شیفت خیلی سختی بود..
دقیقه به دقیقه ش با استرس گذشت..
هیچ مریضی پذیرش نمیکردن جز مجروحان جنگی..
اونم که هر چی اومد متاسفانه فوت شده بود..
خانواده هاشون میومدن و صدای شیون و ..
از اونورم اون پهباد بی صاحاب ما رو ول نمیکرد سه تا موشکشو ول کرده بود یکیش هنوز مونده بود.. انقد واضح بود که از این فاصله میدیدیمش..
من و میم دستای همو گرفته بودیم و اشک تو چشامون تو حیاط بیمارستان وایساده بودیم..
تقریبا همه ی پرسنل وایساده بودن..
منو میم انقد رنگمونپریده بود که هر کی میرسید میگفت بیاین روی اون صندلیا بشینین.. آب قند .. نفس عمیق .. بیاین تو اتاق نگهبانی بشینین..
ای بابا داشتم مینوشتما دوباره صدای موشک اومد
البته دیشب خیلی نزدیکتر بود و صداش خیلی مهیب ..
انقد شوک بودم که با شلوار میکی موس پریدم بیرون..
خواهرم کوله شو بسته گذاشته بالای سرش .. منم گذاشتم..
امروزم همین کوله ی پر و پیمون رو با خودم برده بودم شیفت..
انداخته بودم رو کولم و وایساده بودم تو حیاط بیمارستان و چشمم به آسمون بود..
میم هر لحظه یکیو قسم میداد، ابولفضل، حسین ، خدا، قرآن..
گفتم خوبه که با این چیزا آروم میشی..
من متاسفانه دیگه این چیزا آرومم نمیکنن چون به همشون شک کردم..
ولی راستش بین همه اینا هنوز خدا رو باور دارم.. با این که خیلی ازش دلگیرم ولی خیلی جاها توی زندگیم رد پاشو حس کردم..
فقط دیگه نمیتونم تعریف اونا رو از خدا بپذیرم..
صرفا چیزی رو قبول دارم که خودم حسش کردم..
داشتممیگفتم توی حیاط بیمارستان با اون وضع و با نگاه به آسمون وایساده بودیم..
کم کم پرسنل رفتن سر پستاشون ولی ما دوتا همچنان اونجا موندیم..
یکی از بچه های اورژانس اومد پیشمون گفت حلال کنین کلی بهتون خندیدیم..
چقدددد میترسین آخه..
یه کمی خندیدیم ..
سوپر وایزر عقده ای خ.مِ ن.ظ.ام گفت بخندیییین نوبت گریه تون هم میرسههه..
بعد رو به ما که گان پوشیده بودیم گفت کفن بپوشین..
زیر لب فحش میدادم بهش .. میم میگفت ولش کن زنیکه ی عقده ای رو..
میگفت خوبتون شدددد.. کسایی که به دولت خودشون خیانت میکنن حقشون همینه..
زنیکه شیشه ای تا چشمش به دوتا تار موی ما میفته درفشانی میکنه..
عنترخانم خودت کفن بپوش
دوتا شوهر کرده، سن خر پیری هم داره، نیروی رسمی اینجا هم هس بعد میگه شما کفن بپوشین..
داشتم ویژگیاشو برمیشمردم میم اشاره کرد که تازه برستش هم عمل کرده..
هرکاری خواسته کرده.. بعد به منه بدبخت میگه کفن بپوش..
من واقعا نمیتونم به مرگ فکر کنم..
من هنوز خونه ی خودمو نگرفتم
ماشین خودم
سفرای دلخواه
تجربه های جدید و خاص
همسر و مادر شدن
یادگیری کارهای جدید
دوس دارم به آرزوهای قشنگم برسم
هممم تنها انگیزه برای ادامه دادن این روزهای سخته..
با میم تصور کردیم و درباره شون حرف زدیم یه کمی آروم شدیم..
برم بخوابم که کم خوابی دیشب داره امونمو میبره..
بیشتر از همه چشام خوابشون میاد..
گردنم گرفته
و احساس سنگینی روی قلبم دارم
فک نمیکنم امشب بتونم بخوابم
دوستام و خانواده م همگی میگن فردا نرو شیفت
مسیرش بده خطرناکه..
خوده مسئول فردا نمیاد شیفت ولی منو گذاشته..
آخه بیمارستان ما حتی آی سی یو نداره ، بانک خون درست و حسابی نداره
بدترین جای ممکن هم قرار داره..
مسیرش دوره و کلی نقطه ی هدف توی اون محدوده س
پیام دادم که کنار ما رو زدن نمیدونم مسیر باز باشه فردا صبح بیام یا نه..
خواهرم میگه گور باباشون .. تو که پرسنل رسمی همنیستی قراردادی هستی .. ولشون کن نرو..
دوستامم میگن یه کاری کن فردا نری..
با سرویس هم از قبل هماهنگ کردم که صبح بیاد دنبالم..
نمیدونم چی بشه..
کاش نرم.. چی میشه مگه؟
خانم همسایه میگفت نترس اگه موقع رفتنمون باشه میریم دیگه..
گفتم نه به این زودی .. تا الان که همش بدبختی کشیدیم
دلم میخواد زنده بمونم و زندگی کنم..
ولی این موشکه که از بالاسرمون رد ش.. انقدر حس ترس بهمون داد که فک کردم همین الان خونه رو سرمون خراب میشه..
هیچ وقت مرگو انقدر نزدیک ندیده بودم..
+دوستام جنوبن میگن واقعا نمیفهمیم داریم از کجا میخوریم..
+ سر کوچه وایساده بودیم.. یه ماشین رد شدن و گفتن سریع برین تو خونه هاتون دارن بدجوری میزنن.. اون از موشک ، این از تک ت.یر ان.داز ها.. چی بشه خدا میدونه..
+اگه کسی اخبار موثق داره ، برام بنویسه..نمیدونم فردا چجوری قراره پیش بره
عجب شبیه امشب..
هر دقیقه یه خبر..
اون آخونده بود که میگفت مرغ و خروسا میگفتن وااااای حسین کوشته شددد صداش تو مخم پلی میشه ولی با یه سری تغییرات..
یکی این یکیم آهنگشهرامشبپره
همونی که میگه:
هیچ شبی مث امشب نیس
+صدای سوت ،ترقه،کل، بوق بوق ماشینا.. اصن یه وضیه
__________________
اومدم تایید کنم که کنار گوشمون یه جایی رو زدن
کل آسمون روشن شد و صدای وحشتناکی اومد
وااای هنوز دستام میلرزن..
احساس سنگینی توی قفسه ی سینه م دارم
اومدیم طبقه همکف
مردم ریختن بیرون
خدا بداد برسه
هوا یه جوریه..
شبیه همون ابر و بارون روز تصادفمون..
همون حس ترس از فاجعه ی نزدیک..
باد میاد.. ابره.. ولی مرموزه..
نفسام دارن سخت میشن..
باید حرف بزنم باید بنویسم تا یه کمی آروم بشم..
هر وقت حالم بده به واژه ها پناه میبرم یا حتی آواز خوندن داشتممیخوندم
آخر قصمه امااا قصه ی آخرم این نیس..
خواهرمگفت نخون اینوووو
گفتم نه چیز بدی نیس
و ادامه دادم:
آخر راهی که باااید من ازش بگذرم این نیس..
آروزهاامو برااای خاطراتممم دوره کردممم
کجای خاااطره باید پی آرزوممم بگردممم
آره این قصه ی آخر نیس
درست میشه مگه نه؟
فقط باید یه کمی زندگیمونو متوقف کنیم .. یه کمی دیگه مونده..
بعدش درست میشه..
بعدش باید یه چن سالی شناسنامه ها رو کوچیکتر کنیم
آخه خیلی روزا رو زندگی نکردیم ..اونا
جزو سنمون نبودن..
خدایا اینبار نشون بده که هستی..
اون بچه ها چه گناهی داشتن؟
این بچه ها ی کوچولو چه گناهی داشتن؟
ما چه گناهی داریم؟
بسه بیا باهم دوست باشیم..
انقد بین بچه هات فرق نذار..
اون کله بورا رو بیشتر دوس داری؟
چرا اونا خوش و خرمن و ما همش تو هول و ولا؟
م.اهواره نداریم متاسفانه.. تی وی روشنه..
صدای نوحه و رجز و سخنرانی های چرتشون میاد..
حاام ازشون بهم میخوره..
از پنجره به بیرون نگاه میکنم.. وهم آلوده.. شبیه یه خوابه..
از اوناییکه وقتی بیدار میشم یه نفس راحت میکشم..
میخوام چشامو ببندم و وقتی باز میکنم این کابوس تموم شده باشه..
خورشید بیاد
بیاد وسط اون همه سفیدی..
جایی که باید باشه