خب میخوام طرز تهیه ی کیمچی رو بنویسم همون شکلی که خودم درستش میکنم.. این مقدار موادی که میگم در حد یکی دو کیلو هس
مواد لازم:
کاهوی چینی یک عدد متوسط
هویج ۳-۴ تا متوسط
ترب سفید(اگه نبود ترب صورتی) ۳-۴تا متوسط
پیازچه (هرچی صلاح دیدین )
پیاز متوسط یدونه
یدونه سیب متوسط
۳-۴ تا حبه سیر
زنجبیل (بسته به ذائقه تون هر مقداری که صلاح دیدین یا پودرش یا تازه)
آرد برنج ۲ قاشق غذاخوری
فلفل کره ای گوچوگارو(اگه گیرتون نیومد پول بیبر) در حدی بریزین که سستون قرمز بشه
و سس سویا به مقدار لازم(ینی سس کیمچی رو بچشین ببینین شور نشه زیاد متعادل باشه)
خب طرز تهیه ش:
اول کاهو رو میشورین بعدش از ته کاهو برشی شکل علامت + میزنین و بعد با دست از همون محل + بازش میکنی ..مقدار مناسبی نمک دونه درشت میریزین بین برگهاش (مننمکبدون ید داشتم زدم)با اینکار قراره کمی مایع میان بافتی کاهو خارج بشه تا برگهاش نرم و بیحال بشن .. حدودا دو ساعت بهش زمان بدین ..ضمنا توی این فاصله یه شی سنگین بذارین روی کاهوها تا فشرده بشن..
بعدش از این دوساعت کاهوهارو خوووب بشورین و بذارین آبش بره
هویج و ترب ها رو خلالی خرد کنین
پیازچه ها رو حلقه حلقه کنین
زنجبیل و سیب و پیاز و سیر و سس سویا رو بریزین تو میکسر
اون دوقاشق آرد برنج هم با نصف لیوان آب بذارین روی حرارت تا به غلظت برسه بعدش بذارین خنک بشه و با سسی که توی میکسر درست کردین مخلوط کنین ..
حالا فلفل کره ای رو بریزین توی سس و بهم بزنین
یه شیشه ی تمیز بردارین (اگه جنس شیشه خوبه بذارین توی آب بجوشه اگه نه تمیز بشورینش و خشککنین و یه کم الکل بزنین داخل و صبر کنین تا الکل بپره و کامل خشک بشه..
حالا توی یه ظرف بزرگ کاهوهای پلاسیده رو بردارین و از سسی که درست کردین لابلای تمامبرگهاش بزنین و ترب و هویج و پیازچه رو همبه مخلوط اضافه کنین..
حالا اون شیشه ی استریل شده رو که خشک شده بیارین و مخلوط رو داخلش بریزین.. مواد رو کامل فشرده کنین یه جوری که یه کمی از سس روی مواد قرار بگیره و یه شی کوچولوی تمیز سنگین بذارین روی نواد که خوب فشرده بمونن..
بعدش درشو ببندین و بذارین حدودا ۵ روز توی کابینت بمونه(البته خیلیم جاش گرمنباشه هاا ینی نزدیک گاز نباشه)
امیدوارم درستش کنین و لذتشو ببرین.
این یه ترشیِ تخمیریِ حاوی پروبیوتیک ِخوشمزه یِ کره ایِ دوستدار گوارشتونه..
نمیدونمچقدر در مورد پروبیوتیک ها میدونین ولی اینو بگم که به سلامت روده تون کمکمیکنه که روده ی سالم ینی جذب درست مواد مغذی ،
ینی پوست و موی سالمتر،روحیه ی بهتر، هورمونها ی متعادلتر..
البته قرار نیس همه ی مشکلاتو یه جا حل کنه هااا.. بالاخره باید ورود مواد مضر رو همکم کنین..
دیگه فعلا همین
دستام خیلی درد دارن.. از بس هویج و ترب خورد کردم ..
بالاخره امروز کیمچی رو درست کردم در حجم بالا..
خواهرمم یگه سری بعدی کارگاه تولیدی کیمچی میزنیم و میفروشیمش..
گفتم بذار مملکت آرومبشه..کیمچی هممیفروشیم..
هربار یه کار جدیدی میکنم میگه چطوره در حجم بالا درست کنیم باهم بعدش بفروشیمش؟ !
گفتمکیمچی ، یه سریال کره ای هم به تازگی شروع کردم.. قسمت اولش جذبمنکرد ولی خودمو مجاب کردم بعدی رو ببینم.. بهتر از بیکاریه.. حالا بیشتر خوشماومده.. فضای فیلماشون خیلی کیوت و حال خوب کنه.. چقدم این لامصبا چتری بهشون میاد..
شاید یه رنگموی قهوه ای بذارم و یه چتری کم پشت مثه این دختره بزنم ! (هیجانات زودگذر)
راااستی منتازه امروز فهمیدم لاله ی گوشم منظورم اون قسمت نرمولیه که گوشواره میندازیم مو داره! از این موهای کرکی..
چرا باید اونجا مو میداشت؟! نمیدونمبرا بقیه همداره؟
اینم از عوارض بیکاریه نشستم جزء جزء خودمو بررسی میکنم.. دارم خل میشم کم کم..
از دیگر عوارض بیکاری هم اینه که مثلا مامانم اینا میخوان برن تره بار میگم منمباهاتون میام..میشینم تو ماشین .. یه هوایی بخورم لااقل..
پوسیدم.. البته فردا شیفتم..
راستش تا اون حد از هیجان هم نمیخوام ولی خب تو هفته دو سه تا شیفت بهممیده.. برم ببینم فردا چه خبره اونورا..
دیشب میتی پیام داد خوبی؟ کجایی؟ میگن بیمارستانو زدن! نگرانت شدم..
گفتم نه نزدن نگراننباش ولی خب تو اون محدوده یه جایی رو بد زدن..
بعدش پروفایلشو دیدم و استوریش! واقعا فک نمیکردم میتی که یه زمانی دوست خوبم بود از ایناش باشه! صالح بعده صالح دیگه چیه؟! من یه چیز دیگه تو ذهنمه بر همین وزن ولی با معنی خیلی متفاوت..
+رفتیم سوپری میخواستم شکلات تلخ مورد علاقمو بخرم ، بدون هیچ کلمه و توضیحی رو به فروشنده بلند گفتم شونیزززز.. چن نفری مات نگامکردن.. نمیدونم چرا قفل شده بودم بقیه شو نمیتونستم بگم.. بعد از کلی مکث گفتم شکلات، تلخ، هشتاد و پنج درصد..
وااای الانماسمشو اوردم دهنم آب افتاد عاشقشم از بس که خوشمزه س..
یادم میاد چن سال پیش یه شبی که شیفت بودم دکتر پ اومد بهمسربزنه برام شکلات تلخ هفتاد و هشت درصد آورد.. اون موقع ها اهل شیرینیجات بودم و شکلاتو که خوردم با خودم گفتم اهههه اینچه زهرماری بود وااای مردم چجوری اینا رو میخورن ! ولی از وقتی شکرو شیرینیجاتو حذف کردم همین هشتاد و پنج درصده برامشیرینه یه کم.. ۹۰ درصد و ۹۶ درصدم میگیرم و دوس دارم..
بابامو بردم پیش یه ارتوپد که تزریق کنه براش و دارو بنویسه که از اینوضع دربیاد.. یه دست زد به زانوش و گفت عفونت کرده!
گفتم آقای دکتر اجازه بدید من سابقشو خدمتتون عرض کنم ..چن سا ل پیش برای ایشون تشخیص رماتیسم تک مفصلی دادن و زانوشونو تپ کردن و عفونی هم نبود.. و دارو ها و بقیه رو توضیح دادم .. یهو جا خورد گفت نهههه من اگه گفتمعفونته به صورت عامیانه براش گفتم! الانم یه کم از این مایع رو میکشم و براش کورتون تزریق میکنم تا التهاب از بین بره..
نوبت تزریقش که شد دوستمو اونجا دیدم گفت چرا باباتو آوردی اینجاااا مگه دکتر خوب سراغ نداشتی؟؟ گفتم یه تزریقه اخه.. اگه بده تا نبرمش!
گفت جراحیاش که خوب نیس منم اومدم اینجا که برای خار پاشنه م فیزیوتراپی بنویسه..
همون موقع بابامو صدا کردن و رفتیم داخل.. از چرکولک بازیش نگم که مطمئنم اگه من نبودم میخواس یه الکلم نزنه تو محل تزریق..
دکتر ک قبل از اینکار با بتادین و دستکش استریل کار میکرد .. این یارو یه اسپری به بدبختی پیدا کرد و بدون دستکش !
ولی خب تا نیدلو رد فقط خون اومد.. زیادم اومد.. گفتم شاید زده تو رگی چیزی که انقد خون میاد..
ولی خب نیدل جابجا هم شد باز همین بود.. حدود ۱۰۰ سی سی کشید..
واقعا استرس گرفته بودم..
میخواستم بگم ولش کن دیگههه ..
نمیدونم مشکلی پیش بیاد یا نه.. شایدم چیزی نشه و کارش با همین تخلیه خون و هماتوم حل بشه ولی الان خیییلی ناراحتم که چرا بابامو نبردم پیش دکترای خودمون که میشناختمشون و میتونستن بهتر و تمیز تر کار کنن ..
حس میکنم واسش کم گذاشتم.. خیلی عذاب وجدان دارم..
نمیدونمچرا انقددد برام سخته به کسی زنگبزنم و کمک بخوام..
گفتم بیایم پیش این دکتره نزدیکمونم هس، هزینه شم هرچی بشه میدیم..ولی نریم پیش دکترای خودمون کفک نکنن دنبال کار رایگانم.. نمیدونم چرا انقد خر بازی درآوردم.. من اینهمه کیس براشون راه انداختم اونام یه کار برا من میکردن دیگه.. چی میشد مگه.. چرا من اینجوریم؟! اه
یکی مث مهسا به عالم و آدمرو میزنه برا خودش و کس و کارش ولی من نمیتونم متاسفانه!
اصنمیرفتم اونجا اگرمنمیخواستن پول بگیرن ب زووور پرداختش میکردم..
یه بخشیش غروره، یه بخشی خجالت ...
و اینکه گفتمتو این شرایط توی هر مسیری نریم شاید خطرناک باشه..
واقعا فکرم این بود که یه تزریق ساده س و نیازی نیس به خاطرش جای دورتری بریم..
الان ناراحتم واقعا..
دکتره گفت ممکنه دوباره خونریزی و ورم کنه دوباره باید بیاریش تا خون و هماتوم رو تخلیه کنم.
حالا شایدممشکلی پیش نیادا.. ولی حس میکنم باید یه کار بهتر براش میکردم..
دوباره وسواس فکری..
به بابام گفتم دیگه پیش این نمیبرمت.. یا هر جوری شده نوبت از دکتر خودت میگیرم که بهترینروماتولوژیسته یا میبرمت پیش یکی از دکترای خودمون که میشناسمش..
چند سالی هس هم بابا هم مامان به روغن سوزی افتادن.. عییین یه بچه باید مراقبشون باشی.. دلم براشون میسوزه.. امیدشونم همش به منه..
انروز اونجایی که بابام داشت به سختی از تخت پایینمیومد با خودمگفتم الان باید داداش بی عرضه م اینجا میبود و از روی تخت پایین می آوردش..
ولی اون فقط پی یللی تللی هس..
نمیدونمچرا یه زمانی خانواده های ایرانی فک میکردنپسر عصای دسته!
اینقدری که ما دخترا تو هر زمینه به فکرشونیم اون نیس..
حتی خانواده ی دال ، خانواده ی نون و خانواده ی ف
توی همشون دیدم دخترا خیلی بیشتر به داد پدر و مادر رسیدن..
صدای پرنده های دخترهمسایه از پنجره میومد
اومدم توی حیاط که بیشتر بشنوم سازممآوردم که "دلومتنگ اومده " بزنم
ولی خب دلم باز شد واقعا.. یه نسیم خنک میخوره به صورتم و دستام و بین موهام..یه نفس عمییییق میکشم .. پروانه ها توی دلم آروم گرفتن ..
تو سایه ی دیوار کنار گل کاغذی که یه عالمه برگای جدید درآورده تو حالت مالاسانا نشستم و گوشی توی دستم مینویسم..
خدا رو شکر که این حیاط رو داریم..
به گل رزم سر زدم پره غنچه س البته کلی هم شته داشت تاجایی که تونستم از روی گلم برداشتمشون .. نمیدونم مشکلی براش ایجاد میکردن یا نه ولی فک کردمبهتره برشون دارم..
درخت ازگیل امسال برای اولین بار داره میوه میده.. جالبه مننمیدونستم زمانشکوفه دهیش با بقیه درختا فرق داره.. الان میوه هاش خیلی کوچولو ان.. احتمالا اوایل بهار برسن..
واقعا طبیعت حال آدمو عوض میکنه.. حتی اگه یه باغچه ی کوچیک گوشه ی حیاط کوچیک خونه باشه..
دیروز سر خاک آقاجون که رفتیم یه سرم به جاوید نامها زدیم..
یکیشون هیشکیو نداشت جز یه آبجی که اونم ۱۵،۱۶ سالش بود..
اشکاش یه جوری میریخت که یه لحظه حس کردم یکی داره گل پرپر میکنه..
یه پسره معلول در حالیکه میلنگید رد شد و یه حرف قشنگزد :
وقتی ورق برگرده اینا رو از خاک میکشیم بیرون.. اینا زنده ن..
بعد از مراسم دختردایی پیشنهاد داد که دخترونه بریم اطراف شهر توی طبیعت .. یه کمحال و هوامون عوض بشه..
ولی با مخالفت شدیییید پدر و مادرا مواجه شدیم.. گفتن تو این شرایط خطرناکه!
حقیقتا بهمبرخورد.. مگه بچه م که اونا بخوان برام تعیین تکلیف کنن.. با قهر برگشتیم خونه ..
دخترا همشون پشت سرمون اومدن خونه ی ما با یه مشت خوراکی و چن ساعت موندن و خب فرصت نشد به کارایی که میخواستم انجام بدمبرسم.. فاطیِ خالم هم نبودش گفت مادر دوس نداره سگمو بیارم خونه ش منمنمیام!
بهش امیدوار شدم.. عاقل شده..
فاطیِ دایی میگفت آخ کاش قلیون آورده بودیماااا.. نیلو میگفت زنگ بزنم برامون ع.ر.ق بیارن؟
حقیقتا با این چیزا حال نمیکنم..نمیدونم شاید الان اینجوریم..
شاید چون اونا سنشون از منکمتره این چیزا براشون جذابه..
_______
موهامو کوتاه کردم ، الان یه ذره پایین شونه م هستن.. دلممیخواد کوتاهترش کنم ولی میترسمپشیمون بشم..حتی دلممیخواد رنگشون کنم یه رنگ تقریبا روشن.. هیچ وقت اینکارو نکردم.. خلاصه دلممیخواد یه تغییری ایجاد کنم..
_______
دوباره زانوی بابا ورم کرده.. بابا گفت زنگبزن به یکی از ارتوپدای خودتون ..
راستش من اصلا چنین آدمی نیستم.. ینی روم نمیشه مفت و مجانی از کسی کمک بخوام.. گفتم میبرمت حضوری پیش یه دکتر نزدیک خودمون.. تلفنی هم البته فایده نداره..
_______
داشتمفک میکردم چرا ف ازم یادی نمیکنه با اینکه میدونه بیمارستانمون جای حساسی هس که دیشب پیام داد خوبی؟ میگن سمت شما رو زدن انقد بد زدن که سمت ما هم لرزید!
________
دلممیخواس یوگا کنم ولی یادم افتاد یوتیوب که وصل نمیشه الان.. چن تا اپ یوگا از مایکت دانلود کردم ولی به درد عمشون میخورد.. تاریخچه ی یوگا رو نوشته بودن!
________
دیشب دمنوش به لیمو،بابونه و به خوردم خوب بود
قصد دارم دمنوشای آرامش بخش رو بیارمتو روتین این روزهام..
یه مکمل همهس اسمشو چن بار شنیده بودم آشواگاندا هس اسمش از گیاهی به همین نام گرفته شده که اگه اشتباه نکنم هندیه و کمکمیکنه به رفع اضطراب ببینم میتونم جایی پیداش کنم یا نه..
_______
ایندفعه سهراب پاکزاد میخونه:
بیخیاله هر چی که بود
بهتر از اونی که بودممیشم
__________
خب برمناهار که بعدش بیام وب دوستامو بخونم
از صبح هدفون توی گوشمه و موزیک گوش میکنم..
هی میگن صدای انفجار میاد صدای پهباد میاد..
من که چیزی نمیشنوم..
گذاشتم تمام موزیکای گوشیم پلی بشن حتی اونایی که قبلا ردشون میکردم..حتی اون ۶ و۸ ها
موزیک گوش میکنم، گالریمو میبینم و به خیلی چیزها فکر میکنم..
پسره زنگزد جواب ندادم.. پیام داد بازم جواب ندادم.. اینکارو ترجیح میدم به بلاک یا بحث کردن..
انقدر سکوت میکنم تا خسته بشه بره..
تو این اوضاع دلم میخواد یکی باشه که مرهم باشه نه زخمجدید..
یکی که بهم آرامش بده تا این روزهای سخت رو راحتتر تحمل کنم..
نشه یه فکر و غصه و بار اضافه روی قلبم..
امروزو که از دست دادم ولی واسه فردا دلم میخواد کتاب بخونم، ساز بزنم و ورزش کنم و این شکلی روزمو هدر ندم..
گالری گردی امروزم خالی از لطف نبود البته..
چقد اسکرین شات داشتم
قشنگ دو سه روز طول میکشه همه رو بررسی کنم..
ولی چیزایی خوبی هم توشون بود.. لباسای خوشکل، طبیعت، سفر،فیلم، متن و عکس نوشته های پرمفهوم، خیلیاشون میتونستن موتوری باشن برای بلند شدن و چسبیدنت به هدفت یا بهتره بگمیادآوری اهدافت..
و یه چیزی زیاد توی عکس نوشته ها تکرار شده بود:
همه چیز در زمانمناسب خودش اتفاق میفته..
این جمله یه کم رو مخمه..خب دیگه پس کِی؟
بین عکسا یه عالمه هممحصولات آرایشی بهداشتی اسکرین گرفته بودم .. تصمیم گرفتم یه چیزایی رو سفارش بدم.. آبرسانا که همش بالا دو تومن.. بخوام دو سه تا چیز دیگم بخرم ۷،۸ تومنی میشه.. اونوقت حقوق من چنده؟ ۲۰ تومن..
اشکالی نداره بذار بخرم.. یه کم انگیزه و انرژی بگیرم.. هر کاری میکنم تا این روزا رو بهتر بگذرونم..
توگروه دوستام انقدر حرف از مرگ و جنگه که دلمنمیخواد پیاماشونو باز کنم..
نمیخوام قبل از اینکه مرگسراغم بیاد ،بمیرم..
فردا یوگا میکنم همین جا مینویسم و قول میدم
یه قسمت از اون سریال کره ای که خواهرم برامفرستاد میبینم
زبان میخونم
یه قطعه ی جدید میزنم
اره امروز به اندازه ی کافی بیهوده گذشت..
راستی فردا سالگرد آقاجونمهس.. کی بریم و کی برگردیم؟
اه فاطی هم میاد با سگش.. چرا فک میکنه همه باید دوسش داشته باشن ؟
منظورم اینه که باهاش مشکلی نداشته باشن؟
به شخصه همه حیوونا رو دوس دارما ولی نمیتونم خیلی بهشون نزدیک بشم.. اینم سگشو ول میکنه تو خونه آقاجون.. منم میترسم.. مادر هم خیلی بدش میاد میگه فرشامو تازه شستم این زبون بسته رو میاره کلی از موهاش میریزه تو خونه بدم میاد..
من از بچگی اینفاطی رو زیاد دوسش نداشتم.. یه خاطره ی بد ازش دارم که همیشه تو ذهنممونده.. بچه بودیم این وحشی با ملاقه زد تو سرم.. من تقریبا داشتم غش میکردم ولی خاله م و شوهرخالم خندیدن و سریع فاطی رو بردن که منیه وقت پانشمتلافی کنم..
بعدش هیشکیم نیومد منو بغل کنه بگه آخی چی شدی؟ البته اونجا مامان و بابامم نبودن .. همون دو سه نفری که بودن خندیدن..
اه این چی بود الان یادم افتاد..
حالا نه فقط به خاطر این ماجرا، کلا شخصیتشو دوس ندارم.. لوسه و پرمدعا..
بگذریم حالا یه چیزی میشه ..
من که سگه رو ندیدم هنوز فقط تعریفشو شنیدم.. یهو دیدی فردا خودم عاشقش شدم و این فوبیا از بین رفت..
یادم باشه فردا وسایل کیمچی هم بخریم..
یه شیشه ی خیلی بزرگدرست کرده بودم طعمش فوق العاده بود..
دیشب خاله میگفت هنوز ازش دارین؟ گفتم دوباره درست میکنم..
آره خلاصه لابلای این اوضاع یه کمی تلاش کنیم برای زندگی ..
+موزیکای مهیارو دوس دارم اونجایی که میگه: توام رو دستت یه اینروزا میگذره رو تتو کن