برای آخرین بار یه نگاه به فضای خونه کردم، عطر همخونه که توی فضا جاری بود رو استشمام کردم و اومدم بیرون..
خداخدا میکردم وقتی برای بردن وسایلم میام خونه نباشه که خدا رو شکر نبود..
به هر سختی با خواهرم و بابام وسایلو جمع کردیم و اونا رفتن خونه و من اومدم شیفت..
مریض داشتم با فاصله اومدم بقیه ی متنو بنویسم..
دلم براش تنگشد و نگرانشم..
چون ثبات روحی نداره نکنه مشکلی براش پیش بیاد..
ولی باز به خودم یادآوری میکنم رفتارهاشو و رنج هایی که به خاطرش متحمل شدم و عقاید و باورهاشو ..
انقد چهره م درهم بود که مسئول فهمید یه چیزیمه..
موضوع رو براش گفتم .. اونم گفت شاید هر روز رفت و امد برات سخت باشه بیا و چند روزی رو دوباره برو پانسیون.. در حد خواب..
سخته ممکنه یه سری سوال ازم بپرسن.. یا اون میم دوس نداشتنی ممکنه بهمتیکه بندازه ولی این وسط تنها چیزی که مهمه آرامش خودمه..
یه بارم تیکه بندازن نباید خیلی روش تمرکز کنم..
مسئول میگفت برای خونهگرفتن خیلی عجله نکنم چون شرایط کشور مشخص نیست یهو دیدی از کار بیکار شدیم تو می مونی و یا قرارداد یکساله ی خونه..
واقعا دیگه نمیدونمچی درسته و چی غلط..
چیزی که دلممیخواد اینه که یه خونه ی مستقل بگیرم ولی همیشه اون چیزی که ما میخوایمنمیشه..
سرم درد میکنه.. به مرز فروپاشی روانی رسیدم..
این اوضاع و این غم کم بود؟ همخونه هم داره رگباری برام پیام میفرسته..
دیگه حتی دلمنمیخواد پیاماشو باز کنم..
به فردا فکرمیکنمکه باید اون همه وسیله رو جمع کنم و بیارم خونه..
امسال برای منتغییرات بزرگی به همراه داشت..
کارایی که هیچ وقت جراتشونو نداشتم انجام دادم
در واقع از منطقه ی امنخودم بیرون اومدم.. خودمو به سختی انداختم و نمیدونم نتیجه ی خوبی داشته باشه یا نه...
بعد از ۸ سال کار توی یه بیمارستان ، رفتم یه بیمارستان دیگه دوماه کار کردم.. این قضیه برا من قفل بود.. چون از جای جدید میترسیدم.. بعدش خب دیدم قراردادا رو هواس و میگن معلومنیس دوباره تمدید بشه دوباره جرات کردم و از اونجا استعفا دادم و برگشتم بیمارستان قبلی..
از پانسیون بیرون اومدم..خونه ی دوستمموندم و حالا قراره از اینجا هم برم و همین اتفاق شرایط زندگیموکلی تغییر میده..
دوستی ده سالمو بعد از تمامآسیب های روحی و روانی که بهم زده تموم کردم..
کارهایی که سالها قصد انجامشونو داشتم ولی جراتشو نه..
و از تمام تصمیماتم راضیم..
دیگه با اوضاع قبلی ادامه سخت بود..
حالا مونده اونتغییری که خیلی منتظرشم..
فقط امیدوارم دیگه کسی آسیبی نبینه و بیش از این درد نداشته باشه..
به خدا همخونه م روانیه..
تا میام خونه پیش خانواده م ، طومار ردیف میکنه میفرسته برام..
بیشترشم چرت و پرتای ساخته ی ذهن خودش و نشخوارهای فکریش..
نمیدونم چرا اون قرصای کوفتیشو نمیخوره.. دکترش کلی دعواش کرده بود که چرا قرصاتو نمیخوری..
واقعا تو این روزایی که من دارم از غصه دق میکنم کل کل با یه روانی مثل این یه بار اضافه س..
نوشته: تو با اعتقاداتت داری روی من اثر میذاری و نگرانم.. چون من حالم با دین اسلام خیلی خوبه تو داری خرابش میکنی..
آره معلومه خیلی حالت خوبه! دین اسلامتون حال ما رو هم خراب کرده چه برسه به خودتون..
فقط براش نوشتم تا آخر سال تحمل کن خونه پیدا میکنممیرم
یا اگه پانسیون بازسازی شد برمیگردم اونجا
حالا خواهرم میگه هر روز بیا خونه
اصن اگه شد سرویس بگیر
راستش یه کمرفت و آمد برام سخته وگرنه مسیر اونقدری طولانی نیس که نشه رفت..
هزینه شم با هزینه ی اجاره تقریبا برابری میکنه..
به مامانم پیاما رو نشون دادم انقدر ترسید گفت این دا.عشیه تو رو خدا یه شبم پیشش نمون..
چقدر جالبه که من بعد از ده سال دوستی دارم یه وجه دیگه از این آدم رو میبینم..
نمیفهمم چرا نمیتونه رو در رو حرف بزنه
تا میام خونه شروع میکنه به طومار نوشتن
بعدممیگه مثل دو تام آدم بالغ باید حرف بزنیم.. خب حرف بزن رو در رو، چرا پیام میدی ؟ اونم وقتی میدونی چن روزی نیستم..
تازه بعد از بحثای عقیدتی سیاسیش شروع کرد به گلایه های قدیمی دیگه که فلان موقع داشتم رد میشدم تو کیفتو کشیدی کنار فک کردی پامو میذارم روش.. بعدش چن تا مورد مشابه دیگم ردیف کرد ..
ببین دقیقا همینا رو با همخونه ی قبلیش انجام داد و به من پیام میداد و تعریفشون میکرد..
تا حالا ۵ تا همخونه ی دیگه داشته و سه نفرشون بعد از رفتن کلا ارتباطشون رو باهاش قطع کردن و در واقع با قهر از پیشش رفتن..
من چرا فک کردم که با من متفاوت رفتار میکنه؟
اینکه میگن تا با یکی مسافرت یا زیر یه سقف نرفتی نمیتونی بشناسیش همینه ها..
من ده سال با این دخترآشنا بودم و رفاقت داشتیم ولی حالا فک میکنم اصلا نمیشناختمش ..
انقد حالمو خراب کرد که خطمو خاموش کردم.. کسی که باهام کاری نداره.. فقط شاید مسئول کاری داشته باشه که اونم ایرانسلمو داره ، بهم زنگ میزنه..
دیگه تو این اوضاع که ظرفیت روح و روانم پایین اومده نمیتونم با اون دختره ی مودی دوقطبی بحث کنم..
دختر داییم که قبلا باهاش همکار بود همش میگه چجوری با این رفاقت میکنی ما تو شیفت به زور تحملش میکردیم.. گفتم نه من قلقش دستمه .. دختر خوب و خوش قلبیه..
اینم خوبیش ..
خواهرم میگه شنبه میایم وسایلتو جمع میکنیم میاریم خونه..
واقعا دوس دارم از پیشش برم و از همه جا بلاکش کنم و کلا فراموش کنم که همچین آدمی رو میشناختم..
کلا این روزا تاریخ انقضای خیلیا تو زندگیامون داره فرا میرسه..
یکی از همکارای قبلیم که مذهبی بود ولی با هم ارتباط خوبی داشتیم ویس از دختر ۴ ساله ش فرستادکه بهش شعار های مخصوص خودشونو یاد داده و سرود ملی رو با تاکید روی اسم ج.ا
گفتم ببخش باید ایتا رو حذف کنم گوشیم پر شده..
دیگه نمیخوام از این چرت و پرتا تو دایره ی ارتباطیم بشنوم..
اینروزا هر چی نشد موضع خیلیا رو فهمیدم، توی مسیر خودممصمم تر شدم، هدفم پررنگتر شد، یه چیزایی تو وجودم کشته شد که باید میشد، فهمیدم کیا رو باید کنارم نگه دارم و از کیا فاصله بگیرم..
صدای تیر و ترقه میومد .. دیدم جشن و سرور دارن
این صداهام واسه نور افشانیه..
بچه که بودم چقدر ذوق داشتم واسه این جشنا..
ولی الان حالم بهم میخوره..
این ریسه هایی که توی شهر بستن منزجر کننده ن..
دلم میخواد آتیش بگیرم زیر همشون..
هی میخوام اعصابمو آروم کنم اینا رو میبینم میریزم بهم ..
البته امروز نسبتا آرومتر بودم..
نمیدونم به خاطر تمرینات ذهن آگاهی بود که دیشب انجام دادم.. یا شایدم به خاطر تغییرات هورمونیه تو فاز اوراییشن..
نمیدونم باید امید داشته باشم یا نه..
دوس دارم داشته باشم..
توی همین کشمکش دختر خاله ویس فرستادکه خوابتو دیدم.. در زیباترین حالت خودت بودی ..یه لباس خیلی خوشکل پوشیده بودی و شکمت بزرگ بود میگفتی بارداری کلی ذوقتو کردم..
تعبیرش تغییرات و اتفاقات مثبته.. امیداورم همینطور باشه..
امروز توی شیفت دکتر خ تقریبا بهم پرید..سر اینکه میگفت فلان کارو اینجوری که من میگم انجام بده ولی من گفتم وقتی تاثیری تو روند بهبود مریض نداره چرا اذیتش کنیم؟ اونم یهو قاطی کرد چون نمیتونست نظر مخالفشو بپذیره..
هیچ جوابی ندادم .. مسئول گفت چرا نزدی پاره ش کنی؟ گفتم اون همیشه باهام مهربون بوده.. این یه دفه قاطی کرد دیگه.. نمیدونم شایدم چون دیگه حال و حوصله ندارم بهش چیزی نگفتم..
راستی اسم اواریشن آوردم یه چیزی یادم افتاد.. خواهر همخونه دیشب اورژانسی عمل شد.. تورشن اواری بود .. ینی تخمدانش پیچ خورده و نکروز شده بودکه برداشتنش.. ببین از اون متحجرای دو آتیشه س که خودشو واسه آقاش پاره میکنه..
اخیرا سه نفر از این خ.م های نظ.ام رو دیدم که توی این موارد به مشکل خوردن.. یکیشون بارداریش با مشکل مواجه شد، یکی یائسگی زودرس و یکیم همین خواهر همخونه..
نمیگم خوشحالم از این اتفاقات.. ولی خب منطقی که فکر میکنم شاید بهتر باشه این افراد کمتر تولید مثل کنن..
نمیدونم شاید واقعا خدا هس و داره از اون مدل عذابا که میگفتن یه زمانی به اقوام خطاکار نازل میکرده ، سوسکی به اینا نازل میکنه..
چی بگم والا یهو میبینی برا خودمم پیش اومد و فهمیدم نععع این قضیه سراسریه.. تر و خشک میسوزن..
ولی بعضی وقتام فک میکنم بد نیس تر و خشک بسوزن..
همیشه که ما سوختیم.. اونام بسوزن .. اینجوری بهتره..
دیگه اینکه
اون قطعه ای هس که میگه کجا درد تو از تنم بیرون میره رو امشب زدم.. چقد تمیز و خوب زدم.. با تمام حس..
اه دوباره صدای تیر و ترقه شون اومد.. پدرسگا..
حالم از هر چی جشن مذهبیه بهممیخوره..
اینایی که تو استوریا دیدم جشن گرفته بودنو همو رو آنفالو ریموو کردم..
واقعا چه لزومی داشت آدمایی که هیچ سنخیتی باهام ندارنو تو پیجم داشته باشم؟ صرف اینکه یه زمانی میشناختمشون..
قبلا فک میکردم حاضرم به همه آدما با هر اعتقادی احترام بذارم ولی الان از توانم خارجه..
با این همه غم و عزا چجوری دلشون میاد جشن بگیرن؟
یادمه بچه بودم همسایه ته کوچه مادربزرگم اینا فوت شده بود.. بعد میخواستن واسه خالم عروسی بگیرن رفتن از این همسایه اجازه گرفتن و عذرخواهی کردن که میخوان مراسم بگیرن..
حالا اینا برا یکی که اصن نمیدونیم هس ، نیس جشن تولدمیگیرن تو این اوضاع..
خودشون دو ماه میرن تو کوچه و خیابون برا ۷۰ نفر که ۱۴۰۰ سال پیش کشته شدن تو سر و مغز خودشون میزنن ولی حالا ما حق نداریم یاد عزیزامونو زنده نگه داریم؟
چی بگم.. که هر چی بگم فایده نداره..
+یادگیری زبان براممهمتر شده .. استادم خیلی تشویقم کرد.. کاش بتونم فشرده بخونم..
+یه دفتر نقاشی با کاغذ گرم بالا داشتم آوردم اینجا تا وقتی کم میارم بهش پناه ببرم
میگن اینستا نرو
یه نوبت مشاوره بگیر
توی سوگ نمون ، برگرد به زندگی
باشه اینستا نمیرم ولی مگه میشه فراموش کرد ؟
توی سوگ نمونم ینی عادی سازی کنیم؟ الکی اون بچه ها پرپر شدن؟
یه جایی از شهر رد خون رو هرچی شسته بودن پاک نشده بود آتیش روشن کردن که حداقل سیاهی به جا بمونه ..
سنگهای کنار بلوارا هنوز نصفه نیمه س .. سلاح بچه ها بود دربرابر گلو.له ی ج.نگی..
چیو فراموش کنم؟ اینا همش جلو چشامن..
تا میام تو گروه دوستام حرف بزنم به عده میگن ول کن نگو حالمون بدتر میشه..
ولی من نیاز دارم حرف بزنم
من آروم نشدم
ببین من مرگهای زیادی دیدم .. بچه ، پیر و جوون..
نه اینکه غمگین نشدم از مرگشون.. میشدم ولی نمیموندم..
چون تلاشمونو کرده بودیم زنده بمونن ولی نشد..
حالا برعکسه ، ینی تلاش کردن اونا زنده نمونن..
+دیروز برگشتم پیش همخونه..
اولش سرد بود.. دو کلمه کوتاه حرف زدیم و دوباره سر صحبت باز شد..
دیگه ترجیح دادم درباره این اتفاقات صحبتی نکنم..
میدونی واقعا حس میکنم آدم بدبختیه.. اسیر چیزایی شده که بهش دیکته شده.. راه فکرشو بستن.. شاید تا حدی هم فهمیده راهو اشتباه رفته ولی دیگه نمیتونه برگرده.. چون هویتش و تمام وجودش رو با این افکار احمقانه ساختن..
خلاصه قرار شد در باره این مسائل صحبتی نکنیم...
همزمان میخوام دنبال خونه هم بگردم.. اگه جای مناسبی پیدا کنم حتما میرم..
ف رو دیدم اونم قبول نشده.. طفلک خیلی تلاش کرد.. خیلی انرژی گذاشت ولی نشد که بشه..
گفتم ولی شاید بهتر بود قبول نشیم.. اخلاق و افکار من و تو به این سیستم نمیخورد..
بیا فقط زبانمونو تقویت کنیم و تا پیر نشدیم یا جوونمرگ ،
بریم..
آخیش نوشتم یه کمی دلم آرومتر شد
باید بیشتر بنویسم
نریزم تو خودم