انقددد بدم میاد از متاهلایی که میگن تو که مجردی دغدغه نداری!
تو گروه دوستای دبیرستانم طبق معمول داشتن از زندگیشون مینالیدن منم گفتم آخی حق دارین میفهمم مسئولیت سخته..
بعد سریع میگن خوش ب حال خودت ک دغدغه ای نداری..
تو که اصصصن نمیفهمی ما چی میگیم..
ما بدبختیم، ما وقت نداریم، ما انرژی نداریم، ما پول نداریم، شوهر اَخه، بچه مزخرفه..
خب شوهر نمیکردین مگه کسی مجبورتون کرد؟
بعد اینایی میگن پول نداریم که شوهره هی چپ و راست داره به قر و فرشون میرسه.. یه روز خانمو هلک هلک میبره تهران دماغشو عمل کنه چون دکترای اینجا رو قبول نداشته.. یه روز میره فیلر فول فیس بزنه.. یه روز میره مغازه و چن تا چن تا لباس میخره و میاد بیرون.. یه روز میگه از گوشیم راضی نیستم آیفون آخرین مدل براش میخرن..
بعد من تو این خونه خرابه که پر جک و جونور شده دارم سر میکنم که هزینه ی رفت و آمدم و زندگیم زیاد نشه چون از پسشون برنمیام.. بماند که قراره جابجامون کنن به طبقه چهارم یه خونه بدون آسانسور ..
اصن خوده زندگی با میم دوست نداشتنی حس کارما به آدم دست میده..
جیمی همیشه میگفت دلم برات میسوزه خرد و خسته از سرکار میری خونه و ریخت نحس میم دوست نداشتنی رو میبینی..
برای استفاده از نت هر بار باید چن دفعه گوشیمو خاموش و روشن کنم تا نتم کار کنه..
این ماه نصف حقوقم فقط شهریه ی کلاس زبانم شد و واقعا کم آوردم! با حقوق اداره کاری مستقل زندگی کردن واقعا سختههه..
زندگی احساسیمم که نیاز به گفتن نداره..
و کلی مشکل دیگه که دیگه حوصلم نمیشه بنویسمشون..
واسه همین چیزاس که دارم به خودم سختی میدم تا از اینجا برم..
برم و یه زندگی نرمال برای خودم بسازم..
و اگه قراره بچه ای داشته باشم تو شرایط خوب و با امید به آینده ی خوب اونو به دنیا بیارم..
دلتنگی و غربتو تحمل کنم برای اینکه بتونم مثل یه آدم عادی بپوشم و بخورم و بگردم..
گرچه واقعا نمیتونم پیش بینی کنم چی در انتظارمونه.. میگن دوباره داره ج.ن.گ میشه.. نمیدونم تهش چی میشه.. میتونم خودمو زندگیمو نجات بدم یا نه؟
پ.ن: یه جا خوندم اگه زندگی همین مسیر رسیدن به هدفم باشه چی؟ نباید از این مسیر لذت ببرم؟
پ.ن: دوس ندارم پیش بقیه از سختیهای زندگیم بگم .. حتی چن بار تصمیم گرفتم چیزایی که نوشتمو پاک کنم ولی دیگه پستش میکنم.. برا روزی که همه ی این سختیها رو پشت سر گذاشتم و برمیگردم این متنو میخونم و میگم چه خوب که تحمل کردم و پشت سر گذاشتم.