این وضعیت برام خیلی سخت شده..
از طرفی اوضاع مملکت و ظلم و گرونی
از طرفی زندگی با یه آدم سوهان روح
نمیدونم چجوری تحمل کنم
چندین طومار برام فرستاده که داداشش نوشته و دلایل منطقی برای دفاع از سنگرشون آورده..
واقعا این حجم از حماقت برام قابل تحمل نیس..
چن وقت پیش گفتم اخیرا برام ضریب هوشی آدمای دور و برم خیلی مهمتر شده.. نمیتونم این احمقا رو تحمل کنم..
دلم نمیخواد باهاش زندگی کنم ولی حالا که از پانسیون اومدم بیرون روی برگشت ندارم و از این طرفم با این احمق سر کردن خیلی سخت شده..
اگه کارام درست نشد و نتونستم بیام پیش خانواده با هر بدبختی که شده خونه میگیرم و خودمو نجات میدم..
از اولشم قرار بود همینکارو کنم ولی چون یهویی شد و فرصتی برای پیدا کردن خونه نداشتم مجبور شدم بیام پیش این به اصطلاح رفیق..
اوضاع مملکت رو که نمیتونمپیش بینی کنم ولی اگه قرار شد همین بیمارستان بمونم از سال جدید خونه میگیرم و برای همیشه با این دختره خدافظی میکنم.. دلممیخواد هیچ وقته هیییچ وقت نبینمش
+باز خوبه دوستام همشون باهام هم عقیده ن یه کمحرف میزنیم آروممیشم..نمیتونم این بار سنگین روروی قلب و مغزم تحمل کنم.. وقتی دور هم حرف میزنیم حالم بهتر میشه..