سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

شیربادوم

صبح میخواستم بیام غذامو تو یخچال بیمارستان جا گذاشتم

رسیدم جلو در خونه دیدم کلیدمو جا گذاشتم

صابخونه درو وا کرد 

رفتم بالا دیدم همخونه درو قفل کرده

حالا هیچوقت قفل نمیکردااا.. امروز قفل کرده بود..

رفتم بیمارستانشون که خیلیم دوره کلید بگیرم .. کلی وقت منتظر موندم تا اومد

برگشتنی گفتم یه کم‌پیاده برم تو این موبایلیا ببینم پرو.کسی یا ف.یلتر شک.ن نداره من بتونم این کانال منابع مصاحبه رو تو تلگرام باز کنم یا نه

که هییییچ مغازه ای باز نبود

یکیم ک باز بودگفت دیگه هیچی جواب نمیده.. قطعه ک قطعه..

ریدم تو این اوضاع.. ریدم به اون پیامای گوهی که خودشون دم ب دیقه میفرستن..

این مسیری ک پیاده رفتم یه سوپری خوب دیدم  شیربادومی که کلی وقته دنبالشم و همچینین شیر بدون لاکتوز گرفتم! 

ب قول سوپری محلمون حالا اوضاع مملکت گل و بلبله و تو فقط شیربادوم کم داری! 

یه نیاسینامید ویتالایرم‌ خریدم ۸۵۰! 

زنیکه گرون داد بعد تو اسنپ‌چک کردم ۷۰۰ تازه چن تا سایت تخفیف گذاشتن ۴۰۰، ۵۰۰

خلاصه هرکی بتونه و زورش برسه میندازه بهمون دیگه..

خدایی هرچیم اوضاع مماکت خراب بشه بعضی از کاسبا ککشونم‌ نمیگزه

هرچی تو انبار دارن از قبل ب قیمت روز میفروشن.. کجا ضرر میکنن؟ 

مایی ک  حقوقمون از اول تا آخر سال ثابتا ولی قیمتا روز افزون باید چه غلطی بکنیم؟ 

آخی آخی که هیچی درست نشد و خرابترم شد..

فقط الکی الکی گلامون پرپر شدن.. حیف .. حیف..








مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر

ظهر زنگ‌زدن بهم که هفته دیگه مصاحبه داری..

با همه ی این اوصاف و اوضاع ولی میخوام شرکت کنم و میخوام قبول بشم..

این مدت خیلی غصه خوردم، خیلی گریه کردم .. برای خودم برای همه‌جوونا.. برای آرزوهای برباد رفته مون..

ولی امروز همه جا ساکت و آروم بود.. با همخونه رفتیم یه کم خرید از سوپری و سبزیجات و نون و ..

سوپر مارکت موزیک گذاشته بود: از خون جوانان وطن...

میفهمم همه از درون غمگینیم ولی این زندگی لعنتی رو ادامه میدیم..

زور میزنیم تا به جایی برسیم.. درواقع دست و پا میزنیم..

من هم دارم دست و پا میزنم.. میخوام استخدام بشم تا درآمدم کمی بهتر بشه.. بهتر بشه تا کمی پول جمع کنم.. پول جمع کنم تا برم .. 

دوست دارم‌زنده بمونم، زندگی کنم.. و آرزوهای ساده م پوچ نشن..

دیشب خواب میدیدم چن تا بچه دارم.. محتوای خواب درست خاطرم‌نیس

فقط حس خوب مادر بودن رو یادمه.. 

دوس دارم تجربه ش کنم..

هر چند سنم داره میره بالا و هنوز ازدواج‌نکردم..

چرا نتونستم؟ یه بخشی ی

به خاطر کمال طلبی ولی بخش زیادی به خاطر مشکلات اقتصادی جامعه..

من دختر قشنگی بودم، هنرمند و تحصیلکرده و اینکه دیگران دل میسوزونن که حیف تو که شوهر نکردی بیشتر دلم رو میرنجونه..

وقتی همکارام زنگ میزنن به شوهراشون که بیان دنبالشون با تمام وجود حسودی میکنم .. که من توی تمام شرایط تنها بودم و هستم..

یکی میگفت تو این‌روزای سخت باید یه عشقی باشه تا با وجودش سختیها رو بشه تحمل کرد..

همینم سهم‌من‌نشد..

بعد میگن تو از برنامه های خدا خبر نداری شاید قسمت بهتری در انتظارت باشه..

دیگه کی؟ وقتی یائسه شدم؟ 

اتفاقی یه آلبوم ازعکسای چندسال پیش توی گوشیم دیدم..

تو دهه ی ۲۰ سالگی..شاید چهره م تغییر چندانی نکرده باشه ولی لبخندام توی عکسا خیلی واقعی بودن.. 

حال و انرژیم رو از توی عکسا حس میکردم..

کاش میشدبرگردم به اون روزا..

همون جمله ی همیشگی:

مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر

سپس رها کن و برگرد 

من نمی آیم..



من اینجام

دوباره گذرم‌ب اینجا خورد 

درواقع هرباری که خیلی زیاد ریده میشه ب مملکت و نتا رو قطع میکنن من رو میارم‌ب اینجادو کلام بنویسم اعصابم آروم‌شه

آرومم نمیشه البته .. اوضاع وخیم‌تر از چیزیه که ب راحتی آروم‌بشم

هم خونه م آدم‌بیشعوریه که سرما خورد و جلوی دهنشو نگرفت موقع سرفه کردن 

منم مریض شدم‌انگار

ریدم دهنش

از آخرین‌باری ک اینجا نوشتم‌خیلی تغییر‌کردم

میتونم‌بگم‌خیلی بی ادب شدم از مدل نوشتارم تو این‌پست هم مشخصه

اینم‌ب خاطر بدی اوضاع زندگیه..

واقعا نمیدونم باید چ‌غلطی بکنم

ف میگه درستو بخون و کاری ب اوضاع نداشته باش ولی مگه میشه؟ 

دلخوشیم کلاس زبان بود ک اونم ب خاطر این اوضاع کنسل شده


پیشی

یکی از همکارا که پسرکی بیش نیست گوشیشو داد دستم که آدرس پیج کاریمو بزنم براش..

همین حین مای هارتش فرت و فرت پیام میداد .. منم هول کردم گفتم عه ببخشید.. لبخندی زد و گفت عیبی نداره شما پیجو بزن..

نمیخواستم نگاه کنم ولی دیدم .. نوشته بود : پیشیِ من چرا ساکته؟ 

از درون میخواستم بپوکم ولی جلوی خودمو گرفتم .. از اون محدوده با نیش باز بیرون اومدم..

یکی دیگه منو دید که لبخند به لب داشتم گفت چته؟ پوکیدم از خنده ولی نمیتونستم توضیح بدم..

علاوه بر اون لفظ پیشی از این خنده م گرفت که این پسرک دهه هشتادی هم مای هارت داره و منه ۳۰ ساله نه..

بگذریم..

این روزا علاوه بر تولید محتوا ذهنم درگیر کلاس موسیقیم هست که نمیدونم دقیقا باید باهاش چیکار کنم.. فقط میدونم دیگه دوست ندارم پیش این استاد کلاس برم.. باید دوباره دنبال کلاس و استاد بگردم.. 

استاد فعلی جلسه قبلی ۲۰ دقیقه از وقت کلاس نیم ساعتی رو گرفت تا برام بحث فلسفلی بکنه..موضوعش اینم بود که درون ما دو نفرن یکی جان که عاقله و دیگری روان که نادانه..

روان هر کاری رو میخواد انجام بده ولی جان که عاقله نمیذاره..

گفت یه مثال بزنم ناراحت نمیشی؟ 

مثلا روانم میگه پاشو این دخترو بغلش کن ببوسش! ولی جانم میگه نه اون هنرجوته کار درستی نیس.. تهشم گفت فکره دیگه ..

معذب شده بودم.. حالم داشت بهم میخورد.. اصلا دیگه نمیخواستم به حرفاش گوش کنم..

قبلا فکر میکردم اون منو مثل دخترش میبینه ولی حالا نه..

هر بار که بهم میگفت خوشکل و خوش تیپی هیچ قضاوت بدی نمیکردم.. میگفتم هم سن بابامه دیگه..

ولی حالا یادم افتاد به حرفای یه وبلاگ‌ نویس که نوشته بود بعضی وقتا فکرای اونجوری در مورد مادرزن و خواهرزن به ذهنش میرسه .. و میگفت همه مردا از این فکرا میکنن..

دوس ندارم فکر کنم که مردهایی که دور و برم هستن همه اینجورین..



اندر احوالات شغل جدید

طبیعیه که از همین الان حس میکنم ‌کم آوردم؟؟

وقتی وسایلو خریدیم و پیج زدیم قرار بود خواهرم تو کارای پیج کمک کنه ولی دریغ از حتی یه ایده برای پست ها..

خودم عکس میگیرم خودم دنبال ایده میگیردم و خودم پست میذارم..

اصلا نمیدونم این پست گذاشتن ها فایده ای داشته باشه یا نه! 

به فروش برسیم یا نه؟! 

دلم میخواد همشو ببرم  لب خیابون بساط کنم‌ بفروشم و کلا بیخیال این کار بشم..