فردا امتحان دارم و هنوز نصف کتابو نخوندم..
نمیدونم چرا به جای اینکه روی مطالعه متمرکز بشم گوشی دست گرفتم..
هی با خودم میگم نمره مهم نیس، مهم اینه که یاد بگیرم ولیییییی...
بازم دلم میخواد تاپ بشم..
ولی چقد خل بودم دو روز مرخصی نگرفتم بشینم بخونم..
حتی دیروزم شیفت بودم که نشد خونه برم حداقل اونجا غذا درست کردن و مشکل رفت و آمد نداشتم..
دیروز که شیفت بودم و آخرای شیفتم یه گرفتاری سر نارکوتیکا برام درست کردن.. سوپروایزر میگفت با مسئولیت من دارو رو بکش تحویل اورژانس بده بعدا پرونده شو تشکیل میدیم برمیگردونیم..
انقدر حرص خودم تا برگردوندن آخرشم بدهکار شدم! مسئول داروخونه زنگ زده دعواااا که چرا از اتاق عمل به اورژانس دارو دادی..
خب من چیکار کنم این وسط!
عصرشم اومدم درس بخونم ح زنگ زد ما منتظریما! کیک گرفتیم برات.. گفتم آخه امتحان دارم.. خیلی ناراحت شد گفت ما به خاطر تو جمع شدیم..
خدایی خیلی زشت بود اگه نمیرفتم..
سرعتی موهامو گوجه کردم شومیز صورتی پوشیدم و گردنبند گوگولی که سولماز بهم هدیه داده رو گردنم انداختم و رفتم..
اخر شبم خودشون منو رسوندن..
خیلی بهم خوش گذشت .. کلی عکسای خوشکلم ازم گرفتن.. کلی خندیدیم.. رقصیدیم.. باحال بود..
امسال تولدم برام خیلی خاطره انگیز شد..
پارسال حتی یک کیک تولدم نداشتم ولی امسال ۴ تا!
پارسال رفتم با عکاس تو یه کافه عکسای خوشکل گرفتم امسال ولی کلی آدم دوست داشتنی کنارم بودن..
میدونی واقعا تنها چیزی که روز تولدم دوس دارم اینه که کنارم باشن..
حس کنم برای اطرافیانم مهمم.. دوستم دارن..
اصلا کادو برام مهم نیست..
امسال یه آرزو کردم .. اممم اولین باره این آرزو رو میکنم.. امیدوارم بشه...
ولی ببین نگ و فیفی و .. حتی تبریکم نگفتن! با یه روز تاخیر دوست روانشناسم تو گروه گفت و بقیه پشت بندش!
واقعا توقع نداشتم یادشون بره مثلا دوستام بودن..
بعد من انقددد در مورد تولدم حرف میزنم که واقعا فرصت نمیدم کسی یادش بره.. چجوری یادشون رفت ..
بگذریم.. دیگه تو جمعشون کمتر حاضر میشم.. هر دفعه میرم میگن بریم فست فود بخوریم و تهشم کلی خرج میفته رو دستم..
منم که فعلا باید پول جمع کنم.. اگه مشکلی پیش نیاد..
راستی بابا امروز رفت سونو .. احتمالا عمل لازم بشه.. با نگرانی گفت یعنی هزینه ش چقدر میشه ؟! آخی عزیزم به جای اینکه نگران سلامتیش باشه نگران هزینه شه ..
لعنت بهشون که ما رو انداختن تو این گرونی و بدبختی..
وای من هنوز دارم اینجا مینویسم.. تو حالت عادی نمینوشتماااا.. الان که کلی درس نخونده دارم گیر دادم بنویسم..
پ.ن: بچه های B2 که قبلا گفته بودمااا نمیدونم چشون شد از اینرو به اون رو.. میگم به درک ولی هربار که میبینمشون میگم خب چرا ؟!
پ.ن: آخ آخ برم که درسام مونده
همینکه کتابو باز میکنم گوشیم بهم چشمک میزنه میگه بیا اینستا رو چک کن! برو اسنپ پی خرید کن! و بعد از مدتها بهم گفت بیا وبلاگو چک کن!
ناراحتم که مثل قبل نمینویسم..
کلا نوشتن برام سخت شده.. حتی نوشتن پیام..
الان کلی گروه و پیام و دایرکت باز نکرده دارم ..
چن ساعت دیگه کلاس دارم و امتحانم دارم..
جلسه پیش یه استاد دیگه اومده بود سرکلاس و به استاد اصلی گفت تاپ استیودنت کیه؟ استادم سریع گفت ندا..
ببین دوس دارم از همه بالاتر باشما ولی بی سر و صدا..
وقتی اینجوری اسممو میگن یه بار سنگین روی دوشم حس میکنم و استرس میگیرم که نکنه اشتباه کنم ..
همین اتفاق توی کارم افتاده و خب یادمه سالهای اول کارم که کسی توقعی ازم نداشت خیلی ریلکستر کار میکردم ولی الان هر روزی که سر کار میرم شش دنگ حواسم جمعه که اشتباهی نکنم و خب این موضوع خیلی بهم اس ترس میده...امان از وقتی که یه سر سوزن اشتباه کنم!!
انقدددی خودمو سرزنش میکنم که حد نداره..
+فردا قراره با گروه جدید بریم کله پزی اونم ۶ صبح.. چ غلطی کردم گفتم میام.. یه روز صبح میتونستم بخوابمااا..
+متاسفانه سیستم ارزش گذاری غلط روی آدما یه جوری تو وجودمون نهادینه شده که حتی کسایی که نقدش میکنن ناخودآگاه طبق اون پیش میرن.. چرا دختری که خوشکلتره و پسری که پولدارتره مورد احترام بیشتری قرار میگیره؟!