خیلی وقته هیچ جایی نرفتم..
دلم میخواد خوش تیپ کنم، به خودم برسم برم بیرون..
ولی خب هیشکیو ندارم باهام بیاد..
خواهرام که خیلی پر مشغله ن..
دوستامم که ... کسیو ندارم..
یه مدت خیلی تفریحات داشتیم ولی انگار تموم شد..
دیشب رفته بودن بیرون بدون من ، آخر شب که میخواستم بخوابم اومدن پیشمو میگن یهویی شد ، جات خالی بود.. من که ازشون توضیحی نخواستم.. کاش چیزی نگن دیگه ..
راحتترم..
+ کاش یه دوست صمیمی و پایه و روراست داشتم..
+مهندس پیش همه ازم تعریف کرد .. مسئولمون چپ چپ نگام کرد.. از اینکه کسی تحویلم بگیره حرص میخوره..
+کاش روحیه ی تنها سفر کردنو داشتم..
+ همش میگم کاش..
چقدر خوبه که حرف دلمو میزنم..
قبلا همش مراعات میکردم و میخواستم کسی رو ناراحت نکنم..
ولی الان اولویتم خودم و آرامشمه..
این یکی از نشانه های بلوغ و دوست داشتن خود و رهایی از مهرطلبیه..
چیزی که سالها درگیرش بودم..
درسته هنوز به طور کامل این صفت رو حذف نکردم ولی تا حد زیادی بهبود داشتم و بابتش خوشحالم..
+ اون مدتی که ازدواجی نبودم خیلی خوب بود.. الان دوباره احساسات ازدواجی دارم.. حتی دوست دارم بچه داشته باشم..
+ یکی میگفت اگه میتونستی برگردی به گذشته، به یه روز توی زندگیت تا یه لحظه ی خاص رو دوباره زندگی کنی، اون کدوم لحظه بود؟ فکر کردن بهش هم غمگینم کرد هم لبخند روی لبم آورد..
دیروز یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستانمو دیدم..
با دختر هفت سالش!
منو برد تو گروه واتساپ همکلاسیها..
اونا سالهاست با هم در ارتباطن.. ولی من از هیچ کدوم خبری نداشتم..
چقدر بد..
چقدر حیف..
یکی داروسازه و استرالیا زندگی میکنه، یکی پزشک، یکی داره مهاجرت میکنه با شوهر و بچه ش ،یکی مرخصی زایمانه و ..
حس غریبی بود..
داشتم به دستاوردم توی این سالها فکر میکردم .. وقتی پرسیدن خب تو در چه حالی و چه کردی؟
من بیهوشی خوندم و فلان بیمارستان کار میکنم..
من از خیلیهاشون با استعدادتر و زیباتر بودم ولی تو یه نقطه موندم و موندم..
کاش حداقل یه جا استخدام بودم نه قراردادی ..
یا کاش یه نامزد داشتم تو سی سالگی ..
میگن جدا کردن لذت و کار از هم اشتباهه..
تو باید از کارت لذت ببری.. عشق کنی باهاش..
نه اینکه چند روز جون بکنی تا یکی دو روز استراحت و عشق و حال کنی..
من نمیدونم واقعا چجوری میشه اینجا عشق و حال کرد..
امشب مریضم فوت شد..
درسته پیر بود ولی امید یه خانواده بود..
کلی از انرژیم رفت هم روحی هم جسمی..
عدالت این بود که من صبحمو با صبح بخیر عشقم شروع کنم..
ولی چون نیست خودم با جملات مثبت شروعش میکنم..
سه تا سوریاناماسکار میرم و صبحونه و ..
و گوشیمم تا دو ساعت اول بیداری چک نمیکنم..
اما امروز فرق داشت و من منتظر پیام یک دوست بودم..
خیلی وقته دنبال کاره..
منم دیشب زبون خیر گذاشتم و با یکی صحبت کردم و اونم اوکی داد ..
با هزار ذوق بهش این خبرو تو واتساپ دادم و خوابیدم..
صبح به امید اینکه پیامای حاوی ذوقشو ببینم ، رفتم سراغ گوشی..
ولی خب ایشون دنبال زیر بغل مار میگشتن..
بعد از کلی صحبت های غیر مفید صبح زیبامو ریدمان کرد..
آخرش عذرخواهی کرد و گفت تو خیلی برام عزیزی و .. واسه همین خیلی زیادی ازت توقع دارم و ..
منم گفتم توقعات بیجا مانع آرامشه..
خلاصه که استول توی این رفاقت ها و خیرخواهی ها..
+نتیجه اخلاقی اینکه سرت به کار خودت باشه هر کی هر استولی خواست بخوره.. والا