سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

فقط سه روز مونده

سه روز دیگه مصاحبه دارم

به خودم حق میدم این مدت خیلی آشفته بودم و نتونستم مطالعه داشته باشم.. خصوصا که کلاسهای زبان و شیفتهای سنگین هم در کنارش داشتم..

ولی دیگه چیزی به روز مصاحبه نمونده و من واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟ 

یه سری سوالای روانشناختی داره که دقیقا نمیدونم چی جواب بدم که گیر نیفتم! مثلا: 

-یک موقعیت رو بگو که تحت فشار قرار گرفتی و بگو چیکار کردی؟

-یک تصمیم اخلاقی سخت رو توضیح بده

یه چیزایی تو ذهنمه ولی نمیدونم از نظر اونا چالشی یا فشار یا سخت محسوب میشه که بیانش کنم یا نه..

مباحث علمی رو خیلی بهتر میتونم جواب بدم.. تو این رونشناسیا موندم..

آدم سر و زبون داری هم نیستم که سریع یه چیزی سرهم کنم و جواب بدم..

یهو قفل میکنم..

ولی دارم ‌فک میکنم اگه قبول نشم ، اگه مجبور بشم توی همین بیمارستان فعلی بمونم خیلی چیزا رو که برای آینده م در نظر گرفتم از دست میدم و واقعا حیف میشه..

پس باید از همین فرصت اندک باقیمونده استفاده ی کاملو بکنم..

میدونم از لحاظ هوش سطح بالایی دارم و خیلی سریع همه چیزو یاد میگیرم..ولی به خاطر ای دی اچ دی و استرسی بودنم متاسفانه تمرکزمو از دست میدم..

نمیدونم‌چرا تو تمام این سالها فکری برای این قضیه نکردم..

صدای اذان میاد.. با اینکه از جماعت جانماز آبکش بوم میاد و خیلی وقته نماز نمیخونم ولی این صدا رو دوس دارم.. قلبمو آروم میکنه..

من اینجام جلوی پنجره ی طبقه پایین.. روبروی حیاط..

دیدن حیاط قدیمی خونه ، هوای سرد و درختای خشکیده منو یاد دوران کودکیم میندازه.. امروز خیلی یاد اون روزا افتادم..

یک ساعت پیش رفتم سوپری یه کم خوراکی بگیرم که کنار درس خوندن بخورم.. از کوچه روبرویی رد شدم و اون سوپرمارکت قدیمی رو  دیدم که تو بچگی ازش خرید میکردم اما سالهاست که بسته شده..

انگار همین دیروز بود که از مامانم‌ پول میگرفتم و میومدم در مغازه ی آقای میم و خرامان خرامان با هله هوله برمیگشتم..

کاش بزرگ نمیشدیم.. 

چقد دلتنگ اون روزام..

هعییی

برم درسمو بخونم این فکرا الان سودی ندارن




صحبت دل

چقدر اینجا همه چیز فرق داره

تو سطح شهری که شبیه ویرانه ست و رد خون ازگوشه گوشه ش پاک نشده هر مغازه رو نگاه میکنی نوشته به دلیل فوت ناگهانی جوان ناکام فلانی تعطیل میباشد..

فوت ناگهانی؟؟؟ 

خدایا این جوونا مگه آرزو نداشتن؟ 

اسم این شهر باید بشه لاله زار.. 

آخ که عکساشونو میبینم دق میکنم..

ولی تو بیمارستان ما انگار بعضیا از یه دنیای دیگه اومدن

بیخیال.. انگار هیچی نشده..

مث اون پسره دیوونه ی از همه جا بیخبر.. هنوز ول کن نیس..

نمیدونم چجوری باید از شرش خلاص شم.. 

ظهر یک ساعت پاس گرفتم.. 

قبلش یه سر رفتم دفتر 

 پسره از اونور منو دید دوید پشت سرم.. مرتیکه تابلو..

برگشتم اتاق عمل وسایلمو بردارم که برم ، 

منشی  گفت وایسا منم باهات میام..

نگهبان جلو در هم داشت با منشی حرف میزد و ما رو همراهی میکرد..

دیدم پسره منتظره من از دربیام بیرون

 خدا رو شکر کردم این دوتا همراهم بودن..

منشی آروم درگوشم گفت این پسره چشه؟ یه جوریه انگار..

من یه غلطی کردم اولش  جواب اینو دادم و یه بار باهاش بیرون رفتم.. اونجا فهمیدم کیس مناسبی نیست و ردش کردم.. نمیدونم‌ چرا ول نمیکنه... مردک روانی..

اصن این مدل علاقه جالب نیس وقتی یکی هزار بار ردت میکنه و مث کنه چسبیدی بهش..

علاقه باید دو طرفه باشه نه اینجوری بیمار گونه..

دوطرفه و گوگولی مث این جونیور اتاق عمل

مرخصی میخواس ولی موافقت نشد..

میخواس بره واسه تولد عشقش یه شهر دیگه..

آخرش گفت برا یه روز بلیط هواپیما گرفتم برم ببینمش و برگردم.. انقدی ک برام مهمه..

بعضیا مسخره ش کردن ولی بهش گفتم حتما برو.. اگه انقد دوسش داری و اونم همینقدر دوستت داره برو.. گفت آره سه ساله باهمیم و یه رابطه ی خیلی خوب داریم..

گفتم تو این روزا همین عشق کمکت میکنه دووم بیاری .. 

پس از دستش نده ..


+وقتشه شجریان بخونه مرغ سحر..

+خواهر فال حافظ زده خیلی قشنگه : میگه که صحبت دل نیس جای صحبت اضداد.. 




چه کنم؟

اومدم اینجا رو باز کنم اولش نشد اعصابم خیلی خرد شد.. گفتم همین یدونه مونده بود اونم پرید

رسما کره ی شمالی شدیم..

واقعا نمیدونم چی بگم دروصف این اوضاع 

خیلی احساس ناتوانی و خشم دارم 

خیلی غمگینم طوری که هربار میپرسن سمت شما چه خبره بغضم میگیره

همین روزاس یکی  یکی جمع کنن مردمو ببرن عوضیا 

دکتر ب میگف دوشنبه مترو یدونه جای خالی نداشته مردم داشتن میرفتن راهپیمایی و پشت بند هم صلوات میفرستادن!

 اینا از کجا میان؟ چجوری تو این مملکتن و دغدغشون با ما یکی نیس؟ 

خسته م و نمیدونم تا کی این اوضاع ادامه پیدا میکنه..

وااای همخونه نشسته کنارم و صداهای بیخودی از خودش درمیاره 

هی میخوام بنویسم ولی تمرکزمو بهم میزنه.. 

برای منی که روی یه سری صداها حساسم،  بودن کنار همچین آدمی خیلی سخته.. نماز میخونه یه صدایی از دهنش درمیاد دوس دارم بزنمش.. 

خیار میخورد خرت خرت صداش رو مخم بود

از این عایقای صدا خریدم گذاشتم‌تو گوشم یه کمی بهتر شد..

داشتم میگفتم با این اوضاع نمیدونم باید چه خاکی تو سرمون کنیم..

میگن بنی و دونالد میخوان یه کارایی کنن..

ولی من مطمئنم هیشکی دلش برا ما نسوخته 

ما بی پناه ترین مردمیم..  نه خودی دلش سوخته نه غیره..

خداهم که انگار ما رو نمیبینه..

تو این اوضاع و این روزای اعصاب خرد کن دیگه واقعا تحمل یه سری آدما رو ندارم.. کدوم آدما؟ همین اسکولایی که نمیدونن دور و برشون چه خبره.. 

پسره زنگ زد

شماره شو حذف کرده بودم نمیدونستم اینه جواب دادم میگه وایسا ب اسنپت بگو وایسه میخوام باهات بیام ! الان دیدمت از در بیمارستان رفتی بیرون..

گفتم واسه چی باید همچین کاری کنم؟ خیلی عادی میگه باهم بریم و صحبت کنیم..

گفتم تو انگار تو کما بودی این مدت! هر چی بود تموم شد.. نمیدونم چرا ریست میشی ..

ناراحت شد قطع کرد ..

چن دیقه بعد دوباره زنگ زد.. اومدم جواب ندم ولی ترسیدم دنبال شر باشه جواب دادم گفت هر چی پیام دادم ارسال نشد مجبور شدم دوباره زنگ بزنم..

ینی اسکول تو نمیدونی پیاما قطعن چن روزه؟ تو کجایی واقعا؟ 

این دفعه مودبانه گفتم چیزی بین ما نیست لطفا تماس نگیرید..

پرسید چرا؟ چیشده؟ 

واقعا نمیتونم با آدمی با ضریب هوشی این قدر پایین ارتباط بگیرم..

فک کن قبل از اعتراضات من گفتم شرایطمون به هم نمیخوره، شما ازم کوچیکتری و یه سری معیارامو نداری 

یه مشت بحث کرد و ناراحت شد در نهایت  خدافظی و تموم..

حالا بعده دو سه هفته زنگ ‌زده انگار که هیچی نشده

. انگار همین دیشب همو دیدیم مثلا..

میگم صحبتی نداریم! میگه چرا ؟ چیشده؟ 

مغز نداره راحته..

همخونه میگه احتمالا با چن نفر در ارتباطه همزمان این فواصل رو متوجه نمیشه..

منطقی بود..



وقت ندارم ولی حرف چرا

طبق معمول همیشه دقیقه ی نود به استرس افتادم

کمتر از یک هفته وقت دارم 

همش هم شیفتم ، غذا هم ندارم و باید وقتی رو برای آشپزی بذارم ..

ضمنا یه سری از منابع که خریده بودم به صورت ویس  توی کانال تلگرام بود که الان باز نمیشه.. من قبلا دانلودشون کرده بودم ولی الان دانلودام پریدن..

امروزم که همه جا گشتم تا راهی برای باز شدن این کانال پیدا کنم و نشد ..

یکی میگفت کسایی که سابقه کار دارن میتونن از پس سوالا بربیان..

از این بابت یه کم دلم آروم گرفت ولی اون قسمت روانشناختیش رو مطمئن نیستم چون من آدم با سیاستی نیستم..

خیلی وقتا یه چیزی میگم بعدش به ضررم‌تموم میشه.

................

وسط این متن پاشدم آشپزی کردم.. استرس نمیذاره درس بخونم خودمو با کارای دیگه مشغول میکنم..

الویه درست کردم برا چن وعده 

یه میرزاقاسمی  هم برا ناهارم...خیلی خوشمزه س .. عاشقشم

اممم خوبه اینجا رو دارمااا

وگرنه من این همه حرفو تو مغزم چجوری جا میدادم؟ 

داشتم پستای قدیمیو میخوندم کامنتای دوستامو دیدم

دلم براشون تنگ شد

خانوم ف، بانوی کویر و ..

رفتم تو وب بانوی کویر دیدم اونم ۴۰۲ رفته

انگار ۴۰۲ هممون اینجا رو گذاشتیم و رفتیم

البته خب من تو بلاگفا ادامه دادم چون از اولم اونجا بودم 

زمانی اومدم اینجا ک بلاگفا رو قطع کردن و یه مدتی اینجا موندگار شدم..

الانم واقعا نیاز ب نوشتن داشتم هر چند تو یادداشتای گوشیم یا تو دفترچه مم مینویسم ولی اینشکلی که چن تا دوستی که ندیدنت بخوننت حس و حال دیگه ای داره..

نمیدونم چرا اینقدر نیاز دارم‌حرف بزنم.. شاید بهتر باشه بگم نیاز دارم شنیده بشم..

یه چیزی بگم نمیدونم‌برا بقیه م‌صدق میکنه یا نه

من با هرکی آشنا شدم و اون آشنایی ب هر دلیلی ادامه پیدا نکرد تا مدتی تو خیالاتم از خودم و روزمره هام باهاش میگم..

البته هر کیِ هر کیم نه آ

مثلا این پسره ک دیت اول و آخر یکی شد نه..

ولی اونی ک یک ماه برام صبر کرد تا ببیندم اره.. شاید چون خیلی به حرفهام گوش میکرد ..

اوووم میرزاقاسمی واقعا عالی شده .. یه لقمه میخونم و دو خط مینویسم 

خیلی میچسبه..

نشستم تو اتاق کوچیکه

پنجره رو وا کردم که بوی بادمجون کبابی از خونه بره

دیدم سرد نیس نبستمش..

زمستون شیراز چقد زود سراومد

از این ساعت از روز خوشم‌ میاد

بشینم دیگه درس بخونم وقت ندارم

شیربادوم

صبح میخواستم بیام غذامو تو یخچال بیمارستان جا گذاشتم

رسیدم جلو در خونه دیدم کلیدمو جا گذاشتم

صابخونه درو وا کرد 

رفتم بالا دیدم همخونه درو قفل کرده

حالا هیچوقت قفل نمیکردااا.. امروز قفل کرده بود..

رفتم بیمارستانشون که خیلیم دوره کلید بگیرم .. کلی وقت منتظر موندم تا اومد

برگشتنی گفتم یه کم‌پیاده برم تو این موبایلیا ببینم پرو.کسی یا ف.یلتر شک.ن نداره من بتونم این کانال منابع مصاحبه رو تو تلگرام باز کنم یا نه

که هییییچ مغازه ای باز نبود

یکیم ک باز بودگفت دیگه هیچی جواب نمیده.. قطعه ک قطعه..

ریدم تو این اوضاع.. ریدم به اون پیامای گوهی که خودشون دم ب دیقه میفرستن..

این مسیری ک پیاده رفتم یه سوپری خوب دیدم  شیربادومی که کلی وقته دنبالشم و همچینین شیر بدون لاکتوز گرفتم! 

ب قول سوپری محلمون حالا اوضاع مملکت گل و بلبله و تو فقط شیربادوم کم داری! 

یه نیاسینامید ویتالایرم‌ خریدم ۸۵۰! 

زنیکه گرون داد بعد تو اسنپ‌چک کردم ۷۰۰ تازه چن تا سایت تخفیف گذاشتن ۴۰۰، ۵۰۰

خلاصه هرکی بتونه و زورش برسه میندازه بهمون دیگه..

خدایی هرچیم اوضاع مماکت خراب بشه بعضی از کاسبا ککشونم‌ نمیگزه

هرچی تو انبار دارن از قبل ب قیمت روز میفروشن.. کجا ضرر میکنن؟ 

مایی ک  حقوقمون از اول تا آخر سال ثابتا ولی قیمتا روز افزون باید چه غلطی بکنیم؟ 

آخی آخی که هیچی درست نشد و خرابترم شد..

فقط الکی الکی گلامون پرپر شدن.. حیف .. حیف..