هوا یه جوریه..
شبیه همون ابر و بارون روز تصادفمون..
همون حس ترس از فاجعه ی نزدیک..
باد میاد.. ابره.. ولی مرموزه..
نفسام دارن سخت میشن..
باید حرف بزنم باید بنویسم تا یه کمی آروم بشم..
هر وقت حالم بده به واژه ها پناه میبرم یا حتی آواز خوندن داشتممیخوندم
آخر قصمه امااا قصه ی آخرم این نیس..
خواهرمگفت نخون اینوووو
گفتم نه چیز بدی نیس
و ادامه دادم:
آخر راهی که باااید من ازش بگذرم این نیس..
آروزهاامو برااای خاطراتممم دوره کردممم
کجای خاااطره باید پی آرزوممم بگردممم
آره این قصه ی آخر نیس
درست میشه مگه نه؟
فقط باید یه کمی زندگیمونو متوقف کنیم .. یه کمی دیگه مونده..
بعدش درست میشه..
بعدش باید یه چن سالی شناسنامه ها رو کوچیکتر کنیم
آخه خیلی روزا رو زندگی نکردیم ..اونا
جزو سنمون نبودن..
خدایا اینبار نشون بده که هستی..
اون بچه ها چه گناهی داشتن؟
این بچه ها ی کوچولو چه گناهی داشتن؟
ما چه گناهی داریم؟
بسه بیا باهم دوست باشیم..
انقد بین بچه هات فرق نذار..
اون کله بورا رو بیشتر دوس داری؟
چرا اونا خوش و خرمن و ما همش تو هول و ولا؟
م.اهواره نداریم متاسفانه.. تی وی روشنه..
صدای نوحه و رجز و سخنرانی های چرتشون میاد..
حاام ازشون بهم میخوره..
از پنجره به بیرون نگاه میکنم.. وهم آلوده.. شبیه یه خوابه..
از اوناییکه وقتی بیدار میشم یه نفس راحت میکشم..
میخوام چشامو ببندم و وقتی باز میکنم این کابوس تموم شده باشه..
خورشید بیاد
بیاد وسط اون همه سفیدی..
جایی که باید باشه
استرس دارم فردا شیفتم و میگن امروز دوبار اطراف بیمارستانو زدن..
اصن مسیری که قراره تا بیمارستان برم هم خطرناکه
میگن تردد نکنید
چیکارکنم الان؟ شیفتم ..کارمم جوری نیس که تعطیلش کنم..
کاش هیچوقت وارد فیلد درمان نشده بودم..
کاش زیاد لفتش ندن.. زود کارو جمع کنن که اینا خشک و خالی نمیرن میخوان بقیه رو هم با خودشون نابود کنن..
یه منبع خبری درستم نداریم که بفهمم دقیقا چه خبره..
فقط میگم کاش مردم چیزیشون نشه..
هدف هرچی هس همون باشه و به حاشیه نره
خب دوباره نت قط شد و اینجا تنها جاییه که میشه حرف زد
از این بیخبری متنفرم
استرسم بیشتر میشه
امیدوارم این بار کسی از ما آسیب نبینه..
در واقع تر و خشک به پای هم نسوزن..
مردم به سمت پمپ بنزینا سرازیر شدن
دوست خواهرم میگفت نزدیک شرکتشونو زدن .. میگفت قیامتی بود همه داشتن فرار میکردن..
خوبه که پانسیون نمیرم اونجا نزدیک مناطق نظامیه..
خداکنه سربازا چیزیشون نشه..
دکتر ر میگفت روزای درخشان میهن درراهن فقط باید از یه پیچ سخت و بزرگ رد بشیم..
خدایا اینبار .. همین بار یه خودی نشون بده
اینجا حرفای دلم و روزمره هامو مینوشتم
و لی از این به بعد نمینویسم..
آخه با اینکه مسئول پخش ساندیس نیستم ، یه عده پاشون به اینجا باز شده ..
واقعا حالم ازشون بهممیخوره و دوس ندارم جایی بنویسم که این احمقا میخونن..
صبح یکی از همکارای بیمارستان قبلی رو دیدم.. میخواستمبه روی خودمنیارم که دیدمش ولی خیلی ضایع بودتوی تاکسی دقیقا کنار همنشستیم! یهو صدامزد منم وانمود کردم که تازه دیدمش گفتم عههه سلااااممم.. راستش حوصله ی سوال و جواب نداشتم.. بعد از یه سلام علیک کوچولو ، چشمامو بستم ینی که خوابم..
دوماه اونجا بودم ولی خیلی جو فضولی داشت.. تا مینشستن کنارم سوالات شخصی میپرسیدن و من نه دوس داشتم جواب بدم و نه دوس داشتم دروغ بگم.. فقط میپیچوندم.. امروزم تقریبا پیچوندم..
امروز حال روحیم خیلی بهتر بود.. چیه این هورمون که همه چی بهش بستگی داره.. با اینکه دلم خیلی دردمیکرد ولی حال روحیم بهتر بود..و تازه توی جمع بچه ها کمی حرف زدم و پای صحبتای مسئول نشستم..
مسئول در مورد حال و هوای اینروزام باهام صحبت کرد..
گفت تو داری بار عاطفی خیلی سنگینی رو تحمل میکنی انگار که ترومای جمعیت یکجا بهت وارد شده..
برا حفظ روحیت چن تا کار انجام بده..مثلا ناخن بکار اجازه دارین برا عید اینکارو انجام بدین..
یه لحظه ذوق کردم و گفتم همیشه دلممیخواست ناخن بکارم !
گفت آفرین بکار برا روحیتم خوبه..
بعد فک کردم بکارم که چی بشه؟ مگه جایی میرم؟ مگه حس و حالی مونده؟
دلم برا آدمی که قبلا بودم تنگشده.. وقنایی که تیپمیزدم و عطرای خوب و اکسسوری و بیرون رفتن با دوستام..
توی تاکسی یه دختره با موهای براشینگ شده ی زیبا و بوی عطری که قبلا استفاده میکردم کنارم نشست و منو یاد خودم انداخت.. خوده قبلیم و دلم حساااابی تنگشده..
ف نشست پیشم گفت بیا فک کنیم همه چی درست میشه..
بابای مهربون میادو بچه گربه رو نجات میده..
بعدش لباسای خوشکل میپوشیم و میریم بیرون..
تو اتاق عمل دیگه کسی مقنعه نمیپوشه
با ذوق به حرفتش گوش کردم و توی ذهنم مجسمش کردم و گفتم وقتی بابا بیاد دوس دارم برم استقبالش..
گفت آره منمممم بعدش راحت میریم سفرای خارجی ..مثلا تو میری پاریس.. خودتو تصور کن.. دوس داری بری مگه نه؟
گفتم عکسشو توی ویژن بوردم چسبوندم که از یه پنجره کنار یارم به برج ایفل نگاه میکنیم..
از وقتی کتابای جوجو مویز رو خوندم عاشق پاریس شدم..
اخیرا هم یه انیمیشن به اسم دیلیلی در پاریس میبینم..
سریال امیلی در پاریس رو هم دانلود کردم و یه قسمتشو دیدم.. دوسش دارم..
رویایی که ف ازش حرف میزد و تصویری که برام ساخت برای لحظاتی منو از این فضای غم و ناامیدی دور کرد..
وقتی به اون بابای مهربون که سالهاست داره تلاش میکنه بیاد پیش بچه گربه فکر میکنم دلم آروم میگیره..
برام مهم نیس چپیا و عرعرزشیا چی میگن.. من واقعا دوسش دارم و منتظرشم..
خوشحالم که این مدل آدما رو تو نزدیکانم ندارم.. واقعا سخته تحمل حرفاشون..
داشتم به ف میگفتم چقدر خوبه من چن سال پیش ازدواج نکردمااا
اون موقع نمیفهمیدم تحمل تفاوت عقاید سیاسی چقدر میتونه سخت باشه.. فک میکردم میشه به عقاید سیاسی هم احترام گذاشت و منعطف بود و زندگی خوبی ساخت..
ولی الان میدونم که حتی یه دقیقه هم نمیتونم با کسی که موضعش با من فرق داره کنار بیام..
فک کن من با شین ازدواج کرده بودم.. یا مثلا ح.ر
حتما کار به طلاق میکشید..
ایزد دانا یه چیزی میدونسته که هیچکدومشون نشدن..
+دیروز رفتیم تو یه جاده ی خلوت از روستاهای اطراف و من با تمام وجود جیغ کشیدم.. انقدری که حس میکنم تارای صوتیم آسیب دیدن ولی یه کمی خالی شدم..
+بهش فک کن