دارم فک میکنم فردا ب مسئول بگم روزای زوج رو باهام راه بیاد ادامه ی کلاسمو برم..
برنامه رو ک چک کردم از همه بیشتر شیفت میام.. چرا نباید با من راه بیاد؟
میگه روزای زوج شلوغه .. پس جرا ف و ع.ف شیفت نمیان؟
صحبت میکنم ولی با آرامش نه دعوا..
نمیخوام از اینی که هس جری تر بشه..
+امروز هم روز پرستار بود هم بیهوشی.. خانم آقای ح با دسته گل و شیرینی اومد بیمارستان که سورپرایزش کنه.. من فک میکردم فقط واسه تولد سورپراز. میکنن.. حالا میبینم روز دختر و روز پرستار و .. هم شاملش میشه و من هیچ، من نگاه..
+امیدوارم مسئول قبول کنه .. مردم انقد فک کردم ..
+کارایی ک من نصفه رها کردم برای یه عده منبع درآمد خوبی هس..
دیروز یه شیفت بی نهایت شلوغ داشتیم و راستش به خودم افتخار میکنم که انقدر خوب مدیریت کردم ..
همه میگفتن هیشکی جز تو نمیتونست اینجوری پیش ببره .. بله شاید هنینطوره چون من صد خودمو میذارم ولی یکی مثل ع.ف الکی وانمود میکنه داره کار میکنه ولی در واقع داره ول میچرخه.. من ولی عادت کردم خودمو تا مرز نابودی خسته کنم..
جوری که وقتی رسیدم حتی نا نداشتم لباسامو عوض کنم.. بی جون افتادم توی تخت و حتی متوجه اومدن میم دوست نداشتنی نشدم..
وقتی بیدار شدم دوش گرفتم موهامو گوجه کردم، با پیراهن سفید و شلوار کرمی و شیرینی هایی ک واسه بچه ها سوغات آورده بودم رفتم پیششون..
فر گفته بود قراره یه خبرخوب بهمون بده.. همه منتظر بودیم بیاد و بگه از سینگلی دراومده.. خصوصا که با مومو اومدن و یه جور کاپل طوری به نظر میرسیدن..
این مومو هم دقیقا همونجوری که یه دوست توی پیام برام نوشته خودشو جا کرد و بله قبول دارم اون حرفی که گفتی بعد از یه مدت این قضیه مشکلساز میشه..
چیزی که من شنیدم و دیدم اینه که مردها دوست دارن خودشون برای بدست آوردن یکی تلاش کنن ..
بگذریم..
در نهایت فر گفت خبر خوبش قبولی توی آزمون استخدامی بوده..
شب خوبی بود.. شام خوشمزه ای خوردیم و منو رسوندن..
پروسه ی رسوندن من هر بار به یه خاطره ی خنده دار تبدیل میشه..
واسه فردام برنامه ریختن.. میخواستم برم خونمون ولی فک کردم اگه ج.ن.گ بشه و دوباره آواره بشیم این فرصتو نخواهم داشت.. یا اینکه کلاسام دوباره شروع بشن..
اگرم اوکی نشد که برم میشینم زبان میخونم باز.. باید مرور کنم تا سطح جدید شروع بشه..
+دلم میخوام برم تو یه جاده ی پاییزی رنگارنگ شمالی و معین بخونه: سفز کردم که ازم یادم بری دیدم نمیشه..
+دوست دیگه ای گفت قالب وبتو عوض کن شاید درست بشه.. نمیدونم شده یا نه
+شیمای عزیز ممنونم از پیامت و توصیاتت حتما روی هدفم متمرکز میشم و نمیذارم حواشی روم تاثیر بذارن..
فک کن غم دنیا رو دوشت باشه از خستگی داری له میشی بعد بیای خونه میم دوست نداشتنی رو ببینی.. اصن عذابه..
امروز خیلی غمگین بودم..
کلاس زبانم معلوم نیس چی بشه .. گفتن روزاش تغییر میکنه و مسئول گفت باهات راه نمیام..
شیفتا هر روز شلوغ و در هم برهمه
پانسیون قراره عوض بشه و بره طبقه چهار ساختمونی که آسانسور نداره..
به حجابم چن بار گیر دادن و دیگه خسته شدم..
دیگه اینکه گوشیمو بردم تعمیر دیشب عالی شده بود ولی امروزدوباره همون مشکل تکرار شد..
و اینکه..
حس میکنم خیلی عقبم.. خیییلی..
نه ماشین دارمنه پول.. که حتی برم خونه بگیرم و به یه آسایش نسبی برسم..
ملی و ف با هم و مهسا جدا خونه گرفتن.. همشونم ماشین دارن..
و دوجا کار میکنن و از پس مخارج برمیان..
و من حتی نمیدونم این وقتی که برای خوندن زبان گذاشتم نتیجه ای در پی داشته باشه..تاااازه معلوم نیس ترمای بعدی کلاسم چجوری باشن..
فعلا که باید صبر کنم ببینم تو روزای مورد نظرم کلاسی تشکیل میشه یا نه.. چون تایمم ب گروه خودمون نمیخوره..
آموزشگاههای دیگم بدمسیرن ..متروخور نیستن.. گرونترن.. واسه همین فک کردم بهتره صبر کنم شاید کلاس جدید تشکیل بشه..
مهسا میگه برو کلاس انلاین بگیر.. نمیدونم.. آخه گوشیمم ب درد نمیخوره..
کاش میون اینهمه در بسته یه دری باز بشه .. منو از این غم نجات بده..
+آخر هفته سفر رفتم و درسم نخوندم و رفتم واسه امتحان.. ایندفعه ماکس نشدم و ناراحتم.. البته با این وضعی ک رفتم طبیعی بود.. نفر سوم شدم با سه نمره اختلاف
دوست جونا نمیدونم علتش چیه که کامنت ثبت نمیشه
تو پیاما بهم گفتین ..
نمیدونم واسه بقیه وبلاگا هم اینجوریه یا نه
چقد من گفتگوی ذهنی دارم..
شاید چون خیلی نیاز به شنیده شدن دارم..
امروز کل وقتم به بطالت رفت و خیلی ناراحتم..
با این بچه ها هم نرفتم بیرون..
مطالب امتحانمم یه دور نخوندم ک آخر هفته با خیال راحت بریم یه سفر کوچولو..
چقد تو اینستا چرخیدم .. چون خیلی سخت وصل میشه وقتی وصل میشه دلم نمیاد گوشیو کنار بذارم..
بعدشم با بابا رفتیم مغازه ی میم که ببینه گوشیمو میتونه درست کنه یا نه..
که نشد.. گفت برو سیمکارتتو عوض کن شاید درست بشه.. که اونم شناسنامم همراهم نبود و برگشتیم خونه..
بعد از سه بار خاموش و روشن کردن گوشی تونستم یه سایت داخلی باز کنم..
شایدم مجبور بشم گوشی جدید بخرم.. تو این اوضاع و گرونی واقعا این قوز بالا قوزه..
شاید شیائومی بخرم فک میکنم مناسبتره و همینم باید قسطی بخرم..
بابا میگفت نهههه گوشی خوب بخررر..گفتم من فقط ۱۵۰ تومن باید هزینه ی آزمونم کنم.. کلی هزینه ی کلاسامه..
بذار برم آلمان بهترین گوشی رو میخرم.. برا شما هم میخرم..
خیلی چیزا به اینجا وصلم میکنن ولی نمیتونم اینجا با حسرتای توی دلم ادامه بدم..
+شاید اگه بهم اصرار میکردن عصری میرفتم باهاشون.. ولی از وقتی مومو اومده همش به اون میگن نباشی ما هم نمیریم.. تو این مدت کم ببین چجوری خودشو تو دل همه جا کرد.. کاش تو دل منم خودشو جا کنه که حسودیم نشه ..
+ولی چه کاری بود اومدم تو این گروهه.. خیلی ذهن و وقتمو بهشون اختصاص میدم.. جنبه ندارم.. الان باید از همه دور میشدم و میچسبیدم به هدفم..