اصرارها و واسطه فرستادن های اون خواستگار بی شرفم دوباره روح و روانم رو داشت بهممیریخت.. این وسط یه عده آدم بی ملاحظه هم یه چیزایی رو یادآوری میکردن..
منم با شوخی و انگار که برام مهم نیست اون ضرب المثل "دختر پلِ و خواستگار رهگذر" رو گفتم و با خنده های الکی جمعش کردم..
نمیدونم کِی قراره این ماجرا از ذهن همکارام محو بشه..
بگذریم الان آرومترم.. یعنی سعی کردم بی توجه باشم.. چون هیچ جای زندگیمنیستن و تاثیری در آینده م ندارن.. پس نباید بهشون فکر کنم..
اینا رو به خودم یادآوری میکنم که حرص نخورم و فکرمو درگیر نکنم..
+ تصادف شده بود رفتم ببینم ازم کمکی برمیاد، خواهرم همراهم اومد.. یه پسر موتور سوار بود که ظاهرا مشکل جدی نداشت ولی خب نیاز بود بیمارستان بره برای معاینه و سی تی و .. قبول نمیکرد میگفت خوبم.. خواهرم گفت: خواهر من کادر درمانه میگه باید زنگ بزنیم اورژانس.. پسره میگفت خوبم.. خواهرم دوباره دلیل می آورد و تاکید میکرد که خواهرم میگه.. منم مثه زبون بسته ها فقط نگاه میکردم :))))
اخیرا هر جایی که میرم یه چیزی جا میذارم..
جالب اینجاست که میدونم دارم یه چیزی رو جا میذارم ولی نمیدونم چی رو ://
دیروز خرید کردم و یکی از خریدامو تو مغازه جا گذاشتم!
کلیدمو تو خونه، گوشیمو تو بیمارستان،
لباس، غذا، کتاب، کارت پول.. هر روز یکی..
یه کم نگران کننده س..
نکنه عوارض کروناس؟ یا واکسن؟ :// این روزا همه چیو به این دو تا نسبت میدن..
یادم افتاد به فیلمی که تو دوران دانشجویی دیدم.. evim senisin
خانمه ۲۷ ساله بود.. اولش تو ظرف غذای شوهرش خورشتو یادش رفت، بعد یه چیزای کوچولو رو فراموش میکرد، بعد راه خونه رو ، بعد اطرافیانو..
آلزایمر گرفته بود.. آخرم به طرز غم انگیزی مرد..
چقدر واسه اون فیلم زار زدم..و تا مدتها میگفتم نکنه منم آلزایمر بگیرم تو جوونی..
+اپراتور لیزر باهام گرم تعریف بود .. وسطاش گفت هر کی بگه دوس پسر نداره معذرت میخواما ولی گوه میخوره.. آخه مگه میشههه..آروم گفتم ولی یه تعداد کمی هستن که ندارن.. گفت آرررره یه تعداد کمی هستن که صد در صد مریضن ..یه خنده ی زورکی کردم و گفتم آرررره..
+خدیجه خانم یکی رو بهم معرفی کرد و گفت مدیریت یه فروشگاه رو بر عهده داره.. فکر کردم شاید صاحب یکی از این فروشگاههای زنجیره ای هست که گفت نه عینک فروشی.. صاحب مغازه هم یه خانم دکتریه .. پسره اونجا فروشنده س.. چه عناوینی برا خودشون درست میکنن.. گفتم نه..
یه زنه هس تو بیمارستان ما.. مسئول یه قسمتیه که نقشش فقط فضولیه..
تا منو میبینه بعد از سلام میگه باید زودتر شوهر کنی..
این دفعه میگفت اگه یه پسر خوبیم پیدا شد ولی بیکار بود قبول کن.. تو که کار میکنی.. بعدم خدا کریمه.. مهم انسانیته..
احتمالا یکی از اُزگلای بیکار تو فک و فامیلشونو برام در نظر گرفته..
وااای که چقدرررر از خواستگاری با واسطه بدم میاد..
یکی دیگه از مسئولا هم اخیرا برام یکیو در نظر گرفته از یزد! ازم کوچیکتره و قدشم کوتاهه..
خوبه که کلکسیون مواردی که من دوست ندارمو داره..
اصلا کسی که با شرایط اقتصادی الان بخواد ازدواج کنه مخش تاب داره.. یا شاید خیلی عاشقه.. یا مذهبیه تو کفه.. یا انقدر پولداره که نرخ تورم یه هیچ جاش نیس..
مث این دختره که رفت با یه پسر پولدار ازدواج کرد که همه خانواده ش خارجن.. اینام لابد میرن خارج..
ولی جدی اگه یکی پیدا شد که منو ببره اونور آب باهاش ازدواج میکنم..
چن سال پیش داشتم با یکی از خواستگارام آشنا میشدم که فکر میکردم از بقیه شون سره.. تو اون محدوده ی زمانی هر چی خواستگار میومد رد میکردم .. حتی یکی از پسرای فامیل دور که ورزشکار بود و آلمان زندگی میکرد و شرایط خوبی داشت..
اونو که رد کردم این خارجیه رو هم از دست دادم..
امشب یهویی یادش افتادم..
اگه دوباره تصمیم میگرفت منو بگیره قبول میکردم..
آشنا که هست، پسر خوبیم هس..
منم به آرزوم میرسم و از این خرابشده میرم..
هر چند دل کندن از خانواده بسیااار سخته.. ولی اینجا واقعا امیدی به آینده ندارم و حس میکنم جوونیم داره تباه میشه..
+ فردا نوبت دندونپزشکی دارم.. دکتر قبلی یه خرابکاری عظیم کرده و این یکی قراره تا حدی درستش کنه.. امیدوارم درست بشه..
+راسته که بهار فصل جفتگیریه.. ببین چقدر تاثیر داره که با وجود این بدبختی و بی پولی کلی آدم دور و برم ازدواج کردن این روزا..
یه خواستگار شری داشتم چهار سال پیش .. با هزار بدبختی ردش کردم..
کلی هم زر زر کردن پشت سر خودم و خانواده م.. خواهر بیشعورش که همکارم بود و نگم که تو محیط کار چقدر اذیتم کرد و پشت سرم هزار تا حرف به همکارا و دوستام زد.. خدا رو شکر تعدیل شد و گورش از بیمارستان گم شد..
گوشی رو که قطع کردم دلم میخواست گریه کنم.. چرا یه آدم درست نمیاد سمتم؟ ولی این آت و آَشغالا ولم نمیکنن؟
دوباره اون روزای مزخرف اومد جلو چشمم ..
چقدر اذیتم کردن..
من به سختی تونستم اون روزا رو فراموش کنم چون امثال دوست بی ملاحظه ی من هر چند وقت یه بار این ماجرا رو بهم یادآوری میکرد با این جمله که چقد خوب شد بهش جواب رد دادیاااا
و پیش افراد جدید هم با آب و تاب تعریف میکرد که ندا همچین خواستگاری داشته و ...
که یه روز با جدیت بهش گفتم دیگه اسم این گوها رو جلو من و بقیه نیار..
حالا که دوستام ساکت شدن این خانم دوباره پا پیش گذاشت..
خیلی عصبیم.. خیلیا
امروز در بدترین حالت خودم رفتم سر خیابون پد بخرم چون تازه منس شدم و هیچی تو خونه نداشتیم..
با اون حال و رنگ و روی پریده چه افرادی جذبم شدن..
یکی هم تا در خونه دنبالم اومد..
حالا اگه تیپ زده بودم و سر حال بودم هیشکی محلم نمیذاشت..
+ من فاز این زوجا و کاپلا و کوفتیا رو نمیفهمم که همه چیو به هم میگن.. حتی راز بقیه رو..
+ظهر خیلی وحشی شده بودم بابامو ناراحت کردم بعدش خیلی ناراحت شدم از رفتارم.. عصر که منس شدم فهمیدم پی ام اس بودم ..
+ فری یه استوری برام فرستاد که یکی میگه تو رو خدا با منم لاس بزنید گناه دارم.. نوشت این تویی سینگل به گور بدبخت.. خندیدم بهش ولی حقیقتا بدم اومد.. پسره ی پررو
+ ولی من دیگه دلم دوس پسر و شوهر و هیچکی رو نمیخواد .. دلم فقط میخواد پولدار بشم همین..
+ چرا من نمیتونم جلوی زبونمو بگیرم و همه چیه زندگیمو واسه دوست و آشنا تعریف نکنم؟