سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

سرگذشت من

آنچه بر من گذشت و میگذرد..

خرابشده

وااای خدایا حتی گوگلم باز نمیشه

کره ی شمالی هم انقد فلک زده نیستن ک ما هستیم

یدونه سگ شکن امروز گرفتم از یکی دوبار وصل شد بعد قطع شد.

یه روزی از این خرابشده میرم و اینا خاطرات مزخرفی میشن ک بدست فراموشی میسپرمشون.



شبهای طولانی

همه کارامو کردم..

خرید کردم.. میوه و سبزیجاتو شستم..

سالاد واسه ناهار فردام درست کردم.. صبحونه آماده کردم..

میانوعده هم‌ گذاشتم حتی..

لباسامو شستم..

دوش گرفتم..

یه دستی به ابروهام کشیدم..

درس جدیدمو تمرین کردم..

هنوز ساعت ۹ هس..

تنهایی

بازم یه آشوب دیگه و قطعی اینترنت  و ..

البته الان سایتای داخلی باز میشن

به جز بلاگفا..

و من دوباره مسیرم به اینجا خورد.. شانسی  یوزر و پسورد زدم درست بود..

داشتم میترکیدم از حرف نزدن..

خدا رو شکر اینجا هس..

حرف زدن تو وبلاگ  آرومم‌ میکنه.. چون همیشه یه عالمه  حرف برای گفتن دارم ولی اغلب مخاطبی ندارم.. 

چون حس میکنم برای گفتن خیلی حرفها فرد مورد اطمینان یا با حوصله ای کنارم نیس..

گاهی توی ذهنم یه مخاطب فرضی دارم و براش از ذوق و شوقم ، از خستگیهام، از مشکلاتم ، از حال خوبم حرف میزنم..

عالم رویا قشنگتره.. دوس دارم اونجا بمونم.. چون تو عالم واقعی خیلی وقتا تنهام..

دلم گرفته.. باز هم هجوم تنهایی ..

 ف هم دوست پسر پیدا کرده بیشتر حس تنهایی دارم..

حالا هم رفته خونشون و من تنها توی خوابگاهم..

خوابیدم.. خواب مامانمو دیدم که اومده روی تخت بغلیم خوابیده.. گفت تا وقتی تنهایی پیشت می مونم..


وقتی یه غذای خوب میخورم.. وقتی یه جای خوب میرم..

یه جای شیک و گرون..

وقتی لباسای خوشکل میخرم..

به خانواده م که فکر میکنم کوفتم میشه..

دوس دارم همه ی اینها رو باهم تجربه کنیم..

ولی خب درآمدشون کمه و الانم پیشم نیستن..

درآمد منم اونقدرا نیست که ساپورتشون کنم..


بلاگفای خر

این بلاگفای لامصبم کار نمیکنه..

تو روحشون..

اینجا حس برهوت بیشتری بهم دست میده.. البته بهتر..

میتونم حرفامو راحت بزنم و نگران  قضاوت شدن نباشم..

چون به احتمال زیاد خواننده ای نداره..

فردا صبح شیفتم ولی خوابم نمیاد.. تازه امروزم زیاد نخوابیدم..

ولی خب الان  جغد شدم..

داشتم واسه بچه ها از خونه ی رویاییم میگفتم..

چقد این ملیحه آدم بیخود و نچسبیه.. سریع گفت چیزی زدی؟! 

گفتم بیا برو آ... تو چی حالیته از زندگیه کسی که 9 ساله تمام اختیارات و جایگاهش در حد یه تخت و کمد بوده..

که اونم یه مشت هم اتاقیه بیشعور برمیدارن لباسای بیرونیشون رو تو این روزای کرونایی میذارن رو تختش..

یه کمد فسقلی هم دارم که بعید نیس انترا دست توش کرده باشن چون همیشه از ترس اینکه کلیدشو گم کنم هیچ وقت برش نمیدارم..

خونه ی خوده خودمو میخوام..

نه حتما خونه ی شوهر..

یه خونه واسه خودم که با سلیقه ی خودم بچینمش.

آسیه خانم یا بهتره بگم ناله خانم میگفت منم از این فکرا داشتم ولی افسرده شدم..

یه عمره افسرده س و انرژی منفیشو القا میکنه..

ولم نمیکنه خر... حوصله ی چرت و پرتاشو ندارم...

هر دفه تصمیم ب خودکشی داره..

این دفه به خاطر اینکه دکترشون جواب سلامشو نداده.. خب نده.. اه .. چه خریه این بشر..

اصن نمیدونم چطور میشه اینو دلداری داد.. انقد که دغدغه هاش چیپن..