبود..
مامانم دوباره زنگ زد که برات ناهار کنار گذاشتم گفتم شاید پشیمون شدی و اومدی.. بابامم زنگمیزنه اصرااار که بیا خونه دور هم باشیم..
بعد میرم اونجا تحویلم نمیگیرن.. جالبه..
بذار دیر به دیر برم دلشون تنگ بشه برام..
کلی کار کردم از سر شب..
روی تخته داشتم سیب زمینی خرد میکردم چه حس بهتری داشت..احساس خانم خونه بهم دست داده بود.. الان باید خانم خونه میبودمااا..شایدم مامان خونه..
مامان خونه.. راستی فاطی همکارم داره مامان میشه ..
از وقتی باردار شده حس بهتری بهش دارم.. انگار دوس داشتنی تر شده.. امروز داشت میگفت خیلی ذوقشو دارم.. راستش منم ذوقشو دارم چه برسه به خودش.. بهش گفتم حس و حال و انرژیت خیلی مثبت تر از قبله..
ینی یه جوری حس و حالش قشنگه که دلم خواست متاهل بودم و در انتظار یه نی نی.. بهش گفتم امیدوارم قدم نی نی خوب باشه..
میدونم یه عده میگن تو این وضع بچه دار شدن فقط یه ظلم بزرگ در حق اون بچه س..ولی خب اینم جزو تمایلات انسانیه دیگه.. میل به تولید مثل..
فک کن اون موجودی که شبیه خودت یا شریک زندگیت میشه رو توی بدنت پرورش میدی چقدر حس خوبی میتونه باشه..
مخصوصا که عاشق همسرت باشی و بدونی یه بخشی از اون رو توی بدنت داری حمل میکنی..
قشنگه واقعا با همه ی سختیهاش که میدونم کم نیستن..
منم دوس دارم تجربه ش کنم ولی خب با شرایط کنونی مملکت خیلی سخت میشه بهش رسید..
اگه رفتم بلژیک و با یه مرد بلژیکی ازدواج کردم و یائسه نشده بودم
سه تا بچه به دنیا میارم..
این یائسگی که میگم واقعا دور از ذهن نیستا..
یکی از همکارام یه دختر ۳۸ ساله س و مجرد یه سری علائم داشته و پریوداش با فاصله ی خیلی زیاد میشده آزمایش و ذخیره تخمدان و همه چیو چک کرده بهش گفتن یائسگی زودرس..
تازه میگه هیشکی تو خانواده ش همچین اتفاقی براش نیفتاده..
نمیدونم از اثرات واکسناس، استرس و سبک زندگی افتضاح.. چیه واقعا؟
امشبم تموم شد و فیلم مناسبی پیدا نکردم که ببینم..
فردا ایشالا..
راستی شاید فردا میم و دخترشو دعوت کنم بیان پیشم..
حالا که همخونه نیس فرصت خوبیه..از این جهت میگم که اگه همخونه بود شاید حوصله ی مهمون منو نداشت ..
پیام دادکه دلم برات تنگ شده کاش همو میدیدیم
گفتم دست دختر کوچولوتو بگیر و بیا خونم .. حالا ببینم چی میشه..
+یه همکار دهه هشتادی خیلی گوگولی برامون اومده میاد به منمیگه مثلا تا حالا از سرنگپمپ استفاده کردی؟ گفتم نههه تو این ده سال تو نبودی یادم بدی .. کلی بهش خندیدم ..
+تنهایی خوبه هااا ولی دروغ نگم بعضی وقتام میترسم.. میترسم زیاد تنها بمونم خل بشم.. کسیم نیس تلفنی حرف بزنم باهاش ..اگه خیلی ترسیدم دخترهمسایه رو صدا میزنم بیاد.. اونم از خداشه.. میاد دمدر میگه میشه بیام پیشتون؟ خسته نیستین؟ منم میگم بیا.. بعد میشینه کنارمنقاشی میکشه یا به وسایلم نگاه میکنه.. بانمکه
صبح از در خونه که بیرون زدم دیدم زمین خیسه
برگشتم داخل که چترمو بردارم نبود که نبود..( نمیدونم بردمش خونه خودمون، تو اسنپ جا گذتشتم، همخونه جایی گذاشتدش)
خلاصه که ترسیدم به اتوبوس نرسم بیخیال چتر شدم و زدم بیرون
یه کمی که راه رفتم حس کردم دونه های بارون کمی متفاوت شدن.. روی شال گردن و دستکشم نگاه کردم و دونه های سفید برفو دیدم..خیلی حس خوبی بود..
آخه سالهاست اینجا برف نیومده..
سرم رو به آسمون بود و دونه های کوچولوی برف روی صورتم مینشستن ..
یاد خوابم افتادم..
هفته ی پیش خواب میدیدم برف میباره، بابابزرگم زنده ست و جوون شده و یکی از اطرافیانم یه دختر خیلی خوشکل به دنیا آورده بود که صحبت میکرد..
دوست دارم اون تعبیری که از خوابم گرفتم محقق بشه..
که یعنی خبرای خوب، دگرگونی مثبت در راهن..
توی مسیر یه خانمی با ذوق روبه من گفت میبینی چه برف قشنگی میاد.. منم گفتم آررره.. گفت امیدوارم پیام آور روزهای خوب باشه ..
آمین..
رفتم شیفت و دیدم همه حرف از ف.ی.ل.ت.ر ش.ک.ن میزنن..
یکی از همکارا داشت بین بقیه پخش میکرد..
منم ازش گرفتم..
وصل شدم ولی خب زود به زود قطع میشه..
اینستا رو باز کردم و همونی شد که انتظارشو داشتم..
یه سری فیلم از اون دو روز و نگم از حالم..
حتی اگه پایان شب سیه سپید باشه بازم خیلی از ماها رفتن و غمشون حالا حالاها از پیشمون نمیره..
درست میشه ینی؟ خوب میشیم؟
گریه کردم..
و بازمباید گریه کنم..
فعلا یه کمی آرومتر شدم..
پیام دادمبه دوستام .. از هیچکدوم خبر نداشتم..
یکیشون گفت تو شلوغیا درگیر عقدش بوده..
یکیشون گفت به خاطر نبود اینترنت بیکار شده
و یکی دیگه گفت به زودی میبینمت تو روزی که حال هممون خوب میشه..
همخونه هم رفته شهرشون..
مامان زنگزد که اگه آفی بیا خونه.. جمعه آفم ولی راستش فککنم باید یه کمی تنها بمونم..
حالا که همخونه نیس کل خونه در اختیار خودمه و میخوام از این فرصت استفاده کنم و به تنهایی پناه ببرم ..
کاش فردا هم برف بیاد..
کاش صبح بیدار بشم ببینم همه جا سفید پوشه..
حداقل شاید این سفیدی کمی لبخند روی لبای مردمم بیاره..
راستش بعد از این اتفاقات احساس همبستگی بیشتری با مردم دارم.. انگار که اعضای خانواده من..
دوست دارم همشون خوشحال باشن.. غذاهای خوب بخورن.. دل نگرانمخارجنباشن.. لباسای خوب بپوشن.. خوش بگذرونن
امیدوارم صحبتای زنبور از آسترولوژی به واقعیت بپیوندن..
خواب من محقق بشه..
فال حافظ خواهرم حقیقتو گفته باشه
یه انیمیشن دیدم به اسم آملی کوچولو..
دنیا رو از دید یه خردسال نشون میداد .. قشنگ، متفاوت و فکرشده بود..
اولش به خاطر فرانسوی زبان بودنش و اون رنگ ها و چند بعدی بودن نقاشی ها دانلودش کردم و بعد به خاطرمفهومش و روند آروم و دوست داشتنیش از دیدنش لذت بردم..
الانم نمیدونم چیکار کنم.. یه فیلم دیگه دانلود کنم ببینم؟ برم سازمو بیارم چن تا قطعه جدید تمرین کنم؟ برم یه کم آشپزی کنم ، پروتئین بار درست کنم؟ اممم یا بیام این دور و بر رو سر و سامون بدم و مرتب کنم؟ شایدم نیم ساعتی یوگا کنم یا پیلاتس.. اصن از این کش لوپ استفاده نکردم هنوز.. آره برم با این ورزش کنم..
فعلا که روی زمین افتادم و چاووشی گوش میکنم..
تو پلی لیستم یه موزیک شاد از معین پلی شد.. قبل از این اوضاع اگه این موزیک پلی میشد پا میشدم قر میدادم ولی خب الان هر اقدام شادی گونه غمگینترم میکنه..
میدونی حس و حالم چجوریه؟ شبیه دوران کودکی و نوجوانی که میگفتن امروز شهادت فلان امامه و اگه شادی کنی گناهه ..
آره احساس گناه دارم.. فکر میکنم هر سال این موقع بابت شاد بودنم احساس گناه کنم..
کاش اینهمه غم، اینهمه خون بیهوده نباشن..
ببین هر چقدرم تلاش کنم خودمو سرگرم کنم، بگم و بخندم بازم میفهمم یه چیزی کمه و حل نشده و برای لحظاتی دوباره توی خودم میرم..
شبیه اولین باری که شکست عاطفی خوردم.. میخواستم قوی باشم .. بگم اصصصنم درد نداشت.. یادمه یه عااالمه پارچه ی نمدی گرفته بودم باهاشون کیف و عروسک درست میکردم .. میخواستم سرگرم باشم..
موزیک میذاشتم و هی قر میدادم..
بعدشم زور اون احساسات غم آلود به تمام تلاشهام برای بیخیالی میچربید و اشکهام سرازیر میشد..
شین میگفت : یه دور میرقصی و یه نیم ساعت گریه میکنی؟ چجوری؟
الانم شبیه همون روزهام..
ای خدا.. پی ام اس هم هستم و دیگه بدتر..
راستی میخواستم یه کمی هم از دست همخونه غر بزنم اینجا.. تو دلم نمونه..
درسته من برای فرار از اون پانسیون چرک و سلطان وحشی به این دوست قدیمی که خونه ای مناسب با هزینه ی مناسب شرایط من داشت پناه آوردم و صدبار از اون وضع بهتره ولی خب
همخونه هیییچ گونه نظم و قانونی توی زندگیش نداره و این واقعا آزار دهنده س.. و نمیتونم هی تذکر بدم.. چون موارد خیلی زیادن..
البته بگذریم از مودی بودنش..
ف که مدتی باهاش همکار بودپرسید: هنوز با اون دختر دوستی؟ خیییلی اخلاقش خاص و مودیه..
حالا مودی بودن رو میتونم تحمل کنم چون سالهاست میشناسمش و قلقش دستمه ولی این همه بی نظمی کلافه م کرده..
چن روزی نبودم وقتی برگشتم سینک پر از ظرف و بوی گند.. آشغالا تو این چن روز خالی نشده بودن و خونه بوی کثافت میداد..
درمورد خریدای خونه و مواد غذایی و آشپزی هم به بهونه ی سلیقه و رژیم غذایی متفاوت ازش خواستم که تو این موارد مستقل از هم باشیم..
در واقع بی خاطر تنبلی و بی مسئولیتیش اینو گفتم چون نه خرید میکردنه آشپزی و اوایل حس میکردم به سرپرستی گرفتمش..
از وقتی آشپزی نکردم براش ندیدم درست غذا بخوره.. همش هله هوله
یا میاد با حالت سردرگم میگه ای وای تخم مرغم ندارم ، نونم ندارم .. حالا چی درست کنم بخورم؟
دوباره همون شد که..
واقعا با شرایط اقتصادی الان و فکرهایی که برای آینده م دارم نمیتونم خرج کسی دیگه رو بدم.. و الانم حساب شده خرج میکنم و مراقبم برای موارد مختلف پول کنار بذارم..
اگه بخوام به کسی کمک کنم خانواده م واجبترن که الان تو مضیقه ن..
نه یه آدم تنبل و بی مسئولیت که هدف و برنامه ی خاصی هم برای آینده ش نداره..
ببین همین الان با یه نگاه دیدم نه روغن داره، نه تخم مرغ ، نه پیاز و سیب زمینی ..فقط چن تا نون از اسنپ سفارش داده گذاشته تو فیریزر..
خیلی بیخیاله و واقعا تو کتم نمیره یه آدم اینجوری..
حالا بگذریم از حواس پرتیاش و ضرباتی که چن بار با بی توجهی به سازم زده.. سازم مثه جونمه..توی اون گروه کلی چشم دنبالش بود و همه میگفتن چقدر خوش صداس.. حالا توی این خونه یه گوشه ی مثلا دنج براش پیدا کردم گه نه رطوبت باشه نه گرما و نه دور و برش چیزی باشه و به همخونه ی سربه هوا تاکید کردم هر کاری میکنی فقط حواست باشه نخوری به سازم.. ظریفه .. آسیب میبینه..
گفت من چیکار دارم به این .. یه گوشه گذاشتیش دیگه.. بعد پتوشو محکم میکوبه بهش و میره .. کیفشو میزنه بهش و میره..
هووووف خیلی حرصم میده ..
ولی .. ولییییی
چون میدونم از قصد نیس و از سر به هواییشه بیشتر از سلطان بدجنس میتونم تحملش کنم..
وقتی میام خونه و هستش یا وقتی از در تو میاد دیدنش حس بدی بهم نمیده..
با همه ی این کاراش و حرص هایی که از دستش میخورم ، دوسش دارم..
تو یه پست دیگه از ویژگیهای خوبشم میگم..
خیلی مهمه با کسایی هم خونه باشی که محبت بینتون وجود داشته باشه با تمام کم و کاستی ها..
برخلاف زمانی که سلطانو میدیدم..
واای خدایا من چجوری اون همه سال سلطانو تحمل کردم..
همکارا میگن ما تو یه شیفت به سختی تحملش میکردیم
تو چجوری خسته کوفته میرفتی پانسیون با این؟!
خیلی صبور بودم...
خب دیگه غرامو زدم آرومترم..
برم به کارام برسم..