سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

شمارش معکوس

یه اپ روی گوشیم دارم نویز سفید داره و یه سری صداهای طبیعت..

جدیدا ب این صداها بیشتر گرایش دارم تا به موسیقی و صدای خواننده ها..

یه صدای ریز و ملایم پیانو هم قاطی صدای بارون شده و بهم حس اون کلبه ی گرررم وسط یه شب بارونی تو یه جنگل تاریک میده..

امشب تنهام و از این بابت خوشحالم..

چون فردا روز مصاحبه س و میخوام تا هر وقت که تونستم یه چیزایی رو مرور کنم..

امم نمیدونم شایدم بهتر باشه بخوابم تا با انرژی بیشتری برم واسه مصاحبه..

*لطفا اگه اینجایی برام انرژی مثبت بفرس تا از پسش خوب بربیام..*

خوب ک فکرشو میکنم بهتره بخوابم..

با همین صدای بارون ساختگی و پیانوی آروم و کوچولو..







گریه کنیم؟

 بابا پای تلویزیون بود

منم حالم از تی وی بهم میخوره 

میدونم بابا هم بدش میاد ولی گهگاهی  مجبوری نگاه میکنه..

گفتم قیمت م.اهو.اره چنده بابا؟ 

جواب نداد..

بلند تر پرسیدم..

بازم جواب نداد..

بلند گفتم باباااا .. با اکراه و چهره ی درهم همیشگیش گفت بللله چته..

آروم گفتم صدامو نمیشنیدی؟ با لحن خشک و بی حوصله گفت سرم تو تلویزیون بود .. چیه؟ 

یه لحظه با خودم گفتم آخه چرا؟ چرا همیشه انقد تو همی؟ چرا همیشه با اکراه جواب بچتو میدی؟ چرا یه ذره محبت تو حرف زدن و نگاهت نیس؟ 

دوباره گفت چیه؟ 

گفتم هیچی.. 

صدای تلویزیونو کم کرد با لحن جدی گفت داشتم اینو گوش میکردم چی میگی؟ 

گفتم چرا اینجوری حرف میزنی؟ مگه من یه آدم‌ غریبه م؟ 

گفت من جدیم.. اهل خاله بازی نیستم.. حالا سوالتو بپرس..

دلم نمیخواس حرفی بزنم..

دفتر دستکمو جمع کردم و اومدم پایین که ب درسام برسم..

بغضم ‌گرفت..

 درسته این روزا به خاطر اتفاقاتی که افتاده ،

 اخبار ناراحت کننده ای که از گوشه و کنار میشنوم،

 وضع مملکت و ..

شکننده تر از همیشه م و تحملم کم تر شده 

و از طرفی  این رفتار بابام چیز جدیدی نیس، 

 ولی با خودم ‌فکر میکنم چرا؟ چرا من نباید مورد مهر و محبت پدرم قر ار بگیرم؟ میدونم قلبا به ما مهر داره ولی هیچ وقت ابراز نکرده.. و من همیشه تو این زمینه احساس خلاء داشتم و دارم..

حتی مامانمم‌ اهل ابراز محبت نیس..

کلا جو خونه مون اینطوری بوده همیشه..

تا حالا لی لی به لالام نذاشتن، نازمو نخریدن..

 میخواستن مرد بار بیارن؟ 

والا که مرد هم احساس داره .. 

ولی من واقعا  به این چیزا نیاز داشتم و سرکوب شد..

نمیدونم با وجود اینهمه سرکوب چرا انقد احساسی و زودرنجم؟ 

شایدم به مرور اینطوری شدم..

چن تا خبرم در مورد جوونای پرپر شده مون شنیدم که حالمو خیلی بد کرد.. 

واای ب روزی ک اینترنتا کامل وصل بشه و دونه دونه عکساشونو ببینم..

مگه دیگه آدمای قبلی میشیم؟ هیچوقت..

الانم مسئول زنگ زد که میتونه فردا صبحمو آف کنه بشینم درس بخونم..

خدا خیرش بده.. حالا بیشتر وقت دارم.. 

 آخی خوب شد یه کم‌ گریه کردم دلم آرومتر شد..  

+میدونم بی پولی ، حوادث اخیر، بد رفتاری داداشم و .. روی اخلاق  بابام بی تاثیر نیستن.. ولی خب ۹۰ درصد موارد همینه 




سوشال مدیا وصلین شما؟

از صبح خواهرم نتش وصل شده

من فقط اس ام اسام وصل شدن

نمیدونم‌ چرا اینجوریه؟! 

ده بار گوشی رو ری استارت کردم، فلایت مد گذاشتم فایده نداشت

همشم ب خاطر این کانال تلگرامی که محتوای درسیم‌ داخلشه  سعی کردم..

ولی نشدکه نشد

دیگه اعصابم خرد شد اومدم اینجا یه کم وبلاگ گردی کردم ( به جای درس خوندن!) 

یه چن مورد دیدم که خوب بودن از این مواردی ک  وب خودم میان.. 

یکی دو موردم دیدم مخم سوت کشید.. ما تو چه فازی هستیم و اونا چی...

واقعا درک نمیکنم.. یه سری مریض ج.ن.س.ی  و بعضیام که این روزا زیادی خوش بحالشون بوده انقد به به و چه چه میکنن..

+ ب خواهرم گفتم از این نون خوبا که برا خونه میگیرین چن تام برا من بگیرین ببرم ، نمیرسم برم نونوایی.. گفت تو ب اندازه کافی وقتتو تلف میکنی، منم بیکار نیستم واست تو صف وایسم.. حقیقتا محبت مووووج میزنه..

+گلی ب گوشه ی جمال بابام ک گفت برو درستو بخون لباساتو من میشورم.. خودم شستم ولی همین ک گفت دنیایی می ارزید..

+داداشم دوباره مهربون شد.. چون باید قسط وام بده پول نداره.. کلا وام میگیره که ما قسط بدیم.. جالبه


فقط سه روز مونده

سه روز دیگه مصاحبه دارم

به خودم حق میدم این مدت خیلی آشفته بودم و نتونستم مطالعه داشته باشم.. خصوصا که کلاسهای زبان و شیفتهای سنگین هم در کنارش داشتم..

ولی دیگه چیزی به روز مصاحبه نمونده و من واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟ 

یه سری سوالای روانشناختی داره که دقیقا نمیدونم چی جواب بدم که گیر نیفتم! مثلا: 

-یک موقعیت رو بگو که تحت فشار قرار گرفتی و بگو چیکار کردی؟

-یک تصمیم اخلاقی سخت رو توضیح بده

یه چیزایی تو ذهنمه ولی نمیدونم از نظر اونا چالشی یا فشار یا سخت محسوب میشه که بیانش کنم یا نه..

مباحث علمی رو خیلی بهتر میتونم جواب بدم.. تو این رونشناسیا موندم..

آدم سر و زبون داری هم نیستم که سریع یه چیزی سرهم کنم و جواب بدم..

یهو قفل میکنم..

ولی دارم ‌فک میکنم اگه قبول نشم ، اگه مجبور بشم توی همین بیمارستان فعلی بمونم خیلی چیزا رو که برای آینده م در نظر گرفتم از دست میدم و واقعا حیف میشه..

پس باید از همین فرصت اندک باقیمونده استفاده ی کاملو بکنم..

میدونم از لحاظ هوش سطح بالایی دارم و خیلی سریع همه چیزو یاد میگیرم..ولی به خاطر ای دی اچ دی و استرسی بودنم متاسفانه تمرکزمو از دست میدم..

نمیدونم‌چرا تو تمام این سالها فکری برای این قضیه نکردم..

صدای اذان میاد.. با اینکه از جماعت جانماز آبکش بوم میاد و خیلی وقته نماز نمیخونم ولی این صدا رو دوس دارم.. قلبمو آروم میکنه..

من اینجام جلوی پنجره ی طبقه پایین.. روبروی حیاط..

دیدن حیاط قدیمی خونه ، هوای سرد و درختای خشکیده منو یاد دوران کودکیم میندازه.. امروز خیلی یاد اون روزا افتادم..

یک ساعت پیش رفتم سوپری یه کم خوراکی بگیرم که کنار درس خوندن بخورم.. از کوچه روبرویی رد شدم و اون سوپرمارکت قدیمی رو  دیدم که تو بچگی ازش خرید میکردم اما سالهاست که بسته شده..

انگار همین دیروز بود که از مامانم‌ پول میگرفتم و میومدم در مغازه ی آقای میم و خرامان خرامان با هله هوله برمیگشتم..

کاش بزرگ نمیشدیم.. 

چقد دلتنگ اون روزام..

هعییی

برم درسمو بخونم این فکرا الان سودی ندارن




صحبت دل

چقدر اینجا همه چیز فرق داره

تو سطح شهری که شبیه ویرانه ست و رد خون ازگوشه گوشه ش پاک نشده هر مغازه رو نگاه میکنی نوشته به دلیل فوت ناگهانی جوان ناکام فلانی تعطیل میباشد..

فوت ناگهانی؟؟؟ 

خدایا این جوونا مگه آرزو نداشتن؟ 

اسم این شهر باید بشه لاله زار.. 

آخ که عکساشونو میبینم دق میکنم..

ولی تو بیمارستان ما انگار بعضیا از یه دنیای دیگه اومدن

بیخیال.. انگار هیچی نشده..

مث اون پسره دیوونه ی از همه جا بیخبر.. هنوز ول کن نیس..

نمیدونم چجوری باید از شرش خلاص شم.. 

ظهر یک ساعت پاس گرفتم.. 

قبلش یه سر رفتم دفتر 

 پسره از اونور منو دید دوید پشت سرم.. مرتیکه تابلو..

برگشتم اتاق عمل وسایلمو بردارم که برم ، 

منشی  گفت وایسا منم باهات میام..

نگهبان جلو در هم داشت با منشی حرف میزد و ما رو همراهی میکرد..

دیدم پسره منتظره من از دربیام بیرون

 خدا رو شکر کردم این دوتا همراهم بودن..

منشی آروم درگوشم گفت این پسره چشه؟ یه جوریه انگار..

من یه غلطی کردم اولش  جواب اینو دادم و یه بار باهاش بیرون رفتم.. اونجا فهمیدم کیس مناسبی نیست و ردش کردم.. نمیدونم‌ چرا ول نمیکنه... مردک روانی..

اصن این مدل علاقه جالب نیس وقتی یکی هزار بار ردت میکنه و مث کنه چسبیدی بهش..

علاقه باید دو طرفه باشه نه اینجوری بیمار گونه..

دوطرفه و گوگولی مث این جونیور اتاق عمل

مرخصی میخواس ولی موافقت نشد..

میخواس بره واسه تولد عشقش یه شهر دیگه..

آخرش گفت برا یه روز بلیط هواپیما گرفتم برم ببینمش و برگردم.. انقدی ک برام مهمه..

بعضیا مسخره ش کردن ولی بهش گفتم حتما برو.. اگه انقد دوسش داری و اونم همینقدر دوستت داره برو.. گفت آره سه ساله باهمیم و یه رابطه ی خیلی خوب داریم..

گفتم تو این روزا همین عشق کمکت میکنه دووم بیاری .. 

پس از دستش نده ..


+وقتشه شجریان بخونه مرغ سحر..

+خواهر فال حافظ زده خیلی قشنگه : میگه که صحبت دل نیس جای صحبت اضداد..